11
علامه حلی، به همراه اولجایتو، در طول سفری با کاروان خود می رفتند و ازین مدارس سیار، که ابتکار علامه حلی بود، در طول راه، در هنگام توقف و استراحت، برپا می کردند. رضا شاه به یکی ازین مدارس سیار برخورد، و از علامه حلی، که آقا معلم به حساب می آمد، یا ملای مکتب خانه، درخواست کرد که بهش اجازه حضور در درس خود را بدهد، بلکه یک خرده باسواد و آدم بشود.
علامه حلی، به حق، اشاره کرد به این که باسواد شدن یک چیز است و آدم شدن چیز دیگری؛ و این که هر یک ازینها را باید به جای خود و جدا از دیگری آموخت، والبته با وسایط و ضوابط و شرایط ویژه خود. رضا شاه خیلی گیج شد، و حق هم داشت، چون تا کنون کسی با او به این لحن و ازین دیدگاه سخن نگفته بود. این است که تو لاک خود فرورفت و مدتی مدید سکوت کرد، بدون این که لفظی و کلمه ای برای بیرون آمدن ازین سکوت بیابد یا بشنود. علامه حلی، بی اعتنا به حضور او، شاید به دلیل آن، سراغ شاگردانش رفت و درس را آغاز کرد. اولجایتو، که دورتر ایستاده بود و سربازانش را برای جنگ آماده می کرد، گاهی به رضا شاه نگاهی زیر چشمی و یواشکی می انداخت، و حرکات و سکناتش را زیر نظر داشت.
آیا چیزی از صیت این مرد، که سده ها پس ازو مقدر بود که به دنیا بیاید و چند صباحی بر ایران پادشاهی کند، البته در روزگار و زیر اوضاع کاملا متفاوت، به گوشش یا به آگاهیش رسیده بود؟ بعید به نظر می رسید، خیلی بعید؛ با این حال، شاید، دست کم، نظر به چهره و پوشاک و هیکل او، و سبیل تابیده اش، و اسلحه کمری اش، حدس هایی می زد، یا در هر صورت، ته دلش، عزت و احترامی برایش قائل بود. رضا شاه متوجه نگاههای زیر جلکی او بود و گاهی با خود حساب می کرد که لابد چیزی درو هست که این سلطان محمد خدابنده اولجایتو را به طرفش جلب می کند، هر چند که مطمئن نبود چه.
به هر حال، رضا شاه یک اهن و تلپی کرد، صدایی صاف کرد و رفت جلو.
شما مرا می شناسید؟
اولجایتو پشت گوشش را با نوک انگشتش خارید.
بله، من یک آشنایی دوری با شما دارم، گیرم که نه زیاد، حالا، به هر حال شما مهمان ما هستید و احترامتان بر ما واجب.
رضا شاه ازین مراتب ادب اولجایتو کمی شگفت زده شد، اما چون نمی دانست که آنجا چه نقشی داشت و اصلا برای چه از آنجا سردرآورده بود، گوشه ای در خلوت نشست و زانوی غم در بغل گرفت. اولجایتو، خودش، به نزد او آمد و از حال و احوالش پرسید؛ رضا شاه واقعا گیج و منگ بود و وضع و حال خود را نمی دانست؛ این است که شنل خود را دو سه دور دور شانه اش پیچید و آهسته آهسته در بیابان به حرکت درآمد.
شاید در حدود صد متر، کمتر یا بیشتر، راه رفته بود که اولجایتو از پشت سر دنبالش دوید، در حالی که علامه حلی و پسر علامه حلی هم از پشت او داشتند می آمدند. رضا شاه خیلی تعجب کرد و منظور آنها را نفهمید.
خواهش می کنم نروید!
چرا؟
حق هم داشت، چون نه تعلق به آن روزگار داشت، نه علاقه مخصوصی به آنها داشت و خلاصه هیچ دلیلی نداشت که آنجا و پیش آنها بماند.
باشد، اگر نمی خواهید بمانید، اصراری نداریم؛ اذیتتان نمی کنیم؛ می توانید بروید.
رضا شاه هم در واقع انتظاری جز آن نداشت و از شنیدن این که این اجازه را بهش داده بودند و آزادی اش را حرمت می نهادند بسیار شاد و خوشحال شد. برای همین، دمش را کولش گذاشت و رفت.
تقریبا بیست دقیقه ای راه رفته بود که به ایستگاه راه آهن ورسک رسید. آنجا ایستاد، دستش را به حفاظ نرده ای گرفت و از آن بالا به زیر پل نظاره کرد. آب در بستر رود روان بود و صدای غرشش به او می رسید. ناگهان دلش گرفت. به یاد روزگارانی افتاد که در راس همه چیز مملکت و به عبارتی فرمانده کل قوا بود، همه بله قربان بله قربان گویان ازش حرف شنوی داشتند و احدی را زهره آن نبود که بالای چشمش ابرو پیدا کند.
خیلی دلش گرفت. می دانست که عمرش به سر رسیده بود و، که پسرش، محمد رضا، که ولیعهدش بود، او هم عمرش به سر رسیده بود و که بطور کلی عمر سلطنت خاندان پهلوی به سر رسیده بود. این برایش خیلی جای افسوس داشت. البته غیر قابل بازگشت بود و دیگر نمی شد حتی لحظه ای به گذشته بازگرد تا مثلا بخواهد جبران مافات بکند، ابدا. هیهات و افسوس و دریغ و درد! اما این یارو الجایتو پس اینجا چه کاره بود؟ مگر او هم دوره و زمانه اش خیلی پیشتر و خیلی خیلی پیشتر ازو، رضا شاه، به سر نرسیده بود؟
این چیزها برایش باور پذیر نبود. یعنی نمی توانست هم که بپذیرد. دست خودش نبود. این پل ورسک شاهد خاطرات زیادی بود. خاطره ساخت آن در زمان خودش، پهلوی، و آوردن مهندس سازنده اش با خانواده، و دستور به آن بیچاره برای رفتن زیر پل، وقتی برای بار نخست قطار از روی پل می گذرد، تا اگر فزرتی و زپرتی است روی خودش خراب شود و فرو بریزد! که چنین نشد، و پل از آزمون خود سر بلند بیرون آمد و سالهای سال دیگر خدمت کرد، نه به او و خاندانش، که دیگر نبودند؛ بلکه به مردم، که همیشه مالک و صاحب راهها بودند و خواهند بود.
داریوش پس از سر و سامان دادن به مورد مسجد برسیان تا مدتی در مرخصی به سر می برد، هر چند که مرخصی برای چون اویی معنی نداشت و در واقع شبانه روز برای خدمت به این مرز و بوم کمر همت بسته بود؛ در واقع، مشغول نظارت و سرکشی به اقصا نقاط مملکت بود تا ببیند اگر هر جا و به هر دلیلی به او نیاز هست به کمک هر کس که کمکی ازو بخواهد بشتابد.
در یکی از روزهای سرد زمستانی، که سگ را میزدند از لانه بیرون نمی آمد، نامه ای را در منزل او آوردند. آنرا گشود، خواند و ابتدا چیز زیادی نفهمید. کمی که دقت کرد، کامل همه اش را فهمید. چیز زیادی ازو خواسته نشده بود. تنها این که گورباچوف قرار ملاقاتی باهاش گذاشته بود که می بایست در اسرع وقت برود. درنگ نکرد. در اسرع وقت عزیمت نمود.
با هواپیمای توپولوف یک موتوره رفت. مهماندار زن زیبایی در هواپیما خدمت می کرد.
شما شوهر دارید؟
خیر، اما نامزد دارم و به همین زودیها قصد ازدواج داریم.
ان شاء الله!
به شما چه ربطی دارد و چرا پرسیدید؟
چون که این زن خوشگل و خوش هیکل است، خوب نیست که همین جور در کار و زندگی اقتصادی و اجتماعی حیف و میل بشود و استفاده بهینه و باید و شاید ازش نشود.
استفاده بهینه و باید و شاید از زن چیست و چگونه است؟
خودتان را به نفهمی و ندانم کاری نزنید؛ خودتان خوب می فهمید و می دانید؛ حالا چون پرسیدید، پاسخ می دهم؛ عرض به حضور انور مبارک بشود که، هر گاه بحث بر سر زن زیبایی باشد، یا کلا و اصولا زن جوانی، چون زیبایی یک امر کاملا ذهنی و انتزاعی است، در حالی که جوانی امری است عینی و ملموس؛ بله، داشتم عرض می کردم، در چنین مواردی، تنها استفاده خوب و مثبت و مشروع و معروف و معقول از چنین زنی این است که ازدواج بکند و البته بچه بزاید. همه با هم! حالا ملتفت شدید؟
بله، کاملا ملتفت شدیم و هیچ نکته مجهول و مبهمی باقی نماند.
داریوش باز خدا را شکر کرد و تا مقصد دیگر حرفی نزد. در فرودگاه مسکو، از هواپیما پیاده که شدند، به فروشگاهی رفت و سوغاتی کوچک و ناقابلی برای گورباچوف خرید. آنرا داد همانجا برایش توی کاغذ هدیه پیچیدند و رویش چسب زدند که در راه باز نشود. گورباچوف را در کاخ کرملین ملاقات کرد، در حالی که عکس ولادیمیر پوتین و ولادیمیر زلانسکی هم روی دیوار به چشم می خورد.
داریوش با گورباچوف دست داد.
عکس این دو نفر اینجا چه می کند و چه الزام و ضرورتی دارد؟
در واقع عکس این دو هیچ الزام و ضرورتی ندارد و فقط برای یادآوری تاریخ معاصر است. حالا متوجه شدید؟
بله، باشد. اشاره خوبی بود. اما اینها که کاری برای مردم خود نکردند. حالا چه لزومی دارد که اسمی ازشان برده شود؟
نمی دانم. ببخشید. حالا کاری است که شده. شما به بزرگواری خودتان ببخشید.
من که بخشیدم. خدا ببخشد.
خدا می بخشد. او بخشنده است.
او نبخشد، کی ببخشد؟ بله. این است. شما دیدتان را وسیع کنید. به دیدگاهتان بستگی دارد. همه چیز به دیدگاهتان بستگی دارد.
حالا قانع شدید؟
قانع شدم.
گورباچوف اشاره ای به نامه تاریخی امام خمینی کرد. داریوش اهمیت آن را تایید نمود و گورباچوف فقط احترام بیشتری برای او حس کرد. همین و بس.
می خواهید نامه تاریخی مقام معظم رهبری را هم به شما بدهم تا بخوانید؟
مگر مقام معظم رهبری هم نامه ای نوشته است؟
بله، اجازه بدهید الآن خدمتتان تقدیم می کنم.
این را که می گفت، دست کرد از توی کیفش کاغذی را به شکل طومار در هم پیچیده ای درآورد، گشود و با صدای بلند برای گورباچوف خواند. گورباچوف به محض شنیدن محتوای نامه مقام معظم رهبری آه بلندی کشید و از هوش رفت.
وقتی به هوش آمد، دو ولادیمیر را بر بالین خود یافت، یکی ولادیمیر پوتین و دیگری ولادیمیر زلانسکی. پوتین داشت او را از سمت چپ باد می زد و زلانسکی از سمت راست. گورباچوف خیلی ناراحت شد و به هر دوشان دستور داد که جای خود را با هم عوض کنند، به صورتی که پوتین او را از سمت راست باد بزند و زلانسکی از سمت چپ.
چرا این طور؟
چون این طور ترجیح می دهم!
از همین یک کلام او، و حکمی که صادر کرده بود، مردم روسیه حکم به استبداد او صادر کردند و در چهار گوشه کشور شورشهای گسترده مردمی علیه او شکل گرفت. داریوش که دید این طوری نمی شود مذاکره کرد و حرف زد، نامه مقام معظم رهبری را دوباره مانند اول به شکل طومار لوله کرد و از در پشتی کاخ کرملین دررفت.
مردم که او را می دیدند، با این که خوب نمی شناختندش، بهش محبت داشتند. هر کی می دیدش، لبخندی بی دریغ نثارش می کرد. داریوش به مدت نیم ساعت الی چهل دقیقه به همین منوال از خیابانها می گذشت تا این که به چهارراهی رسید که مجسمه امام خمینی را گوشه اش برپا کرده بودند. آن طرف چهارراه، داشتند مجسمه مقام معظم رهبری را بالا می بردند. مجسمه ساز به شدت مشغول کار بود و واقعا داشت روی کارش عرق می ریخت، بس که آنرا جدی گرفته بود.
آقا، چه می کنید؟
مجسمه ساز لحظه ای دست از کار کشید و به صورت او چشم دوخت. داریوش در چهره او هنرمندی حرفه ای و کارکشته را بازشناخت. هنرمند مجسمه ساز همین که برای پاسخ دادن به او دهان گشود، باد شدیدی وزیدن گرفت و در دقیقه ای به طوفان شدیدی تبدیل شد.
داریوش نتوانست طاقت بیاورد، بی اراده دستش را محافظ سر و صورتش کرد و به سرعت شروع به دویدن کرد تا به نزدیکترین سرپناه برسد و دمی بیاساید. همین طور هم شد. در فاصله صد متری آنجا، آلاچیقی بود که زیرش هیچ کس ننشسته بود؛ بیدرنگ زیر آن رفت و پناه گرفت. شاید یک ربع ساعت به زحمت آنجا بود که طوفان بند آمد. در همین لحظه، مردم آرام آرام از خانه هایشان درآمدند و زندگی عادی از سر گرفت.
داریوش چون می خواست به هر حال کاری برای مردم کرده باشد دست به تحقیقی میدانی زد و دریافت که میزان محبوبیت گورباچوف به شدت افت کرده بود. به همین خاطر به دوما رفت و بواسطه وکلای ملت بقای گورباچوف را در سمت ریاست جمهوری به همه پرسی گذاشت. آنجا تقریبا همه وکلا رای به برکناری گورباچوف دادند و این بود که همین فردایش گورباچوف از سمتش برکنار و پوتین جانشینش شد.
فشفشه و آتش بازی راه انداختند و جشن گرفتند. گورباچوف را دنبال نخود سیاه فرستادند. گورباچوف رفت و دیگر برنگشت. پوتین از پیروزی خود شاد بود و شادیش را پنهان نمی کرد. زلانسکی آمد و ازو قدرت و عزت گدایی کرد. پوتین وزارت فقر و مسکنت را به او سپرد. زلانسکی خوشش نیامد. چیز بیشتر می خواست. پوتین بهش محل نگذاشت. زلانسکی یک جایش به سوزش افتاد.
ژان پل سارتر تازه تهوعش را به ناشر داده بود. زلانسکی شکایت پوتین را پیش او کرد. سارتر هاج و واج ماند. کامو از آنجا می گذشت. یک سر آمد تو. کافه ای بود سر خیابان شانزه لیزه پاریس. دختری خوش هیکل آمد که سفارش بگیرد. زلانسکی یک قهوه ساده سفارش داد.
این چه سفارشی است؟ شما باید یک چیز دیگری که در خور مقامتان باشد سفارش بدهید.
باشد، حالا به خاطر گل روی شما یک کیک ساده هم باهاش بیاورید.
دختر سفارش او را برد و حاضر کرد. وقتی برگشت، توی سینی نامه ای هم گذاشته بود. زلانسکی پس از خوردن کیک و نوشیدن قهوه، نامه را از کاغذش درآورد و سرسری یک نگاهی بهش انداخت.
موضوع ازین قرار بود که دختر عاشق چشم و ابروی زلانسکی شده بود و می خواست باهاش ازدواج کند! مگر می شود؟ مگر عشق همین جوری الکی است؟
تعریف شما از عشق چیست؟
ببینید، عشق اصولا تعریف ناپذیر است و وقتی چیزی تعریف ناپذیر بود اصولا نباید ازش حرف زد.
باشد، فهمیدم، حالا شما آیا در ادعای عاشقی خود صادق هستید یا نه؟
به امید خدا، بله.
شما اگر خواستید می توانید فردا به خواستگاریم بیایید، منتها اول باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم.
مگر شما با پدر و مادرتان زندگی می کنید؟
بله، هنوز بله.
دختر قبول کرد و فردا به خواستگاری زلانسکی رفت. پدر و مادر زلانسکی دور تا دور اتاق را گل و سبزه چیده بودند که خانه خوشبو باشد.
من آمده ام خواستگاری زلانسکی.
آیا از ما اجازه گرفته اید؟
نه، اما آمده ام که اجازه بگیرم. حالا اجازه می دهید؟
بله. حالا شما اسمتان چیست؟
ایلدیز.
ترک هستید؟
بله. اهل ترکیه. متولد استامبول و بزرگ شده مسکو.
باشد، عیبی ندارد.
ازدواج کردند. ماه عسل را آمدند ایران. رفتند یزد و اصفهان و کرمان و شیراز را گشتند. سپس طرف قزوین و زنجان و تبریز هم یک سری زدند. آنوقت از طریق ری و خوار و قومس و بسطام راه بیهق و نیشابور و طوس را در پیش گرفتند. در حوالی تون به یک سرای بومگردی رسیدند که تصمیم گرفتند ماه عسل خود را از صفر تا صد در آنجا بگذرانند.
در واقع خیلی بهشان خوش گذشت، بطوری که وقتی به روسیه برگشتند به دوستان و خویشان و نزدیکان خود توصیه اکید کردند که اگر خودشان یا دیگران ازدواج کردند برای ماه عسل بیایند تون.
حاجیه بی بی که در تون حرف اول و آخر را می زد و تقریبا همه ازش حساب می بردند، این ماجرا را شنیده بود و می دانست؛ به همین خاطر، شهردار تون به فکر افتاد که در سرتاسر تون سراهای بومگردی مهمان نواز دایر کنند. کاری که در سه هفته انجام دادند. در پایان این کار، جشن سرتاسری در تون گرفتند و سه روز و سه شب سور دادند.
می خواستند هم صدتایی گوسفند و گاو و شتر قربانی کنند که داریوش شستش خبردار شد و شدیدا و اکیدا جلوگیری کرد، آنچه موجب شد که البته نه آنچه داریوش می خواست محقق شود، بلکه شاید چیزی در حدود نیمی ازین تعداد حیوان قربانی شد. باز هم بهترازین بود که این تعداد حیوان قربانی شود. مگر چه خبر بود؟ مگر به چه هدفی می خواستند برسند؟ یک هدف کوچک دنیوی و دیگر هیچ! این که ارزشی نداشت. به هر صورت، داریوش از کار خود خوشنود بود و چرا که نباشد؟
حاجیه بی بی را به خاطر تشویق بومگردی تشویق کردند. در واقع جای تشویق هم داشت. او را به تهران آوردند و منزل و سرپناه دادند. در محله سنگلچ. نزدیک تئاتر. از آنجایی که شوهرش سالها پیش مرده بود، او را شوهر دادند. اما از آنجایی که دیگر امیدی به بچه دار شدنش نمی رفت، چند تا بچه از پرورشگاه گرفتند تا بزرگ کنند. این بچه ها به خوبی و خوشی بزرگ شدند. از آنجایی که موفقیت حاجیه بی بی به همه ثابت شد، مدیریت یک پرورشگاه کودکان را در پایتخت به او سپردند. از عهده این کار هم به خوبی برآمد. این است که مدیریت کارخانه ای به او سپردند.
از عهده این کار برنیامد. کارخانه ورشکست شد و درش تخته.
همان بهتر که به تون برگردم و زندگی سابقم را بکنم.
به این خاطر به تون برگشت. آنجا سراهای بومگردی را رونق بخشید و جهانگردان داخلی و خارجی را گرد هم آورد. در میان آنها کسی بود به نام آرتور شوایتزر، از استکهلم سوئد.
شخص نامبرده روزی با شیخ واعظ طبسی مواجه شد.
اینجا چه می کنید؟
من دنبال شریکی می گردم که ازینجا طلا پیدا کنیم و بار بزنیم ببریم.
به کجا؟ به خارج؟
بله. عیبی دارد؟
چه جور هم! شما خیال کرده اید این مردم می گذارند؟
آرتور که دید این جوری کاری از پیش نمی رود، با شریکی از خارج به نام بوتسوانا تماس گرفت. شریکش به او قول مساعد داد و در اولین فرصت به نزد او آمد.
این هم من. حالا چه کارم داشتی؟
بیا اینجا، من نقشه ای دارم.
آنوقت او را سر یک زمینی برد که در چندین جا با بیل و کلنگ کنده شده بود و خاکهایش بیرون ریخته بود.
همین جاست! این تو همه گنج است!
من که خیلی بیشتر ازینجا گنج دارم!
آرتور اولش باور نمی کرد، اما وقتی اصرار او را دید، مجبور شد باور کند. آن شب، آرتور خوب خوابش نبرد و تا می رفت چشمش بسته شود، با کابوس از خواب می پرید. صبح که شد، بوتسوانا از آنجا رفته بود. آرتور هر چه دنبالش گشت، پیدایش نکرد. عز الدین قسام که در پی سکته ناقص قلبی در بیمارستان هشت هزار تختخوابی بستری بود، نگران حال او شد و بوسیله بیسیم او را به بالین خود فراخواند. آرتور با کله رفت پیش او و به محض دیدنش زد زیر گریه. حالا گریه نکن، کی گریه کن. آرتور میلر از آن سوی دنیا مطلع شد و آمد. ریچارد کلایدرمن هم سر راه به او پیوست.
عبید زاکانی به همراه اثیر الدین اخسیکتی هم در راه به آنها پیوستند. جورج بوش پدر به جورج پسر خبر داد و آنها هم آمدند. لطفعلی خان زند به کریمخان زند خبر داد و آنها هم آمدند. دون کیشوت و سانچو پانزا هم آمدند؛ لورل و هاردی هم آمدند؛ پت و مت هم آمدند؛ هادی و هدی هم آمدند؛ لولک و بولک هم آمدند؛ فیدل کاسترو و چه گه وارا هم آمدند. همه اینها آمدند در تون و سرای بومگردی حاجیه بی بی را رونق بخشیدند.
عصر فردایش، از طرف دولت مرکزی مالیات سنگینی به سرای بومگردی حاجیه بی بی بستند و تهدید کردند که اگر در چهل و هشت ساعت پرداخت نشود با بولدوزر آنجا را با خاک یکسان خواهند کرد. حاجیه بی بی که نمی توانست این درخواست زور را اجابت کند، دست به دامن مهمانانش زد؛ آنها هم نه گذاشتند و نه برداشتند، همه مالیات خواسته شده را با تکاندن ته مانده جیبشان پرداختند و خلاص!
جیمز کامرون به همراه هانس کریستین آندرسن برای گذراندن تعطیلات به تون آمدند و از آنجا به جندق رفتند. یغمای جندقی به همراه وحشی بافقی آنجا داشتند دل می دادند و قلوه می گرفتند. حاجیه بی بی وقتی وضع را چنین دید، به اوس غلام حمامی خبر داد و اوس غلام تون حمام را برایشان روشن کرد. درین بین، متوجه شد که با کمبود تون مواجه بودند. این هم که مساله ای نداشت. تون را از حاجی پرویز فراهم کرد. حاجی پرویز حتی بیشتر از مقدار خواسته شده تون بهشان داد. از تونی که حاجی پرویز فراهم آورده بود گلخن گرمابه را پر کردند و همه مسافران و گردشگران داخلی و خارجی توانستند از گرمابه استفاده کنند. و شکر خدا را بجا آوردند.
وحشی بافقی با یغمای جندقی گاوبندی کرده بودند که در دورهمی شان جز شوخی و خنده کاری نکنند. هلاکو آمد و این رسم را بر هم زد. هاشم فروزش به تادیب هلاکو پرداخت. طغرل از ته دل غرید و به این اوضاع و احوال اعتراض کرد. صبور شکوری سفره نذری را انداخت و همه را به دور آن فراخواند. رحیم رمضانی که تازه از عتبات برگشته بود داشت برای رفتن به گرمابه آماده می شد که لطفعلی خان زند آقا محمد خان قاجار را در حالی که زنجیر به دست و پایش بسته بودند آورد. میرزا رضا کرمانی هم آمد و به این رسم اعتراض کرد. آخر روزی او را هم به این شکل به غل و زنجیر کشیده بودند و خاطرات بدی را در ذهنش تداعی می کرد. سروش در حوالی ساعت چهار عصر به همراه داریوش آمدند و به نجات همه دربند ماندگان کمر همت بستند. ستاره سهیل به بهرام دهن کجی کرد و شکلک درآورد. بهرام به روی مبارک نیاورد و به کارهای یومیه اش ادامه داد، انگار نه انگار.
میرزا کوچک خان جنگلی که از دل جنگل بیرون زده بود با پتر کبیر قرار ملاقات داشت و به درگاه او شتافت. پتر کبیر به او محل نگذاشت و راهش نداد. میرزا کوچک خان هم از در دوستی با ایوان ایوانف وارد شد و به اتفاق به پتر کبیر شیشکی بستند. البو قرق دخت که به تازگی از آبتین ماجدی بار برداشته بود با یک دست به کمر و دست دیگر به زلف یار به نزد ابوبکر بغدادی فرود آمد. ابوبکر بغدادی از کبابی سر کوچه شش سیخ کباب، سیخی شش هزار، گرفت و با مهمانش که بدو پناه آورده بود خوردند. پتر کبیر ازین که او را مهمان نکرده بودند شاکی شد و شکایت خود را اعلام کرد. ابوبکر بغدادی پاسخ مناسبی نداشت که به او بدهد؛ پاسخ نامناسب را هم بی ادبی می دانست؛ این است که اصلا پاسخی نداد.
ونسان ونگوگ که تازه با تئو آشتی کرده بود سر و کله شان پیدا شد و آنها هم هوس کبابشان گرفت. ابوبکر بغدادی مجبور شد به کبابی محله رو بیندازد که چند سیخ کباب اضافه برای مهمانان ناخوانده اش بیاورد. کبابی خواهش او را اجابت کرد و کبابها را در اسرع وقت دم در منزلش آورد. ابوبکر بغدادی پول کبابی را بهش داد و پیش مهمانانش برگشت تا ازشان پذیرایی کند.
بوسوئه هم که از آنجا می گذشت بوی کباب به مشامش خورد و عقل و هوش از کف داد. اما از آنجایی که نشانی منزل ابوبکر بغدادی را نمی دانست یکراست دم در کبابی رفت و کباب خواست. کبابی ازو پول خواست؛ بوسوئه نداشت؛ این بود که به نان ببر، کباب بیار بازی دعوتش کرد. بوسوئه با کمال میل این دعوت را اجابت کرد و اتفاقا آنقدر به دست کبابی کتک زد که کبابی از خیر این بازی گذشت و یک سیخ کباب مجانی جلوش گذاشت که بخورد.
بوسوئه کباب را خورد و رفت. هنوز ده قدمی از آنجا دور نشده بود که مقعدش به خارش افتاد، اما هر چه به مغزش فشار آورد دلیل معقول و محصلی برای این امر نیافت که نیافت، این است که محض احتیاط و برای این که مخش نگوزد دیگر به آن فشار تازه ای وارد نیاورد، اتفاقا مغزش در اثر این نسیم آزادی که به رویش وزیدن گرفته بود به سرعت برق و باد به کار افتاد و در کسری از زمان به حقیقت موضوع دست یافت. اما حقیقت موضوع چه بود؟
حقیقت موضوع این بود که شیون فومنی داشت در شب آرامی به خواب خوشی فرو می رفت که ناگاه صاعقه ای از آسمان به درخت تنومند هشت هزار ساله ای زد و آن را نه تنها از وسط نصف کرد، بلکه خاکسترش کرد و خاکسترش هم دود شد و به هوا رفت. شیون فومنی ازین پیشامد غیر مترقبه چنان متوحش شده بود که تا صبح دو روز بعد اصلا خواب به چشمش نیامد، وقتی هم که آمد، زود پرید و رفت.
چیش پیش که با چشنسف مشغول معامله ماچه الاغی بی دم بود، دست دراز کرد، از مغازه ای نوشت افزار فروشی مداد رنگی کش رفت، البته بعدا پولش را پرداخت، و روی کاغذی تصویر این الاغ را با دمش به طور کامل کشید، به طوری که با اصلش مو نمی زد، که سهل است، از اصلش هم بهتر و قشنگ تر در آمده بود. چشنسف که ازین همه خبرگی و استادی چیش پیش در بهت و حیرت فرو رفته بود آه بلندی از نهاد خود برکشید که بانگ آن تا کوه قاف رسید و سیمرغ را تازه پش از هزار سال کار و کوشش خستگی ناپذیر رفته بود آن بالا گوشه ای کز کرده بود و می خواست قدری بخوابد از خواب پراند. سیمرغ کمی بال و پرش را گشود و تکان داد، اما از آنجایی که اراده اش به پریدن تعلق نگرفت، ازین کار صرف نظر کرد. البته شاید خستگی بیش از حد در طی این همه سالهای مشقت و مرارت عامل اصلی آن بود.
مائو تسه تونگ که تازگیها از دوئل با ژوزف استالین جان سالم بدر برده بود، اما در انتظار دوئل دیگری با الکساندر پوشکین بسر می برد، پشت گوشش به خارش افتاد، البته فقط کمی، نه خیلی زیاد. پوشکین وقتی به این مشکل پی برد، پیام فرستاد و اطلاع داد که از خیر دوئل با او، البته اگر هرگز خیری در آن بوده باشد، گذشته است. مائو به محض احساس خلاصی ازین مسوولیت سنگین مایوی شنا پوشید، با همان سر و وضع به نزدیکترین استخر شنا رفت و چون خود را از نگاه اغیار در امان دید در آب شیرجه زد. آب همچین به این ور و آن ور پاشید و شتک زد که برق استخر رفت. البته مائو هرگز نفهمید و در واقع نمی توانست بفهمد، چونکه فهمیدنی هم نبود، که مگر پاشیدن یک مشت آب استخر، در اثر شیرجه کسی، به تیر چراغ برق، می تواند باعث اتصالی در جریان و برق گرفتگی بشود. هومن هامان هاماوران که تازگیها جایزه اسکار را برای بهترین نقش مکمل مرد برده بود، ولی بیشتر آرزو می کرد که سیمرغ طلایی جشنواره فیلم فجر را برده باشد، در حال مکالمه تلفنی کوتاهی با یکی از جاسوسان رژیم غاصب صهیونیستی بود که، ای دل غافل، یکهو عاشق زن تام کوروز شد و وقتی فهمید آن زن شوهر دارد، چنان تقوا و عفتی پیشه کرد که نه تنها زن تام کوروز، بلکه خودش و تا چند نسل عقب ترش در کف و حیرت آن فرو رفتند، و چون خواستند از کف و حیرت آن بیرون آیند، انقلاب اسلامی در ایران کلید خورد، سپس رقم خورد. امام امت که مراتب تقوا و عفت هومن هامان هاماوران را شنفته بود، عطسه ای بر دستمال ابریشمین خود زد و در خواست نمود که پرورش نوغان و کرم ابریشم را دوباره برقرار کنند و جاده ابریشم را بازگشایند. وزیر خارجه وقت، جعفر اسحاق آخوندی، پاشنه گیوه اش را ور کشید و برای مذاکره سر بازگشایی جاده ابریشم راه چین را در پیش گرفت. امپراطور چین که این همه امپراطوری گری و حکمرانی بر مردم نجیب و مظلوم چین خسته شده بود و از سوی دیگر ندای انقلاب ایران به رهبری امام خمینی به گوشش رسیده بود، جعفر اسحاق آخوندی را ور دل خود نشاند و پیش از چیز یک لیوان قنداغ به دستش داد که سر بکشد، تا مبادا قند خونش بیفتد، برای این که می خواست خبر خیلی خیلی خیلی مهمی بهش بدهد.
پیش ازین که فرصت کند که دهن باز کند تا آن خبر را بهش بدهد، جعفر اسحاق آخوندی هفت پادشاه را خواب دیده بود، چون خسته تر این حرفها بود که در پایان یک سفر به این طولانی امپراطور چین بخواهد تنها با دادن یک قنداغ به او سر و ته قضیه را هم بیاورد، انگار که با بچه طرف باشد! نه بابا! درست پیش ازو، پدرش نیز با فرستاده ای از ایران چنین کرده و با همین نتیجه مواجه شده بود. اما گویا درس عبرتی از آن نگرفته بود. به هر تقدیر، امپراطور چین، همین که به خود آمد، جعفر اسحاق آخوندی به حال بیداری و طبیعی خود بازگشت و امپراطور چین قنداغ را برایش آورد. همین که آنرا سر کشید، جعفر آهی بلند از نهاد برکشید و یاد شیرینی مادلنی افتاد که مارسل پروست در جست و جوی زمان از دست رفته خود از آن سخن گفته بود. اما هر چه کرد شباهتی، چیزی، با آن بیابد، نیافت؛ چون اصلا و ابدا شباهتی موجود نبود. به هر تقدیر، مارسل پروست از پشت پرده، با تکان دادن انگشت اشاره به سمت خود، به او فهماند که از پی او برود؛ جعفر اسحاق آخوندی، ضمن این که زیر لب بر شیطان رجیم لعنت می فرستاد و به خدای رحمان و رحیم پناه می برد، از پی سایه مارسل پروست روانه شد تا از در پشتی خیابان شانزه لیزه پاریس سر درآورد.
صبح روز سردی زمستانی بود و به شاخه درختها قندیل بسته بود. درشکه هجده چرخی، به اندازه تریلی های امروزی، داشت با سرعت از خیابان می گذشت. یکهو، تعدادی مامور نظمیه دنبال یک مشت تبهکار دویدند. حالا بدو، کی ندو! از بخت خوب یا بخت بد، نه ماموران نظمیه به تبهکاران می رسیدند، نه تبهکاران از تعقیب و گریز خسته می شدند و دست برمی داشتند؛ تا این که هربرت شوماخر، در حالی که آخرین گردن آویز افتخار خود را با نوک انگشتهایش لمس می کرد تا از واقعی یا تقلبی بودن آن خاطر جمع شود و اطمینان پیدا بکند، ویرش گرفت که از محل خط کشی خیابان عبور کند.
البته چراغ راهنمایی برای عبور عابر پیاده هنوز قرمز بود، و گویا هربرت شوماخر اعتنا و اعتقادی به این چیزها نداشت؛ در هر صورت، به محض این که پا در خیابان گذاشت، درشکه هجده چرخ تریلی مانند، مثل اجل معلق سررسید و نه این که خدای نکرده بهش بخورد یا زیرش بگیرد، بلکه تنها بادش به او گرفت و همین کافی بود برای این که منوچهر یاحقی دعوت حق را لبیک بگوید. در مسجد شاه، میدان ارگ، ختم و هفت و چهل و سالش را گرفتند. غلامحسین بنان، خودش، در رثای او ترانه ای مناسب با موقعیت انتخاب کرد و خواند، که تاثیر فوق العاده ای روی جماعت حاضر گذاشت، و حتی جماعت غایب، بعد ازین که شنیدند چه ولوله ای بنان با این ترانه اش در میان جمعیت حاضر افکنده بود، اگر نه بیشتر، دست کم همان اندازه که جماعت حاضر حظ کرده بودند، آنها هم کف کردند تا از قافله عقب نمانده باشند.
شاید چیزی در حدود دو ماه و سه روز و چهار شب از قتل حاجیعلی رزم آرا توسط گروهک انقلابی فداییان اسلام می گذشت که به موزه دفینه دستبرد زدند. در آن روزگار کسی توجهی به این مسایل نداشت و در واقع سر مردم بیشتر برای مسایل سیاسی و اقتصادی درد می کرد تا برای مسایل تاریخی و فرهنگی. به همین خاطر هم بود که رکسانا طیار در اقدامی اگر نه بی سابقه، دست کم، کم سابقه، برای اجرای باله فندق شکن پیتر چایکوفسکی به سفارت روس پناهنده شد و آنجا بست نشست.
مرحوم آیت الله شهید مشروطیت، شیخ فضل الله نوری، با همراهی و همیاری سپهبد فضل الله زاهدی، سوار بر همان کالسکه هجده چرخ موجود در خیابان شانزه لیزه پاریس شد و در حالی که شخص مارسل پروست در جایگاه کالسکه چی نشسته بود و شلاق را در هوا می چرخاند تا بر تهیگاه بی پناه اسبهای بیچاره بنشاند، به سفارت روس در زرگنده تهران تاخت تا تکلیف رکسانا طیار را با شرع مبین روشن کند. وقتی کالسکه هجده چرخ سرانجام به جلو در عمارت سفارت روس رسید، چونکه آنجا برف حسابی باریده و یخبندان مزید بر علت شده بود، شیخ فضل الله نتوانست آن طور که باید و شاید از جای خود تکان بخورد، این است که، علیرغم میل باطنی، و علیرغم این که سرسوزنی نتوانسته بود از شرع مبین در راستای روشن کردن تکلیف رکسانا طیار مدد بگیرد، به نشانه تاسف سری تکان داد و با اشاره دست به مارسل پروست کالسکه چی دستور بازگشت داد.
مارسل پروست، کمی سبیل خود را با روغن مخصوصی که همراه خود داشت چرب کرد و بدون چک و چانه دستور شیخ فضل الله را اجرا کرد، اما وقتی کالسکه هجده چرخ به پاریس بازگشت، دروازه شهر را بسته بودند، چرا که در شهر طاعون نازل شده بود و روزی بالای یک میلیون نفر قربانی می داد و انگار سیرمانی هم نداشت! مارسل پروست که پیش خود گمان می کرد کار کار آلبر کامو ست، از شیخ فضل الله کسب اجازه کرد که برای انجام برخی تصویه حسابهای شخصی به خدمت آلبر کامو برسند، اما سپهبد فضل الله زاهدی که همراه آنان بود نظری کاملا مغایر و مخالف داشت و چنین می پنداشت که کار کار انگلیس است!
اما دایی جان ناپلئون که برای گردش و هواخوری از آنجاها رد می شد به گوش خود این پچ پچ ها را شنید و کمی، بفهمی نفهمی، برآشفت، چون گمان می کرد این حرفها را ازو کش رفته اند؛ تا این که سپهبد زاهدی، شسته و پوست کنده، برایش توضیح داد که خیر، چنین نیست و منظور چیز دیگری است. دایی جان ناپلئون که با این توضیح نه تنها قانع نشد بلکه بدتر گیج و منگ شد و یک توضیح دیگری خواست. سپهبد که از دیروز تا به حال خوب غذا نخورده بود و گشنگی بهش غلبه داشت اول اجازه گرفت که به رفع گشنگی خود بپردازد، تا بعدش چه پیش آید.
تا شما غذا بخورید من هم یک دست به آب بروم.
او هم دست به آب رفت، و اتفاقا اسهال خیلی بدجور آبکی داشت که انگار هر چه آب در بدنش بود با آن دفع شد. سپهبد که غذایش را خورده بود و از سر و صدای توی مستراح داشت نگران حال دایی جان می شد آمد پشت در مستراح، چند دقه به پشت در آن کوبید و اهن و اوهونی کرد که حضور خود را خبر بدهد.
مشکلی ندارید، برادر؟
چرا، دارم، اما کسی نمی تواند حلش کند.
خودش آنقدر در خلوت و تنهایی اندیشه کرد تا بالاخره راه حلی یافت. راه حلش چه بود؟ به دستگاه گوارشش دستور داد درست کار کن! و در همان آن، دستگاه گوارشش درست کار کرد و گویا ادب شد.
جمشید مسماری که در پاتوق معمار نژاد کار می کرد روزی پا از گلیم خود فراتر گذاشت و بوذرجمهر بزرگمهری را به همکاری خود گرفت. معمار نژاد ازین بی نزاکتی سخت برآشفت و کاری کرد که وی تا کنون ندیده و نشنیده بود، بدین معنا که هزار بار سوره قل یا ایها الکافرون را خواند و به دور و برش فوت کرد، در همین اثنا صدای زمزمه عاشقانه یک زوج نوعروس و داماد به گوشش رسید، دقت کرد، به سمت صدا رفت، آنجا از دریچه کوچکی که شبیه روزنه ای بود صحنه ای را دید که تا کنون حتی در خواب هم ندیده بود.
زوج جوان نوعروس و دامادی، گویا در همان شب وصال، به شکل یک جفت کبوتر سفید درآمده بودند و داشتند گردن تو گردن یکدیگر بق بقو می کردند! او دیگر این را ندیده و نشنیده بود، به همین خاطر فوری گوشی همراهش را درآورد و ازشان عکس گرفت؛ اما از آنجایی که حس می کرد هنوز اقناع نشده فیلم هم ازشان گرفت؛ آنوقت همه اینها را در شبکه مشترک گذاشت تا سایر مردم هم ببینند و حظش را ببرند.
در پایان روز، آنقدر خسته بود که شارل گیلو ساک پدرش درآمد. شارل رفته بود از قصابی محل یک کیلو گوشت بگیرد که دید قصاب انگار حالش خوب نیست، چون داشت غش می کرد و از هوش می رفت، این است که فورا به امداد شبانه روزی زنگ زد، مورد را گزارش داد و تا آمدن امداد همانجا ماند و صبر کرد. امداد که آمد، چون آنجا منطقه ای بود کوهستانی و صعب العبور، از یک فروند بالگرد برای انتقال مصدوم استفاده کردند، که بلافاصله به نزدیکترین مرکز درمانی منتقل و در اسرع وقت بهش رسیدگی شد.
قصاب وقتی هوش و حواس خود را بازیافت سراغ شارل گیلو ساک را گرفت، اما پرستار کشیک بهش گفت که مدتی پیش ازینجا رفته. این پرستار به قدری ناز و مامانی و تودل برو بود که قصاب یک دل، نه، صد دل عاشقش شد، اما از آنجایی که فهمید نامزد دارد دیگر دست از سرش برداشت و مزاحمش نشد، چون نمی خواست و نمی توانست به ناموس مردم گیر بدهد، همان طور که نمی خواست و نمی توانست بپذیرد که مردم به ناموس او گیر بدهند.
یحیی مصیبی داشت از سر دکان کسب و کارش به خانه بازمی گشت که در راه به شارل گیلو ساک برخورد که داشت سلانه سلانه از کنار حوضی در باغ ملی می گذشت و پرنده هایی را که برای نوشیدن آب آمده بودند نگاه می کرد.
شما می دانید که انقلاب شده؟
بله، همه می دانند. منظورتان چیست؟
ببینید، راستش من هنوز شک دارم.
به چی؟
نمی دانم!

گاهنامه خسروان 11