11
دست بر قضا این مکان جایی بود نزدیک حرم رضوی. ملا قربوس صبح و ظهر و عصر به زیارت حضرت مشرف می شد و شب استراحت می کرد. سبک زندگی خوبی بود. رضایتش را تامین می کرد. مردمی که در آنجا می دید همگی زایران و مجاوران حضرت بودند و احترامشان واجب. ملا قربوس یا مشغول دعا و ثنا بود یا فکر و ذکر. آرام گوشه ای می نشست و به این امور می پرداخت. با او کاری نداشتند مگرین که گاهی جهت مشاوره یا استخاره بهش مراجعه می کردند. ملا قربوس با آرامش کامل به مردمی که گاه و بیگاه جهت این امور بهش مراجعه می کردند مشاوره می داد یا براشان استخاره می گرفت.
شخصی در بین این مردم پیدا شد که چند روز پیاپی بهش مراجعه و تا اندازه ای کلافه اش کرد. با وجود این باز در جهت کاستن از درد و رنج او کوشید و از مشاوره و استخاره چیزی کم نگذاشت چنان که شخص با رضایت کامل از پیش او رفت. شاید چون از خدمتگزاری او رضایت داشت به سرش می زد که بازگردد و دوباره ازو طلب حاجت کند. ملا قربوس باز حاجت او را می داد و هیچ منتی نیز بر سرش نمی گذاشت.
این شخص کاشف به عمل آمد که پادوی یکی از مشایخ قونیه در زمان مولانا جلال الدین بلخی رومی یا صدر الدین قونوی بود. حالا چگونه از زمان و مکان او سر درآورده بود دیگر معلوم نبود. ملا قربوس با همان احترام همیشگی با او برخورد می کرد. هیچ احترام خود را به او کمتر یا بیشتر نکرد. پادوی مشایخ روزی ناپدید شد. ملا قربوس هر جا را که می شناخت زیر پا گذاشت اما او را نیافت که نیافت. سرانجام دست از پا درازتر و با لب و لوچه آویزان به حرم رضوی بازگشت و از خود حضرت خواست که او را بازگرداند. همان روز به فاصله یکی دو ساعت پادوی مشایخ بازگشت. ملا قربوس نام و نشانش را پرسید تا اگر دوباره چنین پیشامدی رخ بدهد دستش به جایی بند باشد.
کریم افندی چند بار با او به حرم رضوی مشرف شد. تجربه شیرینی بود. می خواستند دست به ضریح برسانند ولی موفق نشدند. کریم در صفی که مردم درست کرده بودند به نوبت ایستاد تا بلکه موفق به تماس با ضریح بشود. این دفعه موفق شد. خوب و خلوت و بدون فشار. ملا قربوس نیز که چنین دید به او پیوست. بله، این طوری زیارت راحت تر و خلوت تر بود.
ناهار به یک چلوکبابی داخل بازار رفتند. کریم افندی کباب کوبیده سفارش داد و ملا قربوس دیزی سنگی. هر دو خوب خوردند ولی کریم افندی زودتر سیر شد و دست از خوردن کشید. یک کم از کبابش هنوز دست نخورده مانده بود. آن را در یک ظرف یک بار مصرف گذاشت تا در وعده غذایی دیگر مصرف کند. مصرف، بله؛ اسراف، خیر. ملا قربوس به این کار او مهر تایید زد. خودش نیز کمی از غذاش ماند. البته اگر می خواست می توانست به زور بخورد ولی چنین نکرد. چرا؟ چون که دلش درد می گرفت. به آستانه درد می رسید اگر از آن نمی گذشت. در هر دو صورت خوب نبود. نمی خواست، نمی توانست و نمی بایست چنین کند. چنین نکرد. چه خوب که چنین نکرد.
به محل بیتوته خود بازگشتند. قاطری را جلو در ورودی به تیرکی بسته بسته بودند. چه معنایی داشت؟ هیچ کدام ازین رفتار سر درنیاوردند. ملا قربوس در به در دنبال صاحب قاطر می گشت. کریم افندی کنار قاطر ایستاده بود تا هر گاه صاحب قاطر پیداش می شد از بابت این رفتار سرزنشش بکند. نه ملا قربوس موفق به پیدا کردن صاحب قاطر شد، نه کریم افندی موفق به سرزنش کردنش. هر دو دست از پا درازتر و با لب و لوچه آویزان به خوابگاه خود رفتند تا دمی بیاسایند.
نیمه های شب بود که با سر و صدای نابهنگامی از خواب پریدند. که یا چه می توانست باشد این وقت شب؟ متوجه شدند که صاحب قاطر یا دست کم مدعی آن آمده بود و می خواست قاطر را از تیرک بگشاید تا با خود ببرد. ملا قربوس شمد را تا نوک دماغ روی صورتش کشید تا خود را به بی تفاوتی بزند و خوابش را از سر بگیرد. کریم افندی این گونه نبود و نمی پسندید که باشد. با وجود خواب آلودگی شدید رواندازش را پس کرد، پاشد سر پا ایستاد و به سمت در رفت تا صاحب قاطر را ببیند و یک مقدار دری وری بارش کند. ملا قربوس او را ازین کار مانع شد چرا که به نظرش کار خوبی نبود. بهتر بود اگر هدفش امر به معروف و نهی از منکر بود از راه دیگری وارد عمل شود، نه این که برود دم در تا دری وری بارش کند که هیچ سودی نخواهد داشت اگر هیچ زیانی نداشته باشد.
کریم افندی به سخن او گوش کرد و بی خیالش شد. ملا قربوس نیز تخت گرفت خوابید تا اذان صبح که برای انجام فریضه از جا برخاست. هنگامی که برای طهارت به مستراح رفت سوسکی را دید که از دیوار مستراح بالا می رفت. شاخکهاش به چپ و راست می جنبیدند. به او اعتنایی بیش ازین اندازه نکرد و بی آن که احتیاجی به کشتن یا تاراندن او داشته باشد به قضای حاجت پرداخت، تطهیر کرد و بیرون آمد تا وضو بسازد. کریم افندی هنوز در خواب ناز بود. ملا قربوس صداش زد تا بیدارش کند ولی کریم تنها از پهلویی به پهلوی دیگر غلتید و زیر لب غر زد. ملا قربوس نمازش را برپا کرد. هنگامی که در میان نماز بود کریم افندی از جا برخاست و رفت تا خود را آماده نماز بکند در حالی که خمیازه بزرگی می کشید و دهنش بو می داد.
به سفارش ملا قربوس یا از شرم حضور او کریم افندی دهنش را مسواک زد و چند مرتبه توش آب قرقره و تف کرد تا بلکه اثر بوی بد را از بین ببرد. اثر بوی بد از بین رفت. کریم افندی وقتی نمازش را آغاز کرد ملا قربوس نمازش را به پایان رسانده و سلام داده بود. اینها نماز را در خوابگاه خود بجای آوردند چون احتمال داشت که اگر به حرم رضوی می رفتند نمازشان قضا بشود. البته برداشت ایشان چنین بود. شاید اگر نیز به حرم رضوی می رفتند نمازشان قضا نمی شد.
ملا قربوس به خاطر این که گمان می کرد به خاطر کریم افندی بود که برای نماز به حرم نرفته بودند باهاش قهر کرد و بی خبر گذاشت رفت حرم. کریم افندی تا مدتی گیج و گنگ بود و نمی دانست چه کند تا این که سرانجام به خود آمد و تصمیم گرفت برای جست و جوی ملا قربوس به حرم برود. وقتی به حرم رسید دید تا چه اندازه حرم شلوغ بود چنان که جای سوزن انداختن نبود. می خواست ازین که دنبال او می گشت پشیمان شود اما در لحظه ای که داشت عقب می نشست یکهو از تعداد جمعیت کاسته شد چنان که توانست یواش یواش از لای جماعت بگذرد و به نزدیک ضریح برسد.
نزدیک ضریح که رسید خسته بود چنان که نشست تا کمی بیاساید. بوی عطری مست کننده به مشامش خورد چنان که از خود بیخود شد. این چه بود؟ گویا عطر گلاب یا چیزی درین مایه ها. هر چه بود تا مدتی مست ازین بوی عطر نشست و تکان نخورد تا این که احساس کرد زمان زیادی گذشته و هنوز به کاری اقدام نکرده است. اینجا بود که از جا پرید، استغفار فرستاد، از شیطان به خدا پناه برد و رفت دنبال ملا قربوس. چند دقیقه ای طول کشید تا او را یافت در حالی که داشت ضریح را زیارت می کرد.
ملا جان، مشغول چه هستی؟
داری می بینی که. دارم زیارت می کنم.
زیارت قبول. زیارتها قبول.
قبول حق. التماس دعا.
محتاج دعا. یا حق.
یا علی.
علی یارت.
حق نگهدارت.
کریم افندی او را تنها گذاشت تا با فراغ خاطر زیارت خودش را بکند. شاید در حدود یک ساعت بعد، ملا قربوس پیداش شد. شاد و خوشحال و تر دماغ. مسلما از زیارت حضرت خرسند و خشنود بود. کریم افندی شب را که خوابید صبح پاشد، نماز کرد و عازم ولایت خود شد. ملا قربوس به تولیت آستان قدس رفت تا سفارشهایی بکند و چیزهایی را مرتب و منظم نماید.
تولیت آستان قدس او را تحویل گرفت و به حجره مخصوص هدایت کرد. ملا قربوس آنچه را از سفارش و رهنمود در نظر داشت به تولیت گفت و هنگامی که دیگر چیزی برای گفتن نداشت ساکت ماند تا تولیت سخن بگوید. تولیت با او حرف داشت، حرفهای زیاد. دغدغه های خود را مطرح کرد. زیاد دغدغه داشت، به اندازه ای که سرش درد می گرفت و شبها دیر و بد خواب می رفت.
ملا قربوس درین مورد نیز توصیه هایی بهش کرد. تولیت با طیب خاطر شنید و به خاطر سپرد تا در صورت امکان به کار ببندد. وقتی ملا قربوس از نزد او رفت ساعت نزدیک هشت شب و هوا کاملا تاریک شده بود. دیگر کاری در مشهد نداشت و می توانست به ولایت خود برگردد. شب را در خوابگاه استراحت کرد. زودتر از اذان صبح با زنگ ساعت همراه بیدار شد، طهارت کرد، وضو ساخت و برای نافله شب و فریضه صبح به حرم رضوی مشرف شد.
ابو قادر ناتوان در منزل فقیرانه خود نشسته بود و به گذشته، حال و آینده خود، خانواده، بستگان، نزدیکان، خویشان، همسایگان، دوستان و حتی دشمنان می اندیشید. به هیچ نتیجه معقول و محصلی نرسید. برعکس، به تاریکی، تنهایی و سرمای بیکران رسید. دست و دلش لرزید و هر چند که می خواست دست خود را به جایی بند کند و به چیزی چنگ بزند چنین جایی را و چنین چیزی را نیافت که نیافت. به خاطر همین در غم و اندوه ژرفی فرو رفت که اگر دوستی یا آشنایی نبود که دلداریش بدهد به این آسانی یا به این زودی ازش در نمی آمد. دست بر قضا در همین نزدیکی دوستی داشت راه می رفت که چون نیاز او را به حمایت خود حس کرد به نزدیک او آمد و از حالش پرسید.
اما این دوست او که بود؟ این دوست او کسی بود که خودش محتاج کمک بود و موجودی فقیر و حقیر در عالم خلقت بیش نبود. به هر صورت از آنجایی که دوستی اقتضا می کرد که به دوست خود کمک و ازش حمایت نماید پا پیش نهاد، پای صحبت او نشست و چون به نیازش پی برد در صدد کمک و حمایت برآمد. البته بی هیچ نتیجه ای. باز خوب بود که این اندازه معرفت داشت که در لفظ به کمک و حمایت قایل باشد. دیگران یا از وضع او خبر نداشتند یا خبر داشتند ولی این اندازه معرفت نداشتند.
ابو قادر ناتوان با وجود ضعف و ناتوانی مفرط ازین دوست خود قوت و قدرت بیشتری داشت. یکی ازین برتریهای او نسبت به دوستش این بود که او می توانست ادرار خود را برای یک شبانه روز در مثانه خود نگه دارد بی آن که لطمه و خسرانی به بدنش وارد آید. این مطلب به قدری واضح و آشکار بود که حسرت و حسادت عمومی را بر می انگیخت. مردمی که ازین ویژگی او آگاه می شدند اغلب انگشت خود را به نشانه تعجب در هوا تکان می دادند و جهت فرار از آن مکان از یکدیگر پیشی می گرفتند. تنها یک نفر بود که نه تنها ازین موضوع تعجب نمی کرد بلکه آن را به باد مسخره می گرفت. ابو قادر ناتوان با او مدارا می کرد و کجدار و مریز می ساخت. عقیده راسخ او این بود که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کند. این بنده خدا البته دشمن به شمار نمی آمد ولی دوست نیز به شمار نمی آمد. ابو قادر ناتوان برنامه ای ریخت که با او به سفری در وادی توحش برود و استخوان سبک کند.
وادی توحش جایی حقیقتا مخوف و موحش بود. در نزدیکی آن دریاچه ای بود و امکان قایق سواری وجود داشت. مردم از پیر و جوان و کودک و دختر و پسر و زن و مرد می آمدند و استفاده می کردند. اما چرا به آن وادی توحش می گفتند؟ چون که هر کس به آن وارد می شد به اراده خودش بود ولی خارج شدنش از آن دیگر به اراده خودش نبود. یک جور ظلم و جور و تعدی و توحش نسبت به مردم انجام می شد که با کلام عادی و معمولی وصف نمی گردید. اما چرا مردم به آنجا می آمدند؟ چون که ازین موضوع خبر نداشتند مگر وقتی که درین موقعیت قرار می گرفتند.
ابو قادر ناتوان روزی به دوستش اسماعیل ملکی پیشنهاد کرد به آنجا بروند. روحش هم از آنچه انتظارشان را می کشید خبر نداشت. هر دو لخت شدند، لباس شنا پوشیدند و به استخر رسیدند تا توی آب شیرجه بزنند. ناگهان با واقعیت امر روبرو شدند. عجب وضعی! توحش از همه جا می بارید. نوزادی را در قنداق پیچیده بودند که سرما نخورد یا به چپ و راست نغلتد. مادرش می خواست در استخر بپرد اما ناگهان متوجه شد که اکنون وقت شنای برادران بود. به همین خاطر دست نگه داشت و نوبت را به همسر خود داد تا در استخر بپرد. شوهرش که در استخر پرید آب همین طور به اطراف پاشید.
ابو قادر ناتوان می خواست در استخر بپرد ولی متوجه شد که هیچ توان این کار را نداشت. اسماعیل ملکی ازو اجازه گرفت تا در استخر بپرد. ابو قادر حرفی نداشت. اسماعیل یک دورخیز خوب کرد، دستهاش را عقب و جلو برد و تر و تمیز پرید توی استخر. آب به اطراف پاشید. ابو قادر ناتوان خیس شد ولی گره به ابروش نینداخت بلکه با لبخند برخورد کرد. اسماعیل ملکی که خوب در استخر وادی توحش شنا کرد از آب درآمد، گوشه ای نشست و سر در گریبان تفکر فروبرد.
چه شد؟
چیزی نشد.
ابو قادر ناتوان واقعا ناتوان بود ازین که انگیزه کار او را بداند. اسماعیل ملکی بار دیگر پاشد، لب استخر رفت، دورخیز کرد و تو آب پرید. دوباره آب به اطراف پاشید و ابو قادر ناتوان را خیس کرد. ابو قادر این دفعه بر خلاف دفعه پیش برآشفت و از بیان آن خودداری نکرد بلکه به صراحت و صداقت تمام آن را اعلام نمود. اسماعیل ملکی از شنای خود پشیمان شد، از آب بیرون آمد و مظلوم و خجول گوشه ای نشست در حالی که سر به زیر افکنده و سکوت کرده بود. ابو قادر پس از مدتی از شدت ناراحتیش کاست ولی هر چه به اسماعیل اصرار کرد که به استخر برگردد و به شنا ادامه دهد او نپذیرفت و زیر بار نرفت. هنوز شرمنده و منفعل بود و تمایل به هیچ چیز نداشت مگر زانوی غم بغل گرفتن. یکی دو ساعت گذشت. باز وضع بر همین منوال بود و تغییری نکرد.
ابو قادر ناتوان سرانجام پاشد، آمد خود را آب کشید، در رختکن لباس پوشید و از محوطه وادی توحش درآمد بیرون. اسماعیل ملکی هنوز همان داخل نشسته بود و از جاش جم نمی خورد. وقتی ابو قادر ناتوان به منزل رسید همسر و فرزندانش بهش سلام کردند و خوشامد گفتند. زنش آش شله قلمکار برای شام درست کرده بود. بچه هاش مشغول درس و مشق بودند و وقت نداشتند سر سفره بیایند تا چیزی بخورند.
بچه ها، بیایید! وقت شام است.
اینها کلفتی در منزل داشتند که وردست زن ابو قادر بود و بهش کمک می رساند. زن ابو قادر، آسیه بیگم، کلفت را صدا زد تا بیاید و در چیدن سفره کمک بکند. کلفت آمد ولی انگار رنگش پریده و حال ندار بود. یک جوری بود. آسیه بیگم متوجه این حالت او شد ولی به روی مبارک نیاورد. ابو قادر به کلفتشان اجازه داد مرخص بشود تا کمی به خودش برسد. کلفت با همان حال پریشان رفت و در اتاق کوچکی که بهش داده بودند قدری استراحت کرد. مساله ای که بود احساس می کرد باردار شده است. این از کجا پدید آمده بود؟ درست نمی دانست. مشخص نبود. در هر صورت چیزی که بهش اطمینان داشت این بود که باردار شده بود. این را می خواست پنهان نگه دارد. به هر حال می ترسید کسی ازین موضوع بویی ببرد و آبروش را ببرد.
کلفت، کافیه، این موضوع را برای مدتی از خانمش پنهان نگه داشت تا این که خانم خودش با نشانه هایی متوجه موضوع شد و دو هزاریش افتاد که باردار است. آسیه بیگم موضوع را از شوهرش پنهان نگه داشت. البته ابو قادر ناتوان اگر متوجه موضوع می شد چه بسا واکنش بدی نشان نمی داد. به هر حال کلفتی بود و باردار شده بود. این موضوع به خودی خود چیز بدی نبود. چیزی که امکان داشت مساله ایجاد کند چیز دیگری بود که از آن خجالت می کشید. آنقدر از آن خجالت می کشید که حتی به خودش نیز نمی گفت و بهش نمی اندیشید. آنقدر درین پندار فرو رفت که جزوی از وجودش شد و باورش کرد. دیگر کسی نمی توانست خلاف آنرا بهش بگوید. اگر می گفت تاثیری برش نمی کرد. فایده ای نداشت.
کافیه روزی ناپدید شد. اهل منزل همه نگرانش بودند و از خود یا از هم سراغش را می گرفتند. بی حاصل. بالاخره طرف عصر پیداش شد در حالی که چادرش را به نیش گرفته بود و کمی می لنگید. این لنگیدنش را آسیه بیگم به یک نظر متوجه شد. ابو قادر ناتوان این را دیرتر فهمید. وقتی فهمید چین به ابرو انداخت و تف بر زمین. کافیه به سرعت داخل آشپزخانه رفت و ناپدید شد. همه دنبالش گشتند. او را جایی یافتند که انتظارش را نداشتند. او را در حالی یافتند که در آشپزخانه داشت برنج پاک می کرد. هیچ کس انتظار این را نداشت. آسیه بیگم گذاشت به این کار ادامه بدهد چون به هر حال برای پخت غذا به برنج پاک شده نیاز داشتند. کافیه برنج را که پاک کرد زیر آب شست و آب کشید تا آماده شود. برنج خوبی از آب درآمد. قد کشیده و جا افتاده. همه با لذت خوردند و دستهاشان را باهاش لیس زدند. شخص دیگری بود که دستش را می خواست لیس بزند ولی دستش به دهنش نرسید.
کافیه هنگام صرف غذای اهل منزل که شد درد زایمانش گرفت. او را با وجود سوء ظنی که بهش داشتند به بیمارستان یا زایشگاه بردند. نوزادی به دنیا آورد که شبیه هیچ نوزاد دیگری نبود. البته غیر طبیعی نبود ولی به هر صورت عدم شباهتش به دیگر نوزادان مساله ساز شد. چندان مساله بزرگی ایجاد نکرد ولی به هر صورت تا اندازه ای کافیه و خانواده ابو قادر ناتوان را به درد سر انداخت.
در وهله نخست دنبال این می گشتند که پدر بچه کیست. هر چه بود چون کافیه عقد ازدواج نبسته بود همین مساله بزرگی را ایجاد کرد که یک سلسله وقایع و حوادث پشت بندش پدید آمد. ابو قادر ناتوان با هر سختی و مشقتی که براش داشت به اداره ثبت اسناد رفت و آمد می کرد تا بلکه سند عقدی برای کافیه بسازد و مسوولیت بچه را به او بدهد. از کافیه بارها و بارها درین مورد پرسیدند چنان که به اینجاش رسید ولی هرگز با هیچ کس راه نیامد و نام و نشان پدر بچه را نگفت. آیا این اندازه براش سخت بود یا دلیل دیگری داشت؟ شاید شرم و حیا مانع می شد که اطلاعات روشنی بدهد ولی به هر حال بچه ای در میان بود که ناچار باید بهش رسیدگی می شد و مسوولیتش را شخصی از خانواده بر عهده می گرفت. نمی شد که طفل معصوم را بیرون انداخت یا بهش رسیدگی نکرد. او که گناهی نداشت بلکه کوتاهی از سوی دیگری بود که خود را معرفی نمی کرد.
آسیه بیگم پا پیش گذاشت و آستین بالا زد تا شاید پدر بچه را پیدا کند یا اگر پیداش کرده بود عقد او را با کافیه ببندد. اتفاقا پدر بچه پیدا شد ولی به هیچ قیمت حاضر نبود زیر بار مسوولیت برود. او را در حالی یافتند که داشت در خیابان برای خودش راست راست راه می رفت و همه چیز را انکار می کرد. آسیه بیگم از مادر خدا بیامرزش ترفندی آموخته بود که با آن از زیر زبان سنگ نیز می شد حرف کشید. از همین ترفند استفاده کرد و پدر بچه را به حرف آورد. پدر بچه بسیار مقاومت می کرد که نم پس ندهد اما آسیه چنان از ترفند مادر خدا بیامرزش استفاده کرد که از سنگ و چوب نیز صدا درآمد و پاسخ گرفت.
آقا وقتی سرانجام به کرده خود اعتراف کرد ابو قادر ناتوان بستر عقد رسمی زوج را فراهم ساخت. کافیه با مظفر عقد ازدواج را بست و مسوولیت نوزاد را به عهده گرفت.
شیخ قرطاس داشت از مصلی به منزل برمی گشت. در بین راه به دختر بچه ای برخورد کرد که زنبیلی به دست گرفته بود و می خواست محتوای آن را به مردم عرضه کند. شیخ قرطاس جلو رفت تا ببیند چه می دهد. دختر بچه مقداری اسباب بازی داشت و مقداری آب نبات.
این را چند می دهی؟
دختر بچه قیمتی را گفت که به نظر شیخ قرطاس گران می آمد. دختر می خواست چیزی به او بفروشد یا بیندازد ولی شیخ قرطاس چون اجحاف در حق خود می دانست قبول نکرد و زیر بار نرفت. دختر بچه همین جور پشت سر او راه افتاد. شیخ قرطاس حال و حوصله سر و کله زدن را با او نداشت. به همین خاطر کمی که جلوتر رفت و متوجه شد دختر همچنان پشت سرش می آید یک لحظه ایستاد تا تکلیف خود را با او روشن کند. دختر بچه هی اصرار می کرد و ول کن معامله نبود. شیخ قرطاس دید این جوری خدا را خوش نمی آید. بالاخره دست کرد از زیر عباش دسته ای اسکناس درآورد و جلو او گرفت. وقتی دید به جای یک اسکناس دسته ای اسکناس جلوش گرفته بود قدری تردید کرد و گمان بدی به خودش برد.
دختر بچه خوشحال از پولی که شیخ قرطاس جلوش گرفته بود دست دراز کرد تا آن را بگیرد اما در همین حال شیخ قرطاس دسته اسکناس را به سمت خودش کشید و تنها یک اسکناس را به سمت او گرفت تا دختر آن را بردارد. دختر بچه به شدت ناراحت شد و خواست زیر گریه بزند که شیخ قرطاس پشیمان شد و دسته اسکناس را جلوش نگه داشت تا همه اش را بگیرد. دختر بچه دسته اسکناس را گرفت و با خوشحالی پا به زمین کوبید. شیخ قرطاس ازین خوشحالی او خوشحال شد و دست شکرگزاری به درگاه خداوندگاری برداشت.
شیخ قرطاس به راه خود ادامه داد تا این که در چهارراه سیروس به ملا قربوس برخورد کرد. ملا قربوس می خواست در اجابت دعوت دوستی به منزلش برود. شیخ و ملا با هم مصافحه کردند و هر یک به راه خود رفتند. خر دجال یکهو از میان این دو بنای دویدن را گذاشت و گرد و خاک زیادی به هوا بلند کرد. نه شیخ نه ملا به این موجود ملعون اعتنایی نکردند بلکه با عزمی راسخ و گامی استوار راه خود را در پیش گرفتند.
حاجی محمد باقر چادرباف که از مکه بازگشته بود خر دجال را از پای راست گرفت و به تیرکی در نزدیکی چهارراه سیروس بست. ملا قربوس و شیخ قرطاس درین هنگام مسافت زیادی از آنجا فاصله گرفته بودند و عرعر خر دجال را که از دست حاجی محمد باقر چادرباف می نالید نمی شنیدند. حاجی خر را مدتی در اسارت نگه داشت ولی چون بزودی ملتفت شد که این کار نه تنها هیچ فایده ای ندارد بلکه ممکن است خسارات جبران ناپذیری به قاطبه خرها وارد بیاورد او را رها کرد تا برود پی کارش.
شیخ قرطاس به منزل که رسید با زنش مواجه شد که لبخندی به او می زد. احتمالا خبر خوبی داشت که بهش بدهد. شیخ ازش علت لبخندش را پرسید. زنش چیز روشن و مشخصی در پاسخ نگفت ولی وقتی شیخ لباس خود را عوض کرد، دست و روش را شست و آمد گوشه ای نشست تا احوالش را بپرسد زنش رو کرد که باردار است. شیخ گل از گلش شکفت و ضمن این که ازو به خاطر این خبر خوب تشکر می کرد دست سپاس به درگاه خداوندگاری برداشت. از آنجایی که بزودی دریافت که این کفایت نمی کند همان جا و همان وقت سر به سجده نهاد و سجده شکر کرد.
زن شیخ سه ماهه باردار بود. این چهارمین فرزندی بود که خدا به ایشان می داد. سه فرزند دیگر حالا تا اندازه ای، کمتر یا بیشتر، از آب و گل درآمده و بزرگ شده بودند. زن شیخ شام را برای خانواده حاضر کرده بود ولی چون بقیه در نبود او شام خورده بودند اکنون نوبت او بود که بنشیند و شامش را بخورد. شیخ آرام به خوردن نشست و تا جایی که میل داشت خورد. البته به محض این که ته دلش را گرفت و پیش ازین که به آستانه سیری برسد دست از خوردن کشید و خدا را شکر کرد. زنش کمی از گزارش روزانه به او داد و خرسندش کرد. البته زیاد میل نداشت ازین گزارشها بشنود ولی چون به هر صورت زنش داشت ازین گزارشها بهش می داد ادب اقتضا می کرد که بنشیند و گوش فرا بدهد.
شیخ قرطاس گزارش روزانه را که شنید انگار کمی ناراحت شد چون گوشه لبش را کج و کوله کرد و بفهمی نفهمی یک کم آب ترش گلوش بالا آمد. همسرش کلثوم بانو تا اندازه ای متوجه این تغییر حال او شد. در دنباله این توجه به او خوراکی خوشمزه خوراند که حواسش را ازین گزارش روزانه پرت کند. موفق شد و حواس شوهرش را ازین گزارش روزانه پرت کرد. شیخ قرطاس با وجود این تا نزدیک شب در فکر فرو رفته بود و هیچ کس را به حضور نپذیرفت حتی همسرش کلثوم بانو را.
صبح که برای نماز برخاست فکرش راحت و آسوده بود. دیگر به چیزی نمی اندیشید. آب را گشود، وضو ساخت، بیرون آمد و به نماز ایستاد. هنوز اذان صبح نشده بود. این نماز و دو سه نماز پس از آن را به حساب نماز قضای فریضه یا نافله گذاشت. نماز که خواند صبحانه اش را به همراه همسرش خورد که او نیز برای نماز صبح بیدار شده بود. کلثوم بانو بلافاصله پس از صبحانه گرفت خوابید چون هنوز خوابش می آمد. شیخ بیدار ماند تا کمی مطالعه کند و درسهایی را که باید به شاگردان می داد حاضر کند.
شیخ می خواست بهجت المرضیه درس بدهد. کتاب سیوطی را آورد جلوش گذاشت، چند ورق کاغذ را با قلم آورد و شروع به خواندن و نوشتن نکات مهم برای تدریس کرد. هنگامی که احساس مطلوبی از حاضر جوابی خود در برابر شاگردان و سوالات مکرر ایشان نمود دفتر و کتاب را بست، کنار نهاد و به بستر رفت تا کمی بیاساید. پیش از اذان ظهر پاشد، تجدید وضو نمود، عمامه اش را لوله کرد، دور سرش پیچید، عباش را بر دوش انداخت، از زن و فرزندان رخصت طلبید و عازم مسجد و مدرسه شد که در کنار یکدیگر قرار داشتند.
شاگردان یکی یکی یا گروهی می آمدند و جا می گرفتند. شیخ قرطاس بر جای خود قرار گرفت و از شاگردان خود استقبال کرد بدین معنا که بهشان سلام گفت یا سلامشان را پاسخ داد. یکی از شاگردان در بدو ورود سوالی از استاد داشت که چون استاد اجازه داد مطرح کرد. سوالی بود راستی راستی مشکل که خود استاد نیز لحظه ای تامل کرد تا به جوابش برسد. جواب استاد به اندازه ای خردمندانه بود که شاگردان را بسیار خوش آمد. آن که سوال کرده بود کاملا راضی بود و سر جاش نشست. استاد نیز راضی و خشنود بود.
شیخ قرطاس در طول مدت روز چند بار به این موضوع اندیشید ولی هر بار که از نو به موضوع می اندیشید شک به وجودش چنگ می زد. در پایان روز که به منزل برگشت دیگر به این موضوع نمی اندیشید. همسرش کلثوم بانو با دو تخم مرغ نیمرو ازش پذیرایی کرد. شیخ قرطاس در حال خوردن شام بود که شک دیگری به جانش چنگ زد. به این شک دیگر محل نگذاشت. فردا که به مدرسه رفت آن شاگرد را دید. ظاهرا به اندازه دیروز راضی و خشنود بود. شیخ قرطاس با یکی دو پرسش ازو به این موضوع اطمینان یافت. از آنجایی که یقین به رضایت و خشنودی او پیدا کرد دیگر به موضوع شک نکرد و بی خیالش شد. روز دیگر شاگرد را دید در حالی که اخم کرده و چین به پیشانی انداخته بود.
شیخ قرطاس با یک پرسش ازو یقین یافت که از چیزی ناراحت بود و رنج می کشید. شاگرد تا دو سه روز اصلا به روی مبارک نیاورد و هیچ توضیحی نداد. روز چهارم یا پنجم شیخ قرطاس با یکی دو پرسش ازو دریافت که بنیان کار خراب بود. این شاگرد به همراهی شیخ قرطاس به نزد بانو میهن پرست مشرف شد. بانو میهن پرست از زمره بانوانی بود که میهن خود را می پرستند. شیخ قرطاس با نیم نگاهی به ناصیه بانو به کنه مطلب پی برد و می خواست برود که شاگردش، حمید سالاری، اعتراض کرد. علت اصلی اعتراضش این بود که در جوی آبی که از پشت مدرسه می گذشت نجاستی مشاهده شده بود که نسبت به آن حساسیتی نشان داده نمی شد.
شیخ قرطاس به پشت دروازه مرگ رفت. در پشت آن شخصی داشت تردد می کرد که چهره ای معطوف به خشونت داشت. دروازه مرگ فاصله زیادی با جوی آب پشت مدرسه نداشت. حمید سالاری او را تا دم دروازه مرگ دنبال کرد تا این که دید شیخ قرطاس داشت به سیر قهقهرایی می رفت و ناپدید می شد. حمید سالاری دستش را به سوی او دراز کرد تا بگیردش ولی شیخ قرطاس با نیرویی توصیف ناپذیر ازو دورتر و دورتر می شد تا این که پشت دروازه مرگ بکلی ناپدید گردید.
حمید سالاری با تمام تلاش و کوشش خود به دروازه مرگ کوبید تا این که سرانجام آن را گشود و به آن سویش راه یافت. شیخ قرطاس در ناحیه ای میان تاریکی و روشنایی گم شده بود. نیمی از بدنش در تاریکی و نیمی دیگر در روشنایی قرار گرفته بود. حمید سالاری جلو رفت و دست دراز کرد تا او را بگیرد و به سمت خود بیاورد ولی شیخ قرطاس عقب و عقب تر رفت. دیو نابودی او را گرفت. دیو زندگی از سوی دیگر آمد تا با او درگیر شود. دیو نابودی با دیو زندگی مصاف داد، مصافی طولانی. شیخ قرطاس در حالتی میان بیم و امید قرار داشت. اوسان خزرجی در حالی که شمشیر خود را از غلاف بیرون می کشید به دو به سمت او آمد ولی موفق به جلب نظرش نشد تا این که از ناحیه پادگان عشرت آباد هفت عراده توپ به بیرون عزیمت کرد ولی هیچ توپی در نشد تا این که هفتاد کرم فعال در خانه عمو قلی به قصد اسائه ادب به خاتون بیگم از جای خود جنبیدند ولی با یک اخم عمو غضنفر به توی سوراخی خزیدند که هرگز ازش بیرون نیامدند تا قیام قیامت.
سرای سپنج در حالتی میان بیم و امید فرو رفته بود. امام جماعت مسجد از در خانه اش بیرون آمد تا برای انجام فریضه به خانه خدا برود ولی پاش در میان راه پیچ خورد چنان که شخصی که سنی ازش می گذشت و گوشش به خاطر کم شنوایی نیاز به سمعک داشت از در جنوبی بیمارستان امیر اعلم درآمد، به دو به سمت پادگان عشرت آباد دوید، از بالای منار جنبان خود را به بام سرای سپنج رساند و اذان را سر داد.
مومنین و مومنات به خاطر ایمان استوار به لقاء الله چند دور به دشمن ناپاک حرامزاده یورشی بردند شدید چنان که امام جماعت مسجد دعوت ایشان را لبیک گفت و با پای برهنه عزم زیارت سید الشهدا را در نینوا کرد. امین الدوله اشتری همان جا دست کرد انگشتری را که امام در رکوع به مسکینی بخشیده بود به سمت پدرام بایسنقر گرفت در حالی که از نگاهش خون می چکید و از دهنش آب. عارف بسطامی در سمت چپ اژدهایی که در سمت راستش همایون راست پنجگاه ترانه ای را برای سوته دلان سر می داد مشغول نواختن عود شد در حالی که قلبش مالامال از سوز و گداز بود.
هوتن پاشا چنگیزی اصلا به این ترهات نمی اندیشید و تنها به شطحیاتی می پرداخت که دوست مریزاد پیری در مخ خود ضرب می گرفت. سمن دخت سیم ساق با پشتکار فراوان و مثال زدنی با دیو خشکسالی پیکار کرد چنان که بادی مخالف وزید و بنیان بدی را از زمین کند تا با خود ببرد اما ناگهان زد و شیخ هوشنگ مینوی از زاگرس مرکزی علم قیام را همین طوری برافراشت در حالی که خود نمی دانست چگونه، چرا و کجا ازش استفاده کند. جواد براتی همین را می خواست چون با وجود حال خرابش به گروه پیروان حامد حضرتی پیوست و در شهرها و دیهها و روستاها به احیای سنن عالیه و مناسک غالیه گروید.
سارا حجتی بدون توجه به این که ماه مناسب نبود به سفری اقدام کرد که زن همسایه را آماده ازدواج نمود. زن همسایه زنی بود پاکدامن که هرگز به روابط خارج از ازدواج نمی اندیشید اما به خود ازدواج هم نمی اندیشید بلکه تنها مایل به کار بیرون از منزل بود جهت این که پولی درآورد و دست گدایی پیش مردم دراز نکند. سارا حجتی بدون توجه به هیچ یک ازین موارد به دیدار او رفت تا برخی از حقایق را به یادش بیاورد. او هیچ حقیقتی را به خاطر نیاورد مگر این که تا مدتها به این خاطر خود را سرزنش می کرد. این را هیچ کس باور نمی کرد. تنها کسی که کمی به این مطلب ایمان آورد شخصی بود که سبیل درازی داشت چنان که جزو سبیل مداران حرفه ای به شمار می آمد. هادی سروش به واسطه این کشف مورد تقدیر قرار گرفت. سودابه اطهری آفتابه به دست از طهارت بیرون آمد، چند دور بی هدف در پیرامون باغ زد و به واسطه آشناییش با شخصی موسوم به ساشا پیراینده با شلنگ خوبی به طهارت بازگشت تا طهارت کند.
پاشا نادمی به هیچ وجه دلش راضی نمی شد به این که اسائه ادبی به هیچ کس انجام بگیرد، با وجود این با زد و بندی که با برخی اشخاص معلوم الحال داشت موفق گردید چند تن را از بیشرمان بی شرف به محکومیت در برابر خاص و عام برساند. این مورد به هیچ وجه مورد پسند آقای دکتر هومن باوندی قرار نگرفت چنان که بازوبند لیاقت خود را به نشانه انتقاد و اعتراض کند و به سمت گاوی پرت کرد که در باغ ملی مشغول چرای علف تر و تازه بود.
این گاو به گروهی تعلق داشت که خداپرستی را رها و به بت پرستی گرایش پیدا کرده بودند. شیخ مهدی باقری با مسوولیت رییسش که خود معاون اداره مرکزی تبلیغات بود ماموریت گرفت تا به نبرد این گروه کافر و مرتد برود. هوشنگ تاج بخش به نیابت از طرف رییسش حاج سهند گرمارودی به او پیوست تا یاریش بدهد. شیخ مهدی باقری دست یاری او را پذیرفت و در کمتر از دو روز و دو شب پیروزی بدست آمد. پیروزی به همین سادگی نبود بلکه به قیمت فداکاری و از خود گذشتگی بیشمار بدست آمد. آن که پیروزی بسیار بهش بدهکار بود برادر سوسن خویی بود که در روز نبرد از میان باغ ملی بیرون آمد و رزمید.
خوب رزمید چنان که دشمنان را همگی تاراند. در میان نماز جماعت ظهر بود که شخصی بیگمان از نواحی غربی خلافت مامون بیرون آمد، آستین پیرهنش را بالا زد و ضمن درگیری با گاوی که قوم کافر و مرتد می پرستید ضربه ای کاری به فیلی زد که از پیش هنود هندوستان گریخته بود و چهار نعل مانند اسب عربی به سوی سراوان می تاخت. مردم سراوان او را که دیدند همگی گرخیدند و گریختند مگر یک نفر از میان ایشان که مردانگیش از درجه معین و مشخصی گذشته و عقربه اش بالا زده بود. او کسی نبود مگر آرمان ارسنجانی که همان روز نه البته بلکه دو سه روز دیرتر نیروهای مردمی را بسیج کرد و فیل را زنده گرفت در حالی که نفس نفس می زد و بدجوری خسته و کوفته شده بود. فیل را آوردند در میدان مرکزی سراوان تا به مردم نشان بدهند. کودکی فیل را که دید دلش خواست سوارش بشود. مادرش که همراهش نبود ولی پدرش که آنجا حضور داشت او را منصرف کرد چون حتما فیل وحشی خطرناکی بود که امکان داشت آن را که بر پشتش بنشیند زمین بزند.
کودک اصرار می کرد و پدر انکار. عده ای حاضر و ناظر که شاهد بودند به پدر پیشنهاد دادند که این اجازه را بهش بدهد. پدر این اجازه را بهش داد به شرط این که خودش نیز همراه با او سوار فیل شود. پدر کودکش را نخست سوار کرد و سپس خودش بر فیل نشست. فیل در آغاز آرام آرام راه می رفت و اعتنایی به کسی نداشت. درین موقع کسی سخنی بر زبان راند که فیل را خشمگین کرد. ازین پس فیل بر مدار خشم چرخید، هفت دور دور خودش زد و چون نفس کشی ندید خرطومش را هفت بار در هوا چرخاند، دورخیز کرد و بنای دویدن را گذاشت بدون این که هدفی را برای خود مشخص کرده باشد.
حسام الدین چاووشیان از پی فیل دوید تا بلکه او را رام و آرام کند. فیل نه رام شد نه آرام بلکه عاصی تر گشت چنان که چند تا ماموت گردن کلفت که سالها و هزاره ها پیش نسلشان منقرض شده بود از نو ظهور و بروز پیدا کردند و شروع نمودند به خودنمایی در کوچه و بازار و خیابان میان مردم. مردم که اوضاع را برین مدار دیدند خود نیز عاصی شدند و بنای تاخت و تاز را گذاشتند. حسام الدین چاووشیان پشت گوشش را خاراند و به روی مبارک نیاورد.
سوسن دخت ابوطالبی انگار شستش خبردار شده بود. به محض این که جناب اشکان سلطانی را دید که در گوشه شبستان عبایی به دور خود کشیده و سر در گریبان فروبرده بود به فرستاده ای پیغام داد که به سراغ او برود و نامه ای را بهش برساند. نامه حامل پیامی بود که چیزهای بسیاری را دگرگون می کرد. این امر دیر یا زود اتفاق می افتاد. جناب اشکان سلطانی با وجود خستگی جانکاهی که از امور دنیوی و اخروی پیدا کرده بود کمی دندان روی جگر نهاد تا ناکامیهاش را تسکین دهد در صورتی که این اتفاق نیفتاد بلکه اشکبوس مرنجابی افق دیدش را تیره و تار کرد چرا که با وجود اصراری که از سوی شادان پرویزی بهش می شد جواد شنگرف به او روی خوش نشان نداد و با دشمن او ساخت و پاخت کرد. عزالدین پاکدامن بی هیچ شک و تردید دامن همت به کمر بست و از سمت مشرق بامیان تا سمت مغرب قدس را در هاله ای از نور خیره کننده فرو برد.
سراج الدین وهاج در نور خیره کننده ای که چشمش را می زد نشست و کتابچه ای را در شرح و وصف انبیا و اولیا به رشته نگارش کشید. این کتابچه را انتشارات خجسته فام با کمال میل منتشر کرد ولی فروش خوبی نداشت و قاطبه کتابخوان ازش استقبال مطلوبی نکرد. منیر شاهوردی به خاطر گل روی مهیندخت مهیمن به بندر عباس قدم رنجه نمود و گلی از گلستان مهر و ماه چید تا به دوست گرامی دوران کودکیش پیشکش کند در صورتی که هومن خجسته فال این را به فال بد گرفت و بی هیچ رودربایستی با او برخورد کرد چنان که توی ذوقش زد و از همه چیز که نه بلکه از برخی چیزها نومیدش نمود.
صبح آن روزی که نادر پیشاهنگ بواسطه گشتی که در بندر گمبرون می زد توسط نیروهای پرتغالی شناسایی و دستگیر شد باد مخالفی از ناحیه دجله و فرات می وزید که کمی اوضاع را قاراشمیش می کرد. سودابه اطهری تازه در سوسنگرد با حامد پاشایی نامزد شده بود و می خواست دو سه ماه دیگر باهاش ازدواج کند. این باد مخالف که وزید کمی بر کارشان تاثیر نهاد چنان که سودابه کمی در امر نامزدی تردید کرد و نزدیک بود از انجام آن منصرف شود که حامد پافشاری کرد و او را از انصراف منصرف نمود. سودابه در نهایت با حامد ازدواج کرد. برای ماه عسل عازم جزیره کیش شدند.
گرانی بیداد می کرد. می خواستند هزینه اقامت، خوراک و وسیله نقلیه را بپردازند. با سختی مواجه شدند و از عهده برنیامدند. حامد به دوستی که در تهران داشت زنگ زد تا ازش کمک بگیرد. دوستش پاسخ نداد. فرداش دوباره زنگ زد. این دفعه دوستش پاسخ داد اما کمک نکرد. خودش نداشت که به او بدهد. چاره ای نبود. حامد به او ایرادی وارد نمی دانست. لابد حق داشت. به هر صورت توقعی از آدمی که خودش محتاج بود نداشت. باید به کسی رو می انداخت که خودش محتاج نباشد و بتواند به او کمک کند. در راستای همین سیاست بود که شادان مهرابی به نقطه ای دوردست در کرانه های باختری رود اردن رفت و دست از پا درازتر برگشت در حالی که قطره اشکی گوشه چشم راستش خشک شده بود. مردی از نواحی اشغالی ظهور کرد که به این قیافه او گیر داد. شادان مهرابی هیچ نگفت و به روی مبارک نیاورد مگر این که دست دعا به درگاه الهی برداشت و دعایی خواند که فرشتگان را در زمین و آسمانها متاثر کرد چنان که همگی گریستند مگر یکی ازیشان که زد زیر خنده. چون علت را ازش پرسیدند تنها لب ورچید و کمی چین به ابرو انداخت بی آن که پاسخی در قالب کلمه و کلام بدهد.
اسعد الدین زبرجدی بی این که از چیزی اظهار ناراحتی کند به دوستش ماشاء الله غلامی گلایه ای نمود در خصوص چیزی که تنها مجد الدین ماجد مجیدی ازش خبر داشت و بس. البته اسعد الدین زبرجدی در کمال زیرکی و زرنگی این کار را انجام داد چنان که کمترین لطمه و خدشه ای به هیچ چیز و هیچ کس وارد نیامد. با وجود این اسد الله حریرچیان در نواحی حساسی از بدن خود احساس لطمه و خدشه کرد. با وجود این که نمی خواست یا نمی توانست واکنشی تند نشان بدهد یک تعداد صحبتهایی اینجا و آنجا کرد که حسین قوچی از قوچان و حسن شیری از شیروان شاکی شدند و به زبان گویا شکایت خود را به سمع مسوولین امر رساندند. سهند حمیدی از روی صندلی خود جمبید، قلم خود را برداشت و کاغذی را خط خطی کرد. پاوه نصرتی نامه او را برداشت، تا کرد، در جیب نهاد و به نزد علامه محدث خلعتبری برد.
علامه محدث خلعتبری در دفتر تولیت آستان قدس نشسته بود و کاغذی را سیاه می کرد. حمید هدایت نامه ای روی میزش نهاد. علامه نامه را برداشت و خواند. نامه ای بود که توجهش را به هیچ وجه جلب نکرد. سهند مرنجابی آمد، نامه را برد و به دست اهورا ماهانی رساند. اهورا در دکان تعمیر خودرو مشغول آچار کشی و سفت کاری بود. سودابه مولایی با بشقابی خاگینه از راه رسید. اهورا بدجوری گشنه اش بود. سودابه خاگینه را جلوش گذاشت و رفت. ماشاء الله خلعتبری بی هیچ شک و تردید آن را خورد و خدا را سپاس گزاشت. سهند مرادی همین را می خواست. عزیز الله زبرجدی با موتور گازی به نزد دوست دوران کودکیش رفت تا با او خاطراتی را دوره کند. دوست دوران کودکیش اصلا حال و حوصله برای این کارها نداشت، این است که زد زیر کاسه آبگوشتی که دشمن دوران پیریش برای دوست دیگری در ناحیه دیگری آماده کرده بود. منوچهر پاشایی این فقره را برنتافت، دستی از آستین درآورد، دستی دیگر در آستین فروبرد و پا به فرار در سرزمین قرار گذاشت.
یک گروهان سرباز خجسته دل شوشکه به دست از سوی مقابل می آمدند. پری دخت ماهرویان به تنهایی همه شان را حریف شد و در حالی که با گیس خود کمندی می ساخت آن را دور سرش می چرخاند تا بر گردن ایشان بیفکند. سگی از کمین بیرون جست. یوزباشی بی غیرت دامن او را گرفت تا از آنجا دکش کند اما پری دخت ماهرویان بر عکس رویش را با روبنده گرفت و کمند گیسوانش را محکم دور گردن این گروهان افکند. سربازی در جا کارش ساخته شد و زمین افتاد. دیگر سربازان که وضع را چنین دیدند سرشان گیج رفت، ماستها را کیسه کردند، گره زدند و الفرار.
سهند ماست بندیان به منظور مذاکرات نزدیک اقتصادی و سیاسی عازم ایالات متحده شد ولی با مشاهده نخستین مانع و مشکل به نومیدی گرایید و دست از پا درازتر به میهن بازگشت در حالی که پیشانیش غرق عرق بود و احساس خستگی شدیدی می کرد. او را جهت رفع خستگی به اتاقی راهنمایی کردند که مارگیری داشت مار می گرفت. سهند بسیار ترسید و می خواست بگرخد که مارگیر مار را دور دستش پیچید و به سمت او نگه داشت. سهند بیش از پیش ترسید و می خواست بگرخد که مار خودش آمد تا دور گردنش بپیچد. اینجا بود که سهند فریادی از سر ترس کشید و در حالی که داشت زهره ترک می شد به حیاط دوید که داشت برف می بارید. برف سنگین بود و سپید. یک مقدار برف بر سر و روش نشست. آرامش بخش بود و تسلی دهنده. حمزه اسکندری که تازگیها از حج عمره برگشته بود داشت آماده حج تمتع می شد. با او تماس گرفت و کمی درد دل کرد. اصلا آرامش بخش و تسلی دهنده نبود.
مجد الدین ماجد مجیدی که از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسید سوار بر اسب هوای نفس شد و به سوی جهنم دره تاخت. نگهبان جهنم دره با گرز گران انتظارش را می کشید. تا او را دید که می خواست پاش را از درگاه جهنم دره داخل بنهد گرز گران را بالا برد، چند دور چرخاند و خواست بر سرش فرود بیاورد که سهل و ممتنع را دید که جلوش را گرفته بود. به خاطر همین بود که دست از پا خطا نکرد بلکه راه آمده را دو قدم یکی برگشت تا به در خانه دوست رسید. دربان خانه دوست می خواست سیگاری بگرداند که مجد الدین ماجد مجیدی علم طغیان را برافراشت، سیگار را از دستش گرفت، گوشه ای انداخت و به جاش آدامسی بهش داد تا بجود. دربان خانه دوست اصلا اهل آدامس نبود و آدامس را دوست نمی داشت. این حرکت یک کم بهش برخورد. با وجود این مجد الدین ماجد مجیدی به هیچ وجه نومید نشد بلکه برعکس با امیدواری فزاینده نیرویی مضاعف گرفت و به منصه ظهور و بروز رساند. درین وقت بود که ناقوسهای کلیسای مانای رشیدی سه مرتبه نواختند. پژواک صوت ناقوسها تا اعلی علیین بالا رفتند و سپس تا اسفل السافلین پایین آمدند.
سهند کرامتی در گوشه خود نشسته و سر در گریبان فرو برده بود. کامران اصفیا به درخواست پدر جد حشمت الله کاویان شروع به گریستن کرد و تا یک جماعت حدود بیست هزار نفری را به گریستن نینداخت از کار نایستاد. درین وقت بود که پدرام صولتی از کنج عزلت خود درآمد و به سازمان جهانی حقوق بازنشستگان رفت تا حقوق حقه خود را استیفا کند. جماعتی در حدود هفتاد هزار نفر جلو ساختمان سازمان جهانی حقوق بازنشستگان تجمع و اعتصاب کرده بودند که هی شعار می دادند و لعنت و نفرین به باعث و بانی وضعیت نامطلوب خود می فرستادند. پشنگ رحمتی از توی سوراخ موشی که آنجا قرار گرفته بود بیرون آمد، باد به غبغب انداخت، به ترتیب آستین دست چپ و آستین دست راستش را بالا زد و در حالی که می کوشید نهایت خونسردی خود را به قیمت غیظ و غضب جماعت حفظ کند چند دشنام تر و تازه و شسته و رفته نثار آبا و اجداد مرحوم کرامت تکبیری نمود.
کسان مرحوم کرامت تکبیری که به هیچ وجه من الوجوه حاضر به قبول و پذیرش چنین هتک حرمت و اسائه ادبی به مرحوم مغفور خود و آبا و اجدادش نبودند همگی یکصدا فریاد مرگ بر فلان سر دادند و در پیگیری شعار خود همت به خرج داده جدیت کردند چنان که دروازه های دوزخ چهار طاق به سوی مشرق گشوده شدند و در حالی که آتش سوزان از درونش زبانه می کشید شهر هاماوران و مردمش را به کام خود فرو دادند.

گاهنامه خسروان 11