24
راننده در مسیر صحیح قرار گرفت و وارد کوچه دردار شد. پشت گرمابه حسنک وزیر که رسید نگه داشت و او را پیاده کرد. حاجی سرادق لنگ لنگان دستش را به دیوار گرفت و در خانه اش را با کلید گشود.
کرایه ام را ندادید!
حاجی سرادق از کیف پول اش یک برگ اسکناس بیرون کشید و در دست راننده نهاد. راننده زیر لب سپاسگزاری کرد و رفت. حاجی سرادق از حیاط و هشتی گذشت و وارد اتاق شد. زنش انتظار او را می کشید. دلواپس شده بود. کمی که بهش غرغر کرد متوجه لنگیدن او شد.
چه شده؟
حاجی سرادق شرح ماوقع را داد و زنش کلی حرص خورد.
به جای این حرف ها به کاخ سفید زنگ بزن و از سید ضیاء کمک بخواه.
زن حاجی سرادق به کاخ سفید زنگ زد و از سید ضیاء کمک خواست. سید ضیاء با درشکه هشت اسبه ای آمد و داخل کوچه دردار درشکه را نگه داشت. با کوبیدن دقه ورود خود را اعلام کرد. وقتی صدای بفرمایید را شنید، وارد شد، از حیاط و هشتی گذشت و وارد اتاق شد. زن حاجی سرادق با چادر و چاقچور بهش خوشامد گفت و دعوت اش کرد که بنشیند. سید ضیاء مانند کودکی خجول و مودب گوشه ای نشست و منتظر ماند تا کسی بیاید.
حاجی سرادق لنگ لنگان آمد و روبروی او نشست.
رضا شاه کودتا کرد.
حاجی سرادق به شنیدن این سخن نیرویی گرفت، پاشد عصایش را برداشت و در هوا چرخاند.
عجب! عجب!
عجب! عجب!
می دانستم.
من نمی دانستم.
حالا موضع شما چیست؟
من کاملا مخالف نظام شاهنشاهی و موافق نظام جمهوری اسلامی هستم.
چگونه این را اثبات می کنید؟
با نشان دادن التزام عملی به اصل ولایت مطلقه فقیه!
همین را چگونه اثبات می کنید؟
صبر کنید، ببینم.
صبر می کنم.
اگر حال و حوصله داشته باشید، فردا با هم برویم به دیدار مقام معظم رهبری.
این طوری نمی شود. شاید توطئه ای کرده باشید. دشمن همیشه در کمین است.
اگر به من سوء ظن داشته باشید که نمی شود.
سوء ظن را نمی دانم، ولی اعتماد هم ندارم.
اگر اعتماد نداشته باشید که نمی شود.
نمی شود که نشود! طوری نمی شود!
پس ولش! بی خیال شوید!
من کمر و دنده و مهره ام در رفته و می لنگم، آنوقت شما صحبت خارج از موضوع می کنید! اگر خیلی ولایت مدارید، دست و بالم را بگیرید و پیش دکتر ببرید!
سید ضیاء دست و بال حاجی سرادق را گرفت و او را پیش دکتر برد. در اتاق انتظار مطب، شیخ سمیع مونتوبان و ملا بصیر ورجاوند شانه به شانه همدیگر نشسته بودند و انتظار می کشیدند. حاجی سرادق به محض این که آنها را دید سلام کرد.
شنیده ام که فروید با نظریه جنسی اش ولوله ای در علم انداخته.
شیخ سمیع مونتوبان دستی به عمامه اش کشید و مندیل خود را در جیب اش به دست گرفت.
نعم، نعم!
ملا بصیر ورجاوند انگشت تفکر به پیشانی نهاد.
شواهد و قراین و همچنین اوضاع کواکب در افلاک دلالت برین حکایت می کنند!
از دیو و دد ملولم و انسان ام آرزوست!
انسان آمد و روبروی او نشست. هنوز حاجی سرادق با او به خوش و بش و چاق سلامتی نرسیده بود که در اتاق انتظار گشوده شد، منشی از داخل مطب بیرون آمد، نگاهی به بیماران در حال انتظار انداخت و او را پیدا کرد.
بفرمایید! نوبت شماست!
حاجی سرادق شک داشت که برود یا نرود، چون شیخ سمیع مونتوبان و ملا بصیر ورجاوند زودتر ازو نوبت داشتند و انتظار می کشیدند. همین را با منشی دکتر در میان نهاد.
خیر، نوبت شماست! بفرمایید!
حاجی سرادق نیم نگاهی به سید ضیاء انداخت که تکلیف خود را ازو می پرسید. سید ضیاء نیم نگاهی در سوی مخالف به او انداخت که تکلیف او را رفتن به داخل مطب می دانست، این است که حاجی سرادق به سید ضیاء تکیه داد و گذاشت تا او را به داخل مطب هدایت کند. دکتر در داخل مطب، پشت برجی از کاغذ و نوشته و نسخه و دفتر و دستک و کتاب و جزوه فرو رفته و پنهان شده بود. همین که متوجه ورود آنها شد، خوشامد گفت و ازشان دعوت به نشستن کرد.
حاجی سرادق روی صندلی ای نزدیک دکتر نشست و سید ضیاء کنار او ایستاد تا مواظب باشد که نیفتد. دکتر به سید ضیاء اشاره کرد که برود دورتر بایستد، یا این که روی صندلی دیگری در ته مطب بنشیند. سید ضیاء ترجیح داد که با حفظ فاصله ای همان نزدیکی بایستد و دورادور از حاجی سرادق مراقبت کند.
مشکل شما چیست؟
حاجی سرادق شرح ماوقع را داد و دکتر با برداشتن گوشی به معاینه اش پرداخت. هنوز گوشی را روی پهلو و کمرش جا به جا نکرده بود که منشی دکتر در را گشود و وارد شد.
سرپاس مختاری آمده و با شما کار دارد.
در اتاق انتظار صبر کند تا نوبت اش برسد.
اما انگار خیلی عجله دارد!
دکتر می خواست منشی اش را مرخص کند که در باز شد و سرپاس مختاری آمد تو.
شما به چه اجازه ای آمدید تو؟
با اجازه اعلی حضرت شاهنشاه.
کدام شاهنشاه؟
رضا شاه.
مگر من چه کرده ام؟
توطئه علیه نظام شاهنشاهی!
سر پاس مختاری با وجود مقاومت دکتر به او دستبند زد و او را به دو پاسدار که همراه اش آمده بودند سپرد. پاسداران او را به خیابان پاسداران بردند و در اتاقی به زندان افکندند.
ولم کنید!
ساکت شوید! شما علیه نظام شاهنشاهی توطئه کرده اید و باید به حساب تان رسیدگی شود!
من اعتراض دارم! من زیر بار زور نمی روم!
سر پاس مختاری عصر روزی دیگر به ملاقات او آمد.
شما به چه علت علیه نظام شاهنشاهی توطئه کرده اید؟
به هیچ وجه درست نیست! من هرگز چنین کاری نکرده ام!
همین جا بمانید تا زیر پایتان علف سبز شود!
اگر به شما پول بدهم فکر می کنم که نظرتان عوض شود.
من رشوه نمی گیرم. تازه، پیشنهاد رشوه جرم تان را سنگین تر می کند.
من با رضا شاه کار دارم. دستور بدهید که خودش بیاید اینجا.
هفته ای از آن ملاقات گذشته بود که رضا شاه به ملاقات او آمد.
اعلی حضرت، من هیچ توطئه ای علیه نظام شاهنشاهی نکرده ام. دستور بدهید که آزادم کنند.
سر پاس مختاری که بیخود کسی را دستگیر نمی کند. حتما دلیل یا بهانه ای به دستش داده بودید.
چرا، بیخود مرا دستگیر کرده. اگر دلیل یا بهانه ای در میان بوده، خوب، بیاید توضیح بدهد!
رضا شاه موضوع را با سر پاس مختاری در میان نهاد. سر پاس مختاری یک ماه بعد به ملاقات دکتر آمد و چون دلیل معقول و قانع کننده ای برای بازداشت او نداشت آزادش کرد.
دکتر به خانه برگشت. زن و بچه هایش از آزادی و بازگشت او خوشحال بودند و خدا را سپاس می گزاشتند. سید ضیاء به ملاقات او آمد و بهش به مناسبت آزادی از زندان و بازگشت به خانه تبریک گفت.
دکتر جان، در عشایر مرکزی به دکتر نیاز دارند. اگر قبول کنید و بروید مدتی در میان عشایر خدمت کنید موجب خرسندی خدا و بندگان خدا خواهد شد.
دکتر بی درنگ پذیرفت و به میان عشایر مرکزی رفت. خوشامد و پذیرش که انجام شد، بیماران عشایر را یکی پس از دیگری آوردند و دکتر معاینه شان کرد. رایگان. حتی وقتی با اصرار آنها برای دریافت حق معاینه مواجه شد، زیر بار نرفت و نپذیرفت. گوسفندی را آوردند که برایش زمین بزنند، اما دکتر از ذبح او جلوگیری کرد.
آزادش کنید، برود و زندگی اش را بکند!
عشایر گوسفند را آزاد کردند، که رفت و زندگی اش را کرد. گوسفندان دیگر به او حسادت و چشم و همچشمی می کردند.
مگر خون او از خون ما رنگین تر است؟
گوسفند مورد نظر این صحبت ها را می شنید و به روی مبارک نمی آورد. گوسفندان دیگر پیش خود نقشه می کشیدند که حالا که دست بشر به او نمی رسد، دست کم کاری کنند که دست گرگ بیفتد و گرگ او را بدرد. گوسفند مورد نظر از نقشه آنها آگهی می یافت، اما خویشتن داری می کرد و رفتاری از خود نشان نمی داد که حمل بر بی نزاکتی و بی ادبی شود. گوسفندان دیگر به هر حال نقشه خود را دنبال می کردند و سرانجام یک روز با گرگی گاوبندی نمودند که بیاید و گوسفند مورد نظر را بدرد و ببرد. مزد خوبی هم برایش در نظر گرفتند.
گرگ در موعد مقرر آمد، اما چوپان که به هنگام آگهی یافته بود، به گرگ رودست زد و پیشدستی کرد. چوپان وقتی متوجه آمدن گرگ شد، او را با پرتاب سنگی تاراند و گوسفند را رهاند. چوپان گوسفند را در جایی متفاوت با دیگر گوسفندان پناه داد تا همیشه زیر نظرش باشد. گوسفند در هر هنگامی که احساس خطر می کرد، به چوپان پناه می آورد و چوپان مانند کوه پشت اش بود.
روزی چوپان گذارش به شهر افتاد و به فکرش رسید که در شهر برای خود خانه ای دست و پا کند. جاهای زیادی را رفت و دید، اما هیچ یک به دلش نچسبید. به همین خاطر، به میان عشایر بازگشت و زندگی سابق را در پیش گرفت. روزی که برای چرای گوسفندان به مرتع سرسبزی در پای کوه رفته بود، گرگ پیر بی دندانی به گله حمله کرد، اما چون خیلی پیر و بی دندان بود به نتیجه مطلوب دست نیافت و فقط گوسفندان را ترساند و رماند. چوپان به یاد رضا شاه افتاد و به آلاشت سواد کوه مازندران سری زد.
رضا شاه در آلاشت کلبه ای محقر برای خود ساخته بود و با چوپانی و گله داری روزگار می گذرانید.
من چوپانی فقیر و بی بضاعت هستم و می خواهم یک چندی با شما چوپانی و گله داری کنم.
رضا شاه با طیب خاطر و کمال میل پذیرفت و چوپان به زندگی خوب و آرامی در کنار رضا شاه مشغول شد. روزی چوپان گله خود را در مرتع سرسبزی در آلاشت به چرا برده بود که اردشیر جی سر و کله اش پیدا شد.
برایم چایی دم کن تا یک چایی با هم بخوریم و خستگی در کنیم.
بله، چشم. به روی چشم. شما دستور بدهید.
قوری را پر از آب کرد و روی آتش نهاد تا چای دم بکشد.
تا کی اینجا هستید؟
حالا حالاها هستم. چطور مگر؟
چیز خاصی نیست. همین جوری. می خواستم بدانم چقدر چایی باید دم کنم.
حالا مگر در مضیقه هستید؟ اگر کمبود چای دارید من خودم به شما چای می دهم.
نه خیر، در مضیقه که نیستم؛ اما رضا شاه شاید در مضیقه باشد. اگر از بابت او نگرانی نداشته باشم، مساله ای نیست. تا هر موقع که خواستید، بمانید.
بسیار هم خوب. سپاسگزارم. من از بابت رضا شاه خاطرتان را آسوده می کنم. خودم متقاعدش می کنم که چای به اندازه کافی برایم کنار بگذارد. اگر هم یک موقع کم و کسری بود، سفارش می دهم از بمبئی برایم بفرستند.
شما در بمبئی آشنا دارید؟
اختیار دارید. من متولد آنجا هستم. کس و کارم آنجا هستند. لب تر کنم، برایم چای می فرستند.
چه خوب. کاش من هم متولد بمبئی بودم و آنجا کس و کار داشتم تا هر وقت لب تر می کردم برایم چای بفرستند.
شما اهل هر جایی که باشید و هر جایی که کس و کار داشته باشید، توفیر نمی کند؛ من تمام قد در خدمت شما هستم. لب تر کنید، خودم بهترین چای را برایتان سفارش می دهم و به بهترین طعم و مزه برایتان دم می کنم.
راست می گویید؟
البته که راست می گویم. من اصولا با دروغ گویی و ریا و سالوس و تقلب و حیله و نیرنگ مشکل دارم و به هیچ وجه حاضر به تحمل هیچ یک ازینها نیستم.
بله، مشخص است. شما شخص خوب و شریفی هستید. حالا چایی دم کشید. برایتان بریزم؟
بله، حتما. من منتظر این لحظه بودم. در ضمن، یک دانه نبات هم برایم بیندازید. راستی، شما زن و بچه دارید؟
بله، زن و بچه ام در سیاه چادر هستند. شما چی؟ شما زن و بچه دارید؟
بله، زن و بچه ام در خانه هستند.
رضا شاه سر و کله اش پیدا شد و به نزدیک آنها آمد تا در خوردن چای باهاشان سهیم باشد. چوپان برایش یک فنجان چای ریخت و جلوش گذاشت. اردشیر جی چای خود را برداشت و با قاشق چایخوری نبات تویش را هم زد تا حل بشود. گوسفندان در حال چرا در مرتع بودند.
شنیده ام که انگلیس برایتان نقشه هایی ریخته.
ببینید، اینها جزو اسرار است.
انگلیس چرا دست از سرمان برنمی دارد؟
چرایش مفصل است. خیلی وارد بحث نشویم.
بله، رضا شاه درست می گوید. بهتر است خیلی بحث نکنیم.
چرا؟
چون راه به جایی نمی برد. بحث بیهوده ای است.
هیتلر ممکن است درین میان نقش یا تقصیری داشته باشد؟
در سیاست همه چیز ممکن است. حالا چرا یاد هیتلر افتادید؟
همین طوری. دلیل خاصی ندارد.
هیچ چیز بی دلیل نیست، حتی اگر دلیل اش به فکر ما نرسد.
در واقع چون دلیل اش به فکر ما نمی رسد گمان می کنیم که بی دلیل است.
درست است.
ممکن است کمی از زمان پیش از سلطنت خودتان تعریف کنید؟
با من هستید؟
بله.
بله، من موقعی که هنوز شاه نشده بودم رنج های بسیاری می بردم. خیلی کار می کردم.
بعدش چه؟ بعدش که شاه شدید، دیگر رنج نکشیدید و کار نکردید؟
چرا، بعدش هم رنج کشیدم و کار کردم. به طور کلی، زندگی بدون رنج کشیدن و کار کردن وجود ندارد.
موافقم.
شما اینجا چه می کنید؟
من؟ من در میان عشایر زندگی می کنم تا به خوبی با اسرار و زوایای زندگی آنها آشنا بشوم.
که چه بشود؟
این دیگر جزو اسرار است!
شما جاسوس و مامور اطلاعاتی بیگانه که نیستید؟
چرا این طور گمان می کنید؟
این گمان من نیست. در واقع، گمان من تنها نیست؛ بسیاری از مردم این طور گمان می کنند.
برای چه؟
در تاریخ این طور آمده. اسناد باقیمانده از گذشته این گمان را تایید می کنند.
منظورتان خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست است؟
این هم هست، در کنار دیگر چیزها. بله. اسناد و مدارک فراوان هستند.
بر فرض که جاسوس و مامور اطلاعاتی بیگانه باشم؛ حالا که چه؟
خوب، خیلی مهم است. دانستن این که شما جاسوس و مامور اطلاعاتی بیگانه باشید خیلی در نوع نگاه و برخورد ما با شما تاثیر دارد.
مثلا چه تاثیری؟
ای بابا! چرا خودتان را به ندانستن می زنید؟ من دوست ندارم وارد بحث بیهوده بشوم.
خیلی هم بحث بیهوده ای نیست. اگر خوب دقت کنیم، فایده بسیاری دارد.
چه فایده ای؟
فایده اش این است که دانستن چیزی ما را از انجام اشتباهی باز می دارد.
چه اشتباهی؟
هر اشتباهی. نوع اشتباه مهم نیست، نفس آن مهم است.
درست است. به این نکته توجه نداشتم. راستی، شما چرا گذاشتید انگلیس برایتان تکلیف تعیین کند؟
خودم هم نمی دانم. این طوری پیش آمد. شاید اگر این همه به فکر تامین منافع بیگانه نبودم این طور نمی شد.
شما به فکر تامین منافع بیگانه بودید؟ پس چرا شما را پرچمدار ملی گرایی و میهن پرستی می دانند؟
خوب، من پرچمدار ملی گرایی و میهن پرستی هم بودم. منافاتی با هم ندارند.
منافات که دارند. اگر کسی پشتیبان بیگانه باشد، یا بر عکس، اگر بیگانه پشتیبان کسی باشد، این کس امکان ندارد که پرچم ملی گرایی و میهن پرستی را بالا ببرد. اگر هم بالا ببرد، از دستش می افتد.
که این طور! پس من شایستگی نداشتم پرچم ملی گرایی و میهن پرستی را بالا ببرم؟
همین طور است. شایستگی اش را نداشتید. البته در توجه و علاقه تان به میهن و مردم شکی نیست.
یعنی چه؟ من متوجه نمی شوم. اگر در توجه و علاقه من به میهن و مردم شکی ندارید، پس چطور مرا شایسته این نمی دانید که پرچم ملی گرایی و میهن پرستی را بالا ببرم؟ که اگر بالا هم ببرم، از دستم بیفتد؟
خوب، ببینید، موضوع کمی پیچیده است. به این سادگی هم نیست. در واقع، حساب دو دو تا چهار تا نیست. یعنی همیشه این طور نیست که دو دو تا چهار تا بشود. یک وقت ممکن است دو دو تا پنج تا بشود، یک وقت ممکن است سه تا بشود، مثلا. ملاحظه می کنید؟
چی را؟ خیر! ملاحظه نمی کنم!
عجب! پس شما کور چشمی دارید! شاید هم پیر چشمی. به هر حال، حقیقت عوض نمی شود. حقیقت همان است که عرض کردم.
حالا چه اصراری است که حقیقت همان چیزی است که شما عرض کردید؟ دیگران حق ندارند و تنها شما حق دارید؟
خوب، نه خیر، دیگران حق دارند، من هم حق دارم. در واقع، همه حق دارند.
این که نمی شود! اگر همه حق دارند که پس هیچ کس اشتباه نمی کند. اگر هیچ کس اشتباه نکند که پس همه کار درست را می کنند و همه چیز درین عالم به بهترین شکل ممکن پیش می رود.
شاید به نوعی همین طور است. ما چه می دانیم؟ ما از نقطه نظر خودمان به موضوع نگاه می کنیم. ما حق قضاوت دیگران را نداریم. چه بسا هر کس در هر کاری که می کند بر حق باشد. زندگی و محیط و اخلاق و تربیت و شعور و درک و شرایط ویژه اش او را به انجام آن کار سوق می دهد.
من قبول ندارم. اگر قرار باشد که هر کس، چه خوب و چه بد، در هر کاری که می کند حق داشته باشد که اخلاق و تربیت و دین و مذهب و ایمان و عقیده و این گونه چیزها دیگر معنا و مفهومی نخواهند داشت.
من چنین چیزی نگفتم.
ولی منظورتان همین است.
از کجا به منظور من رسیدید؟
از همین چیزهایی که عرض کردید.
از کدام عرض من به این نکته رسیدید؟
درست نمی دانم، ولی حس ششم بهم می گوید که از مجموع عرایض شما این نتیجه حاصل می شود که به اخلاق و تربیت و دین و مذهب و ایمان و عقیده باور ندارید!
عجب! چه استدلال جالبی! من نمی دانستم که با حس ششم می شود از چیزی که کسی به زبان نیاورده به زبان او گذاشت و آن را ملاک قضاوت قرار داد.
فکر کنم بهتر باشد که بس کنید. این حرف ها فایده ندارد. فکر نان کنید که خربزه آب است.
بسیار خوب، قبول است. من حرفی ندارم. در ضمن، آنقدر به موضوع وارد نیستم و صلاحیت اظهار نظر ندارم. راستی، می خواهم برای ناهار چیزی را آماده کنم. شما چه میل دارید؟
بارک الله به مرام و معرفت ات. معلوم می شود که آدم خوب و درست و چیز فهمی هستی. حالا که صحبت از ناهار شد، من هر چه در سفره به هم برسد می خورم. اصرار به خوردن چیز خاصی ندارم.
من هم همین طور. هر چه که قابل خوردن باشد و مشکل شرعی نداشته باشد می خورم.
خوب است. پس می روم که بساط ناهار را آماده کنم.
چوپان رفت که بساط ناهار را آماده کند. رضا شاه و اردشیر جی زیلویی انداختند و روبروی همدیگر نشستند. ناهار که آماده شد، که عبارت بود از نان و کره و عسل و سرشیر و چای، چوپان آن را آورد و سر سفره گذاشت. همگی بسم الله گفتند و مشغول خوردن شدند.
این مرا یاد روزگار خردسالی ام می اندازد. آن روزها زیاد ازین چیزها می خوردیم.
معلوم می شود که خیلی دست تان به دهن تان نمی رسید. چندان در ناز و نعمت نبودید، انگار. بر عکس امروز که خیلی در ناز و نعمت هستید.
امروز هم تفاوت چندانی نمی کند. من که دیگر شاه نیستم. روس و انگلیس مرا به نقطه دوردستی در مستعمرات انگلیس پافنگ کردند. من هم تا پایان عمر آنجا ماندگار شدم. الآن هم که در خدمت شما هستم در واقع خودم نیستم، شخصیتی هستم خیالی در کتابی که آقایی به میل خودش هر چه دلش می خواهد با من می کند.
به! شما فکر می کنید من خودم هستم؟ من هم در عالم واقع سالهاست که از دنیا رفته ام و دیگر وجود خارجی ندارم. اگر اسمی از من برده می شود به این خاطر است که همان آقایی که شما را در کتاب خیالی خودش وارد کرده مرا هم به بازی گرفته و در ماجرای کتاب نقشی بهم داده.
من هم خیال کرده اید واقعا چوپان ام؟ اصلا مرا با چوپانی چه کار است؟ من چوپان شده ام تا شما را درین ماجرا همراهی کنم. در هر صورت، ازین که با شما همبازی شده ام خوشحال ام. امیدوارم که ساعت های خوشی را با هم بگذرانیم.
راستی، ساعت چند است؟
ساعت ندارم، اما گمان می کنم نزدیک دو بعد از ظهر باشد. چطور مگر؟
می خواستم ببینم سقوط رایش سوم کی اتفاق می افتد؟
این چه ربطی به ساعت دارد؟ اصلا هیچ ربطی به ساعت ندارد! خودش اتفاق می افتد!
منظورتان از رایش سوم حکومت هیتلر است؟ هیتلر که سالهاست از قدرت سقوط کرده.
این را که عمه من هم می داند. خیر، منظورم این نیست.
پس منظورتان چیست؟
منظورم سقوط امپراطوری آمریکاست.
تا جایی که من می دانم، رایش سوم یک چیز است و امپراطوری آمریکا یک چیز دیگر. چرا چیزها را با هم قاطی پاطی می کنید؟
ای بابا! من از زبان نیش و کنایه استفاده کردم. به در گفتم تا دیوار بشنود! شما هم ایراد بنی اسراییلی نگیرید!
آهان، حالا فهمیدم. باشد. دیگر گیر بیخود نمی دهم. حالا چرا شمارش معکوس برای سقوط امپراطوری آمریکا می کنید؟
خوب، پس چه کنم؟ برای جاودانگی اش دست به دعا بردارم؟
خیر، لازم به این کار نیست. اصلا خون خودتان را کثیف نکنید. هر تمدن مانند یک شخص که روزی به دنیا می آید، روزی هم از دنیا می رود. حالا ممکن است زندگی اش کوتاه یا دراز بوده باشد. مگر تمدن های دیگر از دوران باستان تا امروز مانده اند که این یکی قرار باشد تا ابد بماند؟ این هم دیر یا زود به تاریخ خواهد پیوست!
تازه، برای چه دوست دارید که تمدن آمریکا از صحنه روزگار کنار برود؟ این تمدن چیزهای خوبی دارد، اگر برای چیزهای بدش ازو نفرت دارید.
ممکن است بفرمایید چیزهای خوب اش کدام است و چیزهای بد اش کدام؟
ای بابا! باز شروع شد! بی خیال! چه فایده دارد که درین باره بحث کنیم؟
اشکال ندارد، بحث کنید. من هم هستم.
تو دیگر خودت را قاطی موضوع نکن! اصلا مگر چقدر درین موضوع سررشته داری؟
رضا، ولش کن! بگذار هر چه دلش می خواهد بگوید. مگر به کی بر می خورد؟ فوق اش یک چیز اشتباه می گوید. دنیا که به آخر نمی رسد!
راست گفتی. دنیا که به آخر نمی رسد. چوپان، حرف ات را بزن.
سپاسگزارم. بله، داشتم عرض می کردم. آمریکا در واقع خیلی هم خوب است! چرا فقط بد آمریکا را بگوییم؟ اگر آمریکا در جنگ دوم داخل نمی شد و با انگلیس و روس پیمان اتحاد نمی بست، الآن همه جا زیر چکمه آلمان نازی هیتلری بود.
چه اشکال داشت؟ اصلا کی گفته هیتلر بد است؟ اتفاقا به نظر من خیلی هم از آمریکا و روس و انگلیس بهتر است!
نژاد پرستی و جنگجویی و جهانگیری کجایش خوب است؟ این چه امتیازی است که در قرن بیستم انسان به توحش باستان برگردد؟
حالا مگر آمریکا و روس و انگلیس چه امتیازی به هیتلر دارند؟ مگر اینها هم کینه توزی و جنگ افروزی نکرده و دنیا را به آتش نکشیده اند؟
راستش، همه این فسادها از قدرت و عطش کسب قدرت است. مگر نه؟
بله، حق با شماست. قدرت و عطش کسب قدرت فساد می آورد. چه جور هم!
باد شدیدی وزیدن گرفت. رضا شاه، اردشیر جی و چوپان جل و پلاس خود را جمع کردند و داخل سیاه چادر رفتند. زن و بچه های چوپان داخل سیاه چادر بودند. اردشیر جی هوس چایی اش کرد. رضا شاه یک دور دیگر چایی ریخت و از همه پذیرایی کرد.
دستت درد نکند. خیلی خوب بود. چسبید.
قابل شما را نداشت.
دختر بزرگ چوپان، چون که سه چهار تا دختر قد و نیم قد داشت، داشت مشق مدرسه عشایری اش را می نوشت. در حین انجام تکالیف اش، به مساله ای در تاریخ و جغرافیا برخورد که پاسخ آن را نمی دانست. از رضا شاه پرسید. رضا شاه به صورت مبسوط و جامع و مانع و کامل بهش پاسخ داد. اردشیر جی کف کرد و کف زد. چوپان سفره عصرانه را پهن کرد و با پنیر خیکی و ماست چکیده و گردو و کره و سرشیر و خامه و کشک و ماست معمولی و دوغ و قره قوروت و نان تازه و نان خشک و عسل و این چیزها آنها را سیر نمود، بطوری که وقتی شب شد و هنگام شام رسید، هنوز گشنه شان نشده بود و میل به خوردن چیزی نداشتند. حسابی ته بندی کرده بودند و ته دل شان را گرفته بود.
دوباره یاد هیتلر افتادم. فکر می کنید الآن مشغول چه کاری است؟
دوباره فیل ات یاد هندوستان کرد؟ ول کن این هیتلر را! حتما مشغول یک کاری است! چه کارش داری؟
خوب، روزگار همین است دیگر. گهی پشت به زین است و گهی زین به پشت.
الآن پشت به زین است یا زین به پشت؟
من چه می دانم؟ اصلا به من چه مربوط است؟ من خودم را با این فکرهای بی سر و ته خسته نمی کنم.
ها بارک الله! معلوم می شود که یک چیزی خورده ای!
چی مثلا؟
ول اش کن! سر به سرش نگذار! راستی، بی زحمت یک چایی دیگر برایم بریز.
بس ات است، تو هم که! شاش بند می شوی! چه خبر ات است؟
اتفاقا شاش ام گرفته. خیلی هم زیاد. می روم بیرون، صحرایی.
اردشیر جی آفتابه را از گوشه سیاه چادر برداشت و رفت بیرون تا دستشویی صحرایی بکند. باد سردی می وزید و خس و خاشاک را در هوا پخش و پلا می کرد. گرد و خاک توی صورت و چشم اش زد و آزارش داد. صورت خود را به سوی دیگر چرخاند تا از برخورد مستقیم با ذرات معلق پرهیز کند. میان گرد و خاک، کنج دنجی را پیدا نمود و رفت به آن سمت تا بشاشد. آنقدر شاش اش زیاد بود و عجله داشت که پیش ازین که شلوارش را پایین بکشد، شاش اش پس داد و شلوارش را خیس کرد. وقتی به داخل سیاه چادر برگشت، از توی چمدان اش شلوار نویی درآورد و رفت گوشه ای در تاریکی شلوارش را عوض کرد.
نگفتم این قدر چایی به ناف ات نبند؟ این هم آخر و عاقبت اش!
تو کار ات نباشد. همان چایی ات را دم کن.
شنیده ام که چرچیل و روزولت قصد دارند در منشور آتلانتیک طرح حمله به ایران را بریزند.
غلط کرده اند. غلط می کنند. اصلا به آنها چه؟
شما نگران نباشید. من باهاشان صحبت می کنم که این کار را نکنند.
چه حرف ها! مگر منتظر نشسته اند که شما بهشان دستور بدهید و برایشان تکلیف معین کنید؟
به هر حال، باید کاری کرد. نمی شود که همین طور نشست و دست روی دست گذاشت.
حالا خیلی از شما حرف شنوی دارند مگر؟
چه حرف شنوی داشته باشند، چه نداشته باشند، این وظیفه من است من احساس مسوولیت می کنم!
من می ترسم. می ترسم که بلایی سر خودتان بیاورید. مگر نمی دانید با چه گرگ های درنده ای سر و کار دارید؟
چرا، می دانم. خوب هم می دانم. اما چه کنم؟ احساس مسوولیت و عرق ملی نمی گذارند که دست روی دست بگذارم.
جناب اردشیر جی، در هر صورت اگر نیاز به کمک و همکاری داشتید، من در خدمت ام. می توانید و باید از توان من بیشترین و بهترین استفاده را ببرید.
از شما چه کمکی بر می آید؟ من که چشم ام آب نمی خورد شما بتوانید کمترین کمکی به من یا حتی به خودتان بکنید!
واقعا که بی انصافی می کنید، جناب اردشیر جی. شما اگر کمترین شناختی از من داشته باشید می دانید که روزولت و چرچیل مانند سگ از من می ترسند و حساب می برند. اصلا این تبدیل به ضرب المثل شده که چرچیل و روزولت مانند موم در دست چوپان نرم هستند.
من این ضرب المثل را از هیچ کس نشنیده و در هیچ جایی نخوانده ام. بر فرض هم که صحیح باشد، دو صد گفته چو نیم کردار نیست. اگر راست می گویید، در عمل نشان بدهید!
بله، چشم. حتما. سمعا و طاعتا. حالا کی می خواهید بروم باهاشان سنگ هایم را وا بکنم؟
هر چه زودتر، بهتر.
بله، چوپان جان. خواهش می کنم هر چه زودتر کاری بکن! نگذار ایران به کام گرگ بیفتد! حالا من هیچی، به درک!
بله، باشد. بسیار خوب. من در اسرع وقت عازم می شوم و بهشان حالی می کنم که با کی طرف اند! مگر شهر هرت است؟ مملکت صاحب دارد!
لابد صاحب اش شمایید؟
صاحب اصلی اش که مردم این آب و خاک اند، که نسل اندر نسل درین سرزمین اهورایی زندگی کرده اند. من تنها یک عضو کوچک ازین خانواده بزرگ هستم. امیدوارم دین خود را به میهن، هر چند کار زیادی ازم ساخته نباشد، ادا بکنم.
اگر فکر می کنید کار زیادی شاید ازتان ساخته نباشد که نروید. فقط وقتی بروید که فکر می کنید به اندازه لازم و کافی جربزه و استعداد و نیرو و توان و عقل و هوش برای مبارزه با دشمن دارید.
مطلب شما کاملا صحیح است. من هم فکر می کنم که همه این چیزها را دارم. اگر هم همه اش را با هم نداشته باشم، یا این که کمبودی در یکی از آنها داشته باشم، با کمک گرفتن از نیروهای صدیق و خدوم و متخصص و متعهد کمبودها را مرتفع می کنم.
می خواهید من هم بیایم؟ شاید به دردتان خوردم. شاید به کمک من نیاز شد.
بیایید! اشکال ندارد. کار از محکم کاری عیب نمی کند. آمدن شما اگر سودی نداشته باشد، ضرری هم ندارد.
پس من چه؟ مرا تنها می گذارید و می روید؟ این که انصاف نیست! من بدون شما چه کنم؟ نه، نمی شود! یا مرا هم ببرید، یا این که مرا در جای خوب و امن و امانی بگذارید که گزندی بهم نرسد!
رضا جان، جای خوب و امن و امانی که درین صفحات و بلکه در تمام دنیا پیدا نمی شود. هر جا که رویش انگشت بگذاری بالقوه خطرناک است، اگر بالفعل خطرناک نباشد. خطر همه جا در کمین است. باید شش دانگ مواظب بود و بی گدار به آب نزد. متوجه که هستی؟
بله، فکر می کنم که متوجه هستم. سپاسگزارم. امیدوارم کارها راست و ریست بشوند و روی غلتک بیفتند.

گاهنامه خسروان 11