loading...

محمد حسین راسخ افشار

پایگاه نشر آثار محمد حسین راسخ افشار

بازدید : 26
يکشنبه 14 مرداد 1403 زمان : 11:35

33

من داریوش را در ماشین سوار کردم و به آذر شهر بردم که به این زوج بارور جایزه باروری را اهدا کرد. داریوش در بستان آباد کمی استراحت کرد و با ماشین مشدی مندلی که نه بوق داشت و نه صندلی به سوی کندوان حرکت کرد تا به مساله مسکن مهر سر و سامان بدهد. خیلی خوب از عهده این مهم برآمد و فردای آن روز من به تبریز رفتم تا به یاری داریوش به ساختمان برج شهرداری مشغول شویم. به خوبی از پس این مهم برآمدیم. داریوش نظرش این بود که به جورج واشینگتن تلفن کند و او را آمر به معروف و نهی از منکر کند. من کاملا با او موافق بودم و به اتفاق به جورج واشینگتن تلفن زدیم تا او را امر به معروف و نهی از منکر کنیم.

جورج واشینگتن دم گوشم چیزی گفت که مو به تنم راست ایستاد، و چون این مطلب را برای داریوش بازگوش کردم متوجه شدم که بسیار عصبانی شد، بطوری که با حسین شریعتمداری تماس گرفت و خواهان این بود که روزنامه کیهان به سرعت مقاله ای در رد ارتباط با آمریکا بنویسد و در سراسر جهان منتشر کند. این کاری بود که حسین شریعتمداری در کمتر از دو روز و سه شب انجام داد و مقاله آنقدر صدا کرد که صدای همه بمبهای هسته ای و خوشه ای و شیمیایی و ناپالم و غیره و غیره خاموش شد.

ماهرخ مرنجابی تازگیها دچار قاعدگی شده بود و خیلی حالش تعریف نداشت، این بود که من یک توک پا به منزل آبا و اجدادی اش رفتم و قبوض آب و برق و گاز و تلفن عقب مانده اش را پرداختم. حضرت اشرف آن اطراف شلنگ و تخته برمی داشت و برای خودش گرد و خاک می کرد، برای همین بود که یکی دوستانه پشتش زدم.

دست مریزاد!

که چی بشود؟

نمی دانم.

شما اینجا چه می کنید؟

نمی دانم. همین جوری آمده ام دارم سبک و سنگین می کنم. ببینم کدام کفه ترازو سنگین تر است.

حالا کدام کفه ترازو سنگین تر است؟

بنشینید، تعریف می کنم.

مساله ای که باید مورد توجه خاص قرار بدهید این است که آمریکا و ژاپن با هم کل می اندازند و این به نفع روسیه نیست.

به نفع روسیه؟ چه ربطی دارد؟ اصلا به ما چه؟

ببینید، روسیه منافعش با منافع ما یکی است. اگر می خواهیم در دنیا به جایی برسیم چاره ای نداریم مگر این که به روسیه حال بدهیم. می فهمید؟

بله، می فهمم، و کاملا موافقم. وانگهی، به چین هم باید حال بدهیم، در غیر این صورت مغولستان ناراحت می شود و حسودیش می کند. می فهمید؟

بله، نه تنها می فهمم، بلکه کاملا موافقم.

چیزی ازین حضور مبارک نگذشته بود که دل حضرت اشرف مالش رفت و تخم دو زرده گذاشت. شگفتی ناشی ازین حادثه بی بدیل به اندازه ای بود که نیمکره شمالی به نیمکره جنوبی پیام صلح فرستاد. مردم نقاط گوناگون زمین با همدیگر دست دادند و همدیگر را در آغوش گرفتند. روسای جمهور کشورهای گوناگون خواستند به دین یکدیگر دربیایند، اما با مشورت نخبگان و مهستان خود به این نتیجه رسیدند که بهترین دین همان دینی است که دارند. و نیازی به گروش به ادیان دیگر نیست. هفتاد سال طول کشید که بوداییان به مسیحیت گرویدند و مسیحیان به اسلام. مسلمانان برخی به دین خود ماندند، برخی دیگر به ادیان دیگر گرویدند.

مگر می شود؟ مگر مسلمان حق دارد به دین دیگر بگرود؟ عده ای به جنگ و جدال پرداختند و عده ای به کشت و کشتار آنانی پرداختند که از دین اسلام به ادیان دیگر گرویده بودند. هشتاد میلیون نفر مسلمان به اتهام گروش به ادیان دیگر اعدام شدند و اسلام به عنوان دینی خشن که کوچکترین مخالفت را برنمی تابد بار دیگر سر زبانها افتاد. عده ای آن را به عنوان مهربان ترین دین معرفی کردند، با این حساب که اعدام مرتدان نهایت لطف و محبت خدا به بندگان است.

مردی از تبار محی الدین ابن عربی با قلم قیام کرد و انقلابی در عرصه ادبیات کلید زد. اعقاب او یکی در میان انقلاب او را ادامه دادند تا این که پرچم انقلاب به دست اکبر ممد بروجردی افتاد. این شخص در دمشق دکان نوشت افزار داشت و به سختی گذران زندگی می کرد. پسر عموی او در دمشق آموزگار دبستان بود. روزی ماری به دبستان او می رود و شاگردی را می خواهد نیش بزند، اما موفق نمی شود. پسر عمو مار را از پس گردن می گیرد و با شجاعت بیرون می اندازد. شاگرد که با وجود نجات یافتن از نیش مار ترسیده است همین طور به خود می لرزد. آموزگار با مهربانی او را می نوازد و دل و جرات بهش می دهد، بطوری که شاگرد ترسش می ریزد و دیگر به خود نمی لرزد.

شاگرد خودش وقتی بزرگ می شود پرچم انقلاب را به دوش می کشد و راه گذشتگان را ادامه می دهد. در یکی از نبردهای او با دشمن یکی از نیروهای دشمن پایش به سنگی می گیرد، سکندری می خورد و با سر به زمین می آید. شاگرد برای همدردی با او پایش را به همان سنگ می زند تا سکندری بخورد و با سر به زمین بیاید، اما چنین نمی شود و نه تنها سکندری نمی خورد، بلکه با سر هم به زمین نمی آید. به این خاطر است که به کمک دشمن می رود، دست او را می گیرد و از زمین بلندش می کند.

دشمن با نگاه ازو تشکر می کند. شاید دیگر دشمنش نیست یا چنین اندیشه ای ندارد. شاگرد با دشمن دست دوستی می دهد و با هم به دوزخ می روند. دم در دوزخ سربازی نگهشان می دارد. دشمن و شاگرد ازو اجازه ورود به دوزخ می گیرند. سرباز با طیب خاطر بهشان اجازه ورود به دوزخ می دهد. شاگرد و سرباز به دوزخ قدم می نهند. آتش دوزخ تند است. ساکنان دوزخ می سوزند. فرشته ای از دم در دوزخ می گذرد. شاگرد بهش دست تکان می دهد. فرشته یک قدم نزدیک می شود. دشمن به فرشته دست تکان می دهد که دور شود. فرشته کمی دور می شود، سپس دوباره نزدیک می شود. سرباز می آید و فرشته را می برد. شاگرد دلش برای فرشته تنگ می شود. دشمن با او همدردی می کند. شاگرد شک دارد. آیا این بشر با من صادق است؟ خیر، صادق نیست. شاید دروغ می گوید. احتمال راست گفتنش خیلی کم است. البته دلیل و مدرکی برای دروغ گفتنش هم ندارم. با وجود این گمان می کنم که دروغ می گوید. چرا؟ بی خیال. ولش. همین جوری.

دشمن با او دشمن است. دوست نیست. اگر دوست بود که دشمن نبود. دشمن کسی است که دشمن است. دوست و دشمن متضادند. مترادف نیستند. چی؟ درست گفتی؟ بله، درست گفتم. اینجاست. همین جاست. بیا بنشین. فطیر مسکه ات را بخور. خوشمزه است. تویش چی دارد؟ زیره، کره، آرد، زعفران. شاید چند تا چیز دیگر هم داشته باشد. چیز. کلمه ای متداول. چیز ماشین. چرا چیز ماشین را دستت گرفته ای؟

چیز ماشین. چیز ماشین را دستش گرفت تا ماشین را خراب کند. ماشین خراب نشد. خراب که شد، نه خیلی. یک جورهایی ماشین راه افتاد، اما با کمی پت پت وایستاد. این هم چیز ماشین. منظورتان این بود؟ بله. همین بود. اینجا، دهکده، روستا، عشایر. مردم بومی. خیلی هم خوب. با این که مشکلی ندارید؟ خیر، هیچ مشکلی ندارم. حالا باز هم چیزهایی برای روایت هست. این دین است؟ نه، دین که نیست. حالا شما می خواهید اسمش را دین بگذارید. فرق نمی کند. دین چیست؟

عروس مش قاسم از توی حجله درآمد و در جوی آب غسل کرد. آب خیلی سرد بود. یخ زد. یخ یخ. درختهای سرو کوهی یا ارس همین جور تا بیکران در افق ایستاده بودند. چند لکه ابر در آسمان. آسمان آبی بود. آسمان آبی است. کفتاری عقب آهویی می کند. آهو با دویدن مسافتی خسته می شود. کفتار آهو را به دندان می گیرد. همین. شکار انجام شد. عروس مش قاسم با داماد مش جعفر قرار دارد. قرار چی؟ قرار دینی. قرار دینی دارد. آنها با هم قرار دینی دارند. قرار دینی چیست؟ قرار دینی قراری است که دین را تقویت می کند. همین.

از ته جنگل آخوندی بیرون آمد که عبا و عمامه اش را به دست گرفته بود. خیلی سریع می دوید. کشیشی از سوی مقابل می دوید. خاخامی از سوی دیگر. مغی از سوی دیگر. همه اینها در بندر با هم برخورد کردند. آیا اتفاقی برایشان افتاد؟ خیر، اتفاق خاصی برایشان نیفتاد مگر این که درخت دین بارور شد و شکوفه داد و میوه داد.

این است. این درخت دین است. هشتاد متر طول دارد. هشتاد شاخه دارد. باغبان دارد بهش آب می دهد. شما بچه دارید؟ بله، چهارده بچه دارم. من یک پدر حرفه ای هستم. شما؟ بله، من. خود من. مغ آمد و مراسم دینی را انجام داد. یک باد شدید وزید که دامن ردایش را از زمین بلند کرد و به هوا برد. نه آنقدر که دامنش کنده شود. در حدی که باد به پوستش خورد.

پوستش به خارش افتاد. ملل اسلامی از خارش پوست او به خیزش آمدند. ملل مسیحی از خیزش ملل اسلامی به خیزش آمدند. چند ملت دیگر هم از خارش پوستش به خیزش آمدند که خوب نیست نامی ازشان ببرم.

جوجه تیغی مش ماشاالله به سن بلوغ و تکلیف رسید. مش ماشاالله به او هدیه ای عنایت کرد که اصغر اکبری و اکبر اصغری حسودیشان شد. شاش ابو غضنفر آنقدر زیاد شد که مدفوع چند اقتصاددان برجسته در سطح جهانی تبخیر شد و به هوا رفت. در پشت شیشه گلخانه خوک بزرگی در کمین گراز کوچکی نشسته بود. گراز در حمله به خوک پیشقدم شد و چنان پنجه گرگی بهش زد که هفتاد هزار گرگ تازه نفس در حوالی روسیه و اوکراین دعوت حق را لبیک گفتند. در مراسم ختم و هفت آنها مراسم چهل خرس مرحوم را می گرفتند که در نبرد با شیر مرحوم مرحوم شده بود. شاش هشتاد میلیون دختر در نواحی بلغارستان چنان کف کرد که ماهرخ رنجید و ملک آبا و اجدادیش را به ثمن بخس به شیطان بزرگ واگذار کرد.

چی چی؟ نفهمیدم؟ تو این کار را کردی؟ بله، دیگر، چاره ای نبود. اگر این کار را نمی کردم، کس دیگری این کار را می کرد. علت اصلی اش نمی دانم چه بود. به هر صورت، در صبح روزی از روزهای سال، مسیح دانشوری از کوچه های نیاوران پایین می آمد که با سیمین دانشور برخورد کرد، اما چون ماشین مشدی مندلی نه چرخ داشت و نه صندلی به چاکر برخورد و چاکر در آن واحد به چاک زد، بطوری که نظریه راهبردی صیدلنی قرین موفقیت شد و دنیا به کام مرجوع گشت. صاحب صبحی از گردش چرخ روزگار عصبانی شد و با گامهایی مصمم به سوی سرنوشت پری دریایی گام برداشت.

در همین لحظات بود که ماهی دریایی با مرغ هوایی به مسابقه مشغول شد و برنده اش از بازنده اش کولی گرفت. یکی از علامه های گرانقدر عالم تشیع به نزدیکی مرغ هوایی آمد و مرغ آمد روی دستش نشست. شما چه می خواهید؟ کمی فکر کرد. چیز خاصی نمی خواست. پس چرا آمده بود؟ چرا اینجا آمده اید؟ برای این که با پسر عمویم ماهی دریایی آشتی کنم. با او آشتی کرد و به سرزمین الزام و تعهد بازگشت.

کدخدای سرزمین الزام و تعهد اسهال گرفته بود و مرتب به مستراح می رفت. اسب کدخدا برای او از داروخانه داروی مناسب گرفت و برایش آورد. ممنون. آن را مصرف کرد و کمی بهتر شد. یک شب و دو روز اسهالش قطع شد، اما روز دیگر با شدت هر چه تمام تر دوباره شروع شد. توماس مقدس با شیخ صفار هرندی گاوبندی کرد و یک کیلو شیرینی از قنادی مینیون برایش خرید و آورد. کدخدای سرزمین الزام و تعهد با خوردن یکی از آنها به چنان یبوستی دچار شد که تا کوههای هزار مسجد پیاده رفت. آنجا جواد قارایی مشغول ضبط برنامه ایرانگرد بود و ازو با لبخندی نمکین پذیرایی کرد.

کمی دورتر مردی با کفشهای آهنین ایستاده بود و بر صخره ها گام می زد. با هر گام او صخره ای کنده می شد و می افتاد. مرد دیگری با صبر و حوصله بسیار به او نزدیک شد و دم از کفر زد. عده ای از کفار آنجا تجمع کردند. عده ای از زهاد با آنها به جنگ برخاستند. کفار به دنبال زهاد به راه افتادند و وارد دیر شدند. دیر بزرگ بود و سر و ته نداشت. یکی از بزرگان قوم علیه آنها قیام کرد. همه قوم او را یاری نمود تا قیام خود را به سرانجام برساند. کشاورز از سرزمین زقوم به یاریشان آمد. هفت کاروان از هفت نقطه به یاریشان آمدند. نمطی ها و نبطی ها بساط کمک را پهن کردند. پشیز از دیار ترشیز به یاریشان آمد. چند نفر دیگر هم آمدند. اما در نهایت نتیجه چندان مهمی حاصل نشد و تغییری در اوضاع پدید نیامد. مرد ساچمه ای ازین اوضاع به شدت خشمگین شد و به سرش زد.

چرا این به سرش زد؟ پس به کجایش بزند؟ چاره دیگری نبود. مرد ساچمه ای با عجله به سمت کمد دیواری رفت و درش را گشود. چند نفر شبیه به جن از داخل کمد دیواری بیرون افتادند. اهه! یواش تر! مواظب باش لهم نکنی! باشد. با توجهی که کرد هیچ آسیبی بهش وارد نشد. در عوض، مادرش و همچنین مادر فولادزره از توی شهر ویشی درآمدند و به شهرستان قدس رسیدند. چرا اینجا را برایش سفر انتخاب کرده اید؟ چرا؟ نمی دانم. همین جوری. خیلی سخت نگیرید. مردی با لباس چرمی از توی کمد دیواری درآمد و شروع به تمرین ورزشی کرد. مردی که اصلا به نظر نمی آمد ورزشکار باشد و فقط دماغی داشت شبیه دماغ کافکا یا گوگول یا ولتر از داخل ویرگول بیرون آمد و به داخل نقطه ویرگول افتاد. بوی پرتقال گندیده از پرتغال می آمد و فقط از راه کانال سوئز بود که کشتی ای پر از نهنگهای محجبه که به شدت معتقد به حجاب و عفاف بودند موشکی کروز با برد هشتاد میلیون سال نوری از مقعد یک غار مهری به سوی کهکشان راه شیری شلیک شد، بطوری که هفتاد و دو تن از راه صحرای کربلا بر عکس به نواحی ماوراء النهر رسیدند و با تعجب فزاینده از راه نینوا به مرو رسیدند و سمرقند و بخارا را با خاک یکسان کردند، در صورتی که مردی با لباس خاکستری کمرنگ و با کت مشکی پررنگ در حالی که داشت مقعد خود را می خاراند و در عین حال عطسه اش هم گرفته بود در همان حال احساس کرد که ویروس بدجنس کوید نوزده یا همان کرونا از راه تنفسی به درون بدنش نفوذ کرده بود و داشت کارهای بدبدی می کرد که حتی کلاغ سیاه مشتی مندلی و گربه ملوس شیخ علی علوی متوجه نفوذ این ویروس شدند و چنان نگران شدند که زنگهای کلیسای قره باغ به صدا درآمد، در حالی که مردی با سبیل جوگندمی مشمشه از راه تناسلی به جانش افتاد و آنقدر عطسه کرد که نقشه آمریکا به شکل طومار لوله شده از ته مقعدش بیرون افتاد، منتها هر چه کوشید نتوانست آنرا بگیرد، بطوری که تابستان اوشان و فشم چنان داغ شد که در نواحی جنوبگان یخهای قطبی شروع به آب شدن کردند، اما ذوب این یخهای قطبی در چنان کسری از ثانیه انجام گرفت که تعداد کثیری از بسیجیان سپاهی و نیز سپاهیان بسیجی با نشان چفیه و عکس حضرت امام خمینی و حضرت امام خامنه ای و چند حضرت دیگر که از فاش کردن نامشان معذورم جام زهر را سرکشیدند و در حالی که چند سگ گرگی از پی آنها می دویدند با تمام قوا به جنگ دشمنان اسلام رفتند و فقط چهل سال بعد بود که به خاطر احساس خستگی از جنگ برگشتند و جهت کمی استراحت و تجدید قوا بر تخت اتاقی افتادند که هفتاد متر طول و دو متر عرض داشت، اما به هیچ وجه ارتفاع و عمق نداشت، بطوری که هیچ جور نمی شد ابعاد آن را درک کرد، و با این حال چند نفر ارتشی به آنها پیوستند و با کمک چند نفر بنا و معمار ساختمانی ساختند که تا دهه ها بعد نام و یاد آنها را یدک می کشید، و مردم با دیدن آن و آمدن به آن از حس خوب خوشبختی آکنده می شدند، هر چند که هنوز تا رسیدن به حس عالی تکامل راه درازی در پیش داشتند و شاید یک میلیون سال بعد بود که نتیجه آن حاصل آمد و مقداری شادی و خوشی برای مردم به ارمغان آورد، اما این مقدار شادی و خوشی قطعا برای رسیدن به آن حس خوب تکامل کافی نبود، و به هر حال قرار برین شد که مردی با چکمه های آهنین برای رهایی و آزادی مردم به پا خیزد، و در روز نخست قیام او گربه ای از پشت بام خانه ای می گذشت که سبیلش به اندازه کافی بلند نبود که تعادلش را نگه دارد، به همین خاطر است که تعادلش به هم خورد و از دیوار خانه پایین افتاد، اما خوشبختانه طوریش نشد، بلکه فقط کمی پای چپش خراش برداشت، در صورتی که پای راستش هیچ طوریش نشد، در هر صورت همین کافی بود که انقلاب مردی با چکمه های آهنین با شکست مواجه شود، بطوری که تا ده سال بعد مردم به سرنوشت خود نفرین می فرستادند، در حالی که هیچ فایده ای نداشت، و همه این را می دانستند، همین بود که در حوالی دهه فجر خورشید درخشید و مهر خود را به مردم هدیه داد، و نقاط تاریک زندگی به نقاط روشن تبدیل شدند.

چند روز بعد از چند نقطه آسمان نقاط خاکستری به بقیه آسمان سرایت کردند و در همه جا پخش شدند. عوام الناس این را نشانه اتفاق بدی گرفتند و به درگاه باریتعالی دست به دعا برداشتند. هنوز مدت زیادی ازین دعا نگذشته بود که از چکاد دماوند نوری خیره کننده تابیدن گرفت و کم کم در تمام آسمان پخش شد. عوام الناس برای راهکار این معضل به شخصی مراجعه کردند که شهرت جهانی ای در حوزه علمیه قم داشت. این شخص علامه نبود و فقیه هم نبود، اما در عوض در راه رسیدن به این عناوین قرار داشت. روی همین اصل مراجع حوزه علمیه قم راه او را برای رسیدن به این مقاصد هموار کردند و موجب شدند که در هکر نست روزی بارانی به هر دو این مقاصد برسد.

خروس ابواب جمع صبح روزی بارانی زیر آواز زد. ابواب جمع تا آمد به خود بیاید که چه خبر شده دید که گرگ میرزا حسن آشتیانی به گوسفند مشتی غضنفر یورش برده بود. ناصر الدین بی اختیار خود را خیس کرد و تا خواست به جای خود بجنبد سرود ملی را خواند و خواست دعوت حق را لبیک بگوید که یک ننر ننه من غریبم درآورد و به کمک بچه ننه به دره هایقر تاخت. برای دره هایقر دری گذاشته بودند که بچه ننه آن را به هوا پرت کرد و ننر آن را برای خودش برداشت. دره هایقر یکهو آتش گرفت و هفتاد فشفشه از ته آن به آسمان شلیک شدند. آتش بازی که به نیمه های خود رسید چند تا لوس ننر پیدایشان شد که هفتاد تا در به ته دره هایقر بردند و نصب کردند. ناصر الدین با خاراندن پس کله اش فکر بدی به سرش زد و آن این بود که هر چه فکر خوب در سر مردم بود همه اش را به فکر بد تبدیل کند. آیا موفق شد؟ بله، تا اندازه ای، اما از روز هجده آبان به بعد دیگر خبری نشد، و این نشان می داد که دیگر قرار نبود چیزی اتفاق بیفتد. ابو مشمشه با همراهی ابو کرکره هفتاد فشفشه خریدند و همانجا به هوا کردند. نتیجه آن شد که مهرداد با مهربد گاوبندی کرد و گاوی را به ته دره هایقر کشید که بکشد، اما گاو بدون این که از آهنگ آنها خبری داشته باشد یکهو شروع به دویدن کرد، اما به جای این که به جلو بدود به عقب دوید و نتیجه آن شد که هشت تا قنادی در ته دره هایقر تاسیس شدند که هفتاد تا کارگر را به کار گرفتند، و اگر هفتاد قصابی و هفتاد عطاری و هفتاد بقالی در ته دره هایقر تاسیس نمی شدند بدون شک این قنادی ها تنها مغازه هایی بودند که آنجا تاسیس می شدند. خروس ابواب جمع یک بار چنان زیر آواز زد که همه مغازه ها بستند و رییس آمد تا به اوضاع رسیدگی کند، اما از آنجایی که مرد با چکمه های طلایی پا به فرار گذشته بود مردی با شلوار خیس به جای او بر صحنه آمد و به محض این که با مردی که شلوار خود را خیس کرده بود روبرو شد با او دست داد و به سوی در خروجی شتافت، اما نتیجه آن شد پنج بار زلزله شد. از مرکز برای دره هایقر کمکهای نقدی فرستادند، اما مردی با شلوار خیس کمکهای جنسی را ترجیح می داد، برای همین بود که اشکهای خود را در مشک خود جمع کرد و با شتاب هر چه تمام تر به سوی در خروجی شتافت تا با بالگرد مردی با شورت قرمز پرواز کند، در صورتی که مردی با شورت قرمز صحنه را ترک کرده بود و زنی با چادر راه راه بود که جایگزین او شد و رسالت او را به انجام رساند، بطوری که مردی با کفشهای چرمی از ته دره هایقر درآمد و با کله توی شکم گاو رفت، در حالی که گاو به هیچ وجه حوصله شوخی را نداشت و با دیدن این بی ادبی اخمهایش را در هم برد و یک ماء کشید که هفتاد چشمه از آن از ته دره هایقر سر زدند و جاری شدند. مار ابوغریب از مشمشه ترسید و حتی فشفشه ها نتوانستند علاقه اش را به ماندن جلب کنند، این است که موتور معهود الدین روشن شد و با سرعت هر چه کمتر به پت پت افتاد و هوشنگ با توجه به این که فریدون دچار مرگ مغزی شده شده بود به روشنک پیامک زد و طنز ماهان که خیلی گزنده بود به زیرپوش فرهاد پس داد و همه خان و مان مصطفی را به باد داد. مصطفی روی لبه دیوار نشسته بود و سیبی پوست می کند تا بخورد. سیب خیلی خوب بود. یک گاز بهش زد و مقداری جوید. خیلی خوب بود. مهر مادر مصطفی با مهره مار در هم آمیخت و با مهریه رقیه به هم زد تا حاصلش به جیب خلیفه رفت، در صورتی که خلیفه داشت خشتکش را می خاراند و در واقع آنقدر خشتکش را خاراند که مقعدش زخم شد و می خواست یک مقداری خون بیاید که خروس ابواب جمع از بالای دیوار مشتی غضنفر زیر آواز زد و بچه های مهدی را که زیر پشه بند خوابیده بودند بیدار کرد، در حالی که مرضیه از زیر پشه بند خارج می شد و می خواست به دستشویی برود تا به یکی از اساسی ترین نیازهایش برسد. محمد با متکا روی گوشش را پوشاند تا راحت بخوابد و سر و صدای کسی و چیزی بیدارش نکند. البته بیدار که شده بود و دیگر به این سادگی خوابش نمی برد، بلکه تنها می خواست تمرکزش را نگه دارد و کمی دیگر از خوابیدن یا دراز کشیدن لذت ببرد.

سودابه آفتابه را برداشت و به دستشویی رفت، چون تازگیها با سوسن کل انداخته بود، اما سایه و سیما قرار گذاشتند به سینما بروند، چون دیروز این جور با هم صحبت می کردند، و به محض این که به سینما رسیدند برق رفت. آنجا برق مصنوعی داشتند و جایگزین برق طبیعی کردند، بطوری که هیچ خدشه ای به هیچ لکه ای وارد نشد و فقط غضنفر پدر آمرزیده شد، چون با صمد قرار گذاشته بود که بروند کبابی، اما به جایش رفتند جگرکی. آنجا که حلوا خیر نمی کردند. این است که منوچهر با صمد قرار گذاشت که به دربند بروند، در صورتی که از سربند گذشتند و تا شیرپلا بالا رفتند بدون این که هیچ گونه تصمیم قبلی گرفته بوده باشند. آنجا مردی با دستمال یزدی معرکه گرفته بود و دایره می زد، اما دنبک نداشت، شاید هم داشت ولی رو نمی کرد، به هرحال صمد دست کرد از زیر پیرهنش دمبکی درآورد دست او داد. مرد با دستمال یزدی خیلی خوشحال شد و دمبک را گرفت تا به دایره کمک کند. دایره و دمبک چنان صدای معرکه ای راه انداخت که تا دو روز دیگر هیچ کس به آن نزدیکی پا نگذاشت، البته این را در معنای مثبت در نظر بگیرید. ننه با عمو به سراغ نسناس رفتند و او را از توی صندوق بیرون آوردند تا چند تا معلق بزند. نسناس دعوت حق را لبیک گفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. ماجرا به گوش عزیز رسید. عزیز هیچ باور نکرد و حتی در صدد انکار برآمد. مهدی با اصرار او را قانع کرد تا این که قانع شد. حمیرا مشغول یوگا بود. فرشی که زیر پایش انداخته بود ساخت چین بود. این به هوشنگ برخورد و خیلی عصبانی شد. حمیرا ازو به خاطر این کج سلیقگی عذر خواست و قالیچه ای نایینی به جای آن پهن کرد. هوشنگ بهش آفرین گفت و چون سال تحویل نزدیک بود سال خوبی برایش آرزو کرد.

جواد داشت برای حاجی چاوشی می کرد که هستی با اشاره صدایش زد. جواد آمد. مشکلی داری؟ مشکل که ای، همچین. تا مشکل رو چی بدونی. مشکل چی چیه؟ مشکل اینه که حالیت نباشه چی داره به کی میرسه. حالیت میشه اینو؟ اگه اینو حالیت بشه ینی خیلی چیزا رو حالیت شده. حالیت شد؟ آره. فک کنم. فک کنم حالیم شد. فکم درد می کنه. می فهمی اینو؟ باید برم دکتر؟ خب آره، اگه بری دکتر که خوبه. خیلی خوبه. با این حال من گمون می کنم خیلی چیزا داره همین جور عوض میشه. اگه به این نکته توجه داشته باشی به خیلی حقیقتا می رسی. میفهمی چی میگم که؟ آره، می فهمم. تو خیلی خوبی. خیلیم باهوشی. مواظب باش یه وخ چش نخوری. البته که خودمم باید مواظب باشم چش نخورم. اما چه جوری میشه چش نخورد؟ الان بهت میگم. ببین، تو باید تو یه کلاسی که بهت میگم ثبت نام کنی. تو این کلاس بهت درس میدن چیکا کنی که چشت نزنن. حالا خیلیم مهم نیس که چشت نزنن. فوقش چشتم می زنن. حالا که چی؟ مشکلت چیه؟ اگه خودت یه کم تلاش کنی ممکنه اثر چش خوردنو یه خرده کمتر کنی. باشه؟ آره، گمونم یه چیزایی فهمیدم. حالا بدم نشد. فوقش چیزی حالیت نشد. بازم چیزیو از دس ندادی. حالا فوقش چیزیو هم از دس دادی. ببین، تو باید جنم داشته باشی. اگه جنم داشتی کافیه. همین. حالا درس شد؟

فک کنم درس شد. تو درس نداری بخونی؟ نه، تو چی؟ منم نه. من درسامو خوندم. مدرسه هم رفتم. دانشگاهم رفتم. حالا که چی؟ می خوای چیو ثابت کنی؟ ببین دوست عزیز، من هیچ چیو نمی خوام ثابت کنم. من فقط یه چیزو می دونم. اونم اینه که همه اینا هیچ فایده ای برام نداش. البته بی انصافی نمی شه کرد. یه فایده هایی هم برام داش. مثلا سواد خوندن نوشتن پیدا کردم. این خودش خیلی خوبه دیگه، مگه نه؟ آره، گل گفتی. کاملا باهات موافقم. آره. باید بهش فک کنم. بعد ازینکه خوب خوب بهش فک کردم متوجه شدم یه چیزی این وسط کمه. اگه گفتی چی کمه؟ حالا بهت میگم.

اگه راستشو بخوای، رمز این که الان این جوریم اینه که ...

عزیز با توافق کامل با حمیرا ازدواج کرد. از ازدواج آنها هفتاد بچه پدید آمد. این بچه ها در کشورهای مختلف پخش شدند و فرهنگ ایران را در آنجاها گسترش دادند. چند نفر از اقصا نقاط جهان به آنها مراجعه کردند و می خواستند بدانند ایران چیست، کیست و کجاست. عزیز یک مقدار نطق لازم و ضروری کرد، بطوری که یک مقدار قانع شدند و یک مقدار اطلاعات لازم را پیدا کردند. برای سفر به ایران اگه مایل باشین می تونین ازین راها به ایران سفر کنین. خوب مطالعه کنین و بیگدار به آب نزنین. اصلا هم کشور ترسناکی نیست او طور که در رسانه های بیگانه میگن. یک کم انصاف به خرج بدین و به هر چی میگن اعتنا نکنین. این حرفها تا اندازه ای تاثیر داشت و ترس آنها را ریخت. مجید برای جورج یک مقدار بالای منبر رفت و از تاریخ و تاریخچه چند جا و مکان قدیمی گفت، بطوری که جورج روشن شد و دیگر شک و شبهه ای برایش باقی نماند.

من می خوام از چند جای خیلی قدیمی شروع کنم. کدوم جاها رو پیشنهاد می کنین؟ خب، ببینین، بستگی به خودتون داره. شما می تونین ازینجا یا ازونجا شروع بکنین. کاملا آزادین و مختار. فقط هر جا رو که انتخاب کردین بهم بگین تا بهتون معرفی بکنم. چشم، من الان بهتون می گم کجا رو بیشتر از همه دوس دارم. من فک می کنم دهاتو بیشتر از همه دوس دارم، البته شهرارم دوس دارم. همه شونو دوس دارم. حالا شما از کجا می خواین شروع کنین؟ از هر جا که شما بیشتر دوس داشته باشین. این شروع سفر او بود. جورج با مجید به چهار گوشه ایران رفت و دیهها و شهرها را دید و دوباره دید. خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. خوب، معلوم بود که دیهها را خیلی پسندید و حتی یکهو به سرش زد که در یکی از دیهها اقامت کند. مجید زمینه اقامت او را در دیهی که مورد نظرش بود فراهم کرد. جورج در آنجا اقامت کرد و عکسهای زیادی برداشت. زیاد چیز ننوشت، اما به هر حال یادداشتهایی هم برداشت. اینها را وقتی به آمریکا برد جمع و جور کرد و یک جوری که مناسب تشخیص داد به چاپ و پخش سپرد. جان اینها را به چاپ و پخش سپرد و پولش به جیب جورج رفت.

مجید کتاب را ترجمه کرد و در ایران به چاپ و پخش سپرد. انتشارات پدیده نور انتشاراتی بود که این مهم را بر عهده گرفت. هزینه چاپ و نشر آنقدر بالا بود که هشتاد بانک داخلی و خارجی وارد عمل شدند تا از عهده پرداخت آن برآید. مجید وقتی کتاب از چاپ درآمد برد به جعفر نشان داد. جعفر خیلی خوشحال شد و نویسنده و مترجم و ناشر را ستود. مترجم شبی پیش او آمد و درخواست پول تو جیبی ازش کرد. مجید مقداری پول تو جیبی بهش داد که مترجم برداشت باهاش سه تا بستنی میهن خرید و برای منزل برد. منزل خیلی از بستنی میهن خوشش آمد و باز دلش خواست. مترجم باز سراغ مجید رفت تا ازش مساعده بگیرد. مجید یک چک سفید نوشت و دست او داد. مترجم با آن یک خانه خرید و به منزل تقدیم کرد. منزل که این هدیه نامنتظر را باور نداشت دچار بیماری ناباوری شد و همه چیز را زیر سوال برد.

دادار به او مساله ای را ارجاع داد که تویش درماند. این بود که به داریوش متوسل شد. داریوش به آسانی مشکل او را حل کرد و مترجم هر قدر به او اصرار کرد که دستمزدی بگیرد زیر بار نرفت. مترجم دستمال ابریشمین به دست گرفت و به تمیز کردن سیب زمینی و پیازهای میدان تره بار مشغول شد. مردی که گویا مسوول یا مدیر بازار بود برآشفت و نزد او آمد. چیکا میکنین؟ هیچی، اومدم اینا رو دستمال می کشم. اشکالی داره؟ نه، داداش، اشکالی که نداره. فقط خواستم باهاتون یه اتمام حجتی کرده باشم. یعنی چی؟ چه اتمام حجتی؟ مگه کارم باعث مزاحمتی برا کسیه؟ نه، مساله این نیس. مساله اینه که شما ممنوع الخروجین. من؟ چرا آخه؟

تاز کباب آماده بود. با انگشت آن را گرفت و به دهان برد. خیلیم خوب. اینو دوس دارم. می چسبه. مدتهاس که چیز به این خوبی نخوردم. اصغر به او اشاره کرد. دهانش را کثیف کرده بود. توام می خوای؟ آره، اگه میشه به منم بده. بیا، بخور! او هم با انگشت تاز کباب را گرفت و به دهن برد. خوشش آمد. برای این که از دوستانش عقب نماند مقداری برای آنها برد و بهشان تعارف کرد. دوستانش میل نداشتند و نگرفتند. عیب نداره. خب نخورن. طوریشون نمی شه که. بعد شروع کرد برای کنکور درس خواندن. سخت بود. همه اش آنها را از کنکور لعنتی می ترساندند. حالا اگه موفق نشیم چی میشه؟ آسمون به زمین میاد؟ زمین به آسمون میره؟ برو بابا!

جامو به ملاقات کشمیر رفت و ازو بارور شد. بچه های آنها هند و پاکستان و کویت و گواتمالا بودند که یکی از دیگری رشیدتر و شایسته تر. کلانتر به تفتیش عقاید پاکستان آمد. این به جامو شکایت برد و جامو به مناسبت این شکایت زایید. میزانتروپ به مناسبت زایمان او چند دست لباس نو خرید و آورد بین بچه های بینوا پخش کرد. صباح برای هماوردی با قلیچ یک رو دست ملایم به او زد و راه دیار گواتر را در پیش گرفت. سر پیچ گواتر مادام ایزابلا با موسیو ساردنی تصادم کرد و قلیچ از آنها زایید. شیخ زاید بن سلطان آل نهیان با گرمای وجودش به نسیم گلف استریم دمید که از اثر تابش اذعان تلاطم طلوع فجر باد چرخ مرآت البلدان خالی شد بطوری که برای پنچر گیری به سعد بن ابی وقاص مراجعه کرد، اما این یکی سر چاه نشسته بود و زور می زد تا این که تلنگش در رفت و یک تخم دو زرده کرد که از تویش اعلامیه جهانی حقوق بشر درآمد، ولی از آنجایی که آچارش کار نمی کرد و چرخ منوچهر پنچر شده بود در یکی از هزارتوهای مالزی به دام افتاد، در حالی که من در اداره ثبت اسناد نشسته بودم و داشتم حکم استخدام شما را صادر می کردم.

شما از در وارد شدید و یک اشاره به من کردید که زودتر کارتان را راه بیندازم. من هم که جز خدمت به مردم کاری نداشتم و خیلی زود کارتان را راه انداختم، در صورتی که دیگر ارباب و رجوع دل پیچه گرفته بودند و در دالان به خود می پیچیدند. من به آقای ایکس گفتم به داروخانه برود و دارویی مناسب حال بیماران بگیرد، در حالی که آقای ایکس خودش سکته کرده بود و داشت چادری روی خودش می کشید. من به هگل مراجعه کردم و بهش سفارش کردم که به نیچه مراجعه کند. نیچه به هگل مراجعه کرد و پس ازین که امانویل ماکرون از ماکروفر درآمد برایش یک بشقاب لازانیا گذاشت که البته خیلی پخته نبود، با این حال ماکرون زایید و اسم بچه اش را ماکارونی گذاشت.

مشیر الدوله یک لیوان شیر گرم نوشید و در جست و جوی زمان از دست رفته به دنبال پروست رفت، در حالی که پروست به خاطر مشکل پروستات بستری شده بود و هیچ ملاقاتی نمی پذیرفت. این است که رستم دستان از سیستان به دشتستان رفت و با دلیران آنجا ملاقات کرد، ضمن این که پیام دلگرمی کاووس را به آنها می داد. شاقول دست خود را به گرمی به سوی او دراز کرد و برایش آرزوی سلامت و طول عمر همراه با عزت و شرف نمود. مشمشه به جان صیدلانی افتاد و او را به دیدار تعدادی از برادران مغفول واداشت. من که اصلا حال و حوصله شو رو ندارم. شما اگه خواستین برین. من همین جا می مونم.

صیدلانی به عالی قاپو رفت و جان سپرد. پیکرش را آتش زدند و خاکسترش را در زاینده رود ریختند. از سمت زردکوه بختیاری باد محکمی وزید که سید شجاع گشتاوند را خایه فنگ کرد. میهن بادپایان به چکام دماوند رفت و تخم گذاشت. از توی تخمش جوجه ای بیرون آمد که در ده سالگی به خواستگاری ناوک مژگان رفت. ناوک مژگان آنقدر بهش بی محلی کرد که رییس قزاقستان به رییس گرجستان اعلان جنگ داد، ولی از آنجایی که رییس ارمنستان با رییس آذربایجان طرح دوستی ریخته بود جنگشان نقش بر آب شد. کنام اژدها کفگیر خود را به ته دیگ چلوکبابی مشتی اکبر فروبرد و عالمی را غرق در سوگ و ماتم کرد. مشتی عباس افندی در چهار راه لشکر سوار بر خر مقصود شد و چهار نعل به سوی شکست محتوم جمهوری رضا خان سردار سپه تاخت. میر پنج تازگیها میر شش شده و در انتظار خادم کبیر به بلاد خواجه گشتاسب کوچیده بود. شیخ کبیر در بعد از ظهر روزی پاییزی مثالی برایش زد که او را یاد بدبختی هایش انداخت، بطوری که همانجا بر زمین نشست و های های زیر گریه زد. نگهبان سرای سپنج خاک بر سر عالم کرد و بر خاک سیاه نشست، آنقدر که باورش شد خاک را کیمیا کرده است.

مثل همین اتفاق برای لوتورمه افتاد که یک سر پیش دوست دوران کودکیش رفته بود تا با او درددل کند. همچین که با او شروع به درددل کرد دروازه غار قرون وسطی گشوده شد و لشکری جرار همراه با مردی سالخورده که بیشک از سردمداران قرون وسطی بود بیرون زد. رودی از دهان مرد سالخورده فوران می زد که در زیبایی و بیهمانندی به برج طغرل پهلو میزد. مردی که دهانش را همانند برج میلاد باز کرده بود به بلعیدن همه کره زمین و کهکشانها پرداخت بطوری که در کمتر از نیمروز نیمروی خوشمزه ای در تابه افسانه درست شد. افسانه تازگی در توالت به آرایش گیسوانش مشغول شده بود و هنوز خیلی چشمداشت مادی به مندیل شیخ فیل الدین نداشت که جهت کسب و کار در مرکز شهر سنندج بساط دوره گردی پهن کرده بود. کماج او با اماج من برخورد و ترکید. من روبهش کردم و آرام آرام به موعظه اش مشغول شدم تا اندازه ای که دل آخوند محله پامنار به رحم آمد و بهم گفت دو دو تا چند تا میشه؟ من گفتم چرا میپرسی؟ گفت همین جوری، مورد خاصی نیس. نگران نشو. گفتم باشه، اما به شرطی که بهم بگی توی فکرت چی میگذره؟ جواب درستی بهم نداد. من پیش خودم یک کم نگران شدم و فکر کردم چرا همچین چیزی رو بهم گفت. با همه این احوال پا منار به اشغال نیروهای بعثی درآمد و فریبرز باغ بیشه با تانکش آمد همه شان را درو کرد دور ریخت. من وقتی دیدم اوضاع این جوری است به یکی از دوستان عاشق شهادت خبر دادم گفتم بیا برات یه مورد خوب سراغ دارم. گفت درباره چی حرف میزنی؟ گفتم بیا تا بهت بگم. دستش را گرفتم بردمش منطقه را بهش نشان دادم. به محض این که دشمن بعثی را دید یک کمربند انفجاری به خودش بست و زد تو صف آنها. هنوز شب نشده بود که حتی یک دشمن بعثی آنجا نمانده بود. این هم ازین. دیگر این که برای بار صد و هشتاد و نهم میرزا منوچهر را صدا زدم تا برایم شیر بدون کشک بیاورد. چشم بسته اطاعت کرد، اما کمی دوستانه گلایه کرد و حرف و حدیث آورد، بطوری که فهمیدم گوشی دستش است. گوشی را از دستش گرفتم و سر جایش گذاشتم. انگار یک کمی بهش برخورد، چون سگرمه هایش را در هم کشید و گفت هزاره سوم از راه رسید. من راستی راستی از فرارسیدن هزاره سوم شاد شدم، ولی حس کردم او برزخ شد، به همین خاطر یک آفتابه به دستش دادم بهش گفتم این گلا رو آب بده. آبشان داد و در کارش هم خیلی جدیت نشان داد. من باور نمی کردم کسی قادر باشد اینقدر در کارش جدیت نشان بدهد.

ماهرخ بیابانی از سر کوچه سر و کله اش پیدا شد و در حالی که کبوتری را به کوچه گذرقلی میبرد به سراغ من آمد و نیشتری ازم گرفت. من بیدریغ نیشتری را که دیگر مورد نیازم نبود بهش دادم ولی تاکید کردم سر موقع پسش بیار. اتفاقا سر موقع پسش آورد و من که متوجه گذشت زمان نشده بودم به الاغ شیخ پالانی مژده دادم جفت خوبی برات پیدا شد. الاغ از آنجایی که مجرد بود و حسابی دلش هوس ازدواج داشت یک جفتک به هوا انداخت، ازین جفتکهایی که باید در کتاب حد نصابها ثبت بشود. مش باقر در حالی که خرش در کوچه آب منگل یورتمه می رفت به سمت دروازه غار متمایل شد و بیل مکانیکی ای را دید که در کار کندن زمین بود. برآشفت و به شهرداری شکایت کرد که این چه بینزاکتیه راه انداختین. انگار هیچ متوجه نبود که مردکه بیشرمی در وسط حوض مش مندلی داشت میشاشید. ماهیها هراسان شدند و جلو چشمشان را گرفتند تا نبینند، اگر چه دیدند و کار از کار گذشت.

بامشاد که در کوچه پهلویی از کار مرتاض هندی مشهوری که تازگیها آمده بود در شگفت آمده بود به شلوار خود دست کشید. چند من عسل ازش بیرون ریخت که برای شست و شو به خشکشویی داد. مرد روزهای سخت با دهان به دماغ مردکه زد و یک کیلو کره ازش گرفت. از سمت جابلسا مردی با خایه شکسته در حال کوچ به کبک کانادا بود که مامورین اداره گذرنامه دستگیرش کردند و به سمت توالت عمومی شهرداری هدایتش کردند. کسی که گویا مامور مستراح بود دستش را به سمت او دراز کرد و گفت پولشو بده! بامشاد گفت پول چیو؟ مستراح بان گفت پول مستراحو. یالا. زود باش. بامشاد دست کرد از ته جیبش که عنکبوت درش لانه گذاشته بود پول مستراح را درآورد دست مستراحی داد و ده در رو. آنجا مردی بود وابسته به سفارت روس که در ملا عام ماهی میگرفت و در عین ماهیگیری را به مردم یاد می داد. بامشاد با کام شیرینی که داشت و البته می توانست نداشته باشد به شانه او ضربه ای زد و گفت سلام ای روستایی! تو چه ساده و چه باصفایی! وابسته سفارت روس بلافاصله متهم به توهین و افترا به مقدسات شد و در کمتر از چهار روز به چوبه دار سپرده شد، منتها چوبه دار یک جوری با او تا کرد که زودتر از موعد سرنگون شد و هیچ کس هم نفهمید چی به چی شد.

در مراسم چهلم او مردی با شورت قرمز مشاهده شد که بصورت برعکس از درختی با ارتفاع بلند بالا می رفت. ازو پرسیدند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان! مرد شورت قرمز از بلندی پرتگاهی که به دره عشق منتهی می شد به معراج رفت و همین که با شگفتیهای بیشماری مواجه گشت به کره خاکی برگشت و اعلام جنگ به دیوان و اهریمنان داد. دیوان و اهریمنان از در دوستی با او درآمدند و بی آنکه خم به ابروی خود بیاورند به او قوت قلب دادند. هوشنگ از در دوستی با آنان سخن گفت و چیزی که به آنها ناخوش آید به زبان نیاورد. هاشم از در پشتی آمد تو و بدون این که به بقراط توجه کند از عماد گازانبری گرفت. عماد گازانبر را به او داد و در مسیر کوچه مروان راه افتاد تا به ته آن رسید. آنجا اسبی زانوی غم بغل کرده و قنبرک زده بود. عماد او را تیمار کرد و از آن حال بیرون آورد. اسب که شاد و سرحال شده بود نخست یورتمه رفت و سپس چهارنعل به سوی مرزن آباد تاخت.

حکیم که انتظار او را می کشید با آغوش گشوده پذیرایش شد و خستگی را از تنش درآورد. زن حکیم به دنبال یک جو معرفت کتابی را پیدا کرده بود و داشت می خواند که حکیم به او پیوست و شبی عاشقانه را گذراندند. سال بعد در چنین روزی سالگرد عشق خود را می گرفتند و جشن و پایکوبی می کردند. حسن جغتای برای بدست آوردن دل مادر فولادزره به فولاد محله رفت و سرش به جسم سفتی برخورد که با تحقیق و تفحص متوجه شد فولاد است. واوان به این منظور سر او را باندپیچی و پانسمان کرد و دو شب و سه روز او را نگه داشت تا از بهبود وضعیتش مطمئن شود، سپس گذاشت که برود. داغ از دیار داغستان یک بعد از ظهر پاییزی پیشش آمد و با هم نماز جماعت خواندند. مردی که سابقا لحاف دوز بود و الآن نیز در همین حوزه خدمت می کرد ظهور کرد و با تک سرفه ای که نشان از کرونا داشت حضور خود را اعلام نمود. حسنک وزیر با پشنگ قرار گذاشته و به گرمابه وزیری رفت بود. در بازگشت از آن رفتند گوشه ای پشمک خوردند.

پشمک فروش مردی بود درویش و در عین حال توانگر که زندگی را در چهاردیواری فکر به سر می آورد. چهارشنبه در محضر شیخی به سر می برد که خیلی خاکی بود و نمی دانست چگونه عادت روزگار خوش گذشته را از سر گیرد. برف از آنجا را تا کلیمانجارو پوشاند و مسمار بن کلمن را به کار گرفتند تا برفها را بروبد. مسمار در انجام ماموریت خود موفق بود، اما شاد نبود. علت؟ شاید بیماری روحی روانی داشت، مانند افسردگی و نظایر آن. شیرویه در شب بعثت با حالی نزار به منزل بازگشت و با مسمار همکلام شد. علت این همکلامی این بود که برای رسوایی عده ای که بی هوا به چلوکبابی جاده چالوس شبیخون زده بودند نیاز به بهانه ای بود. پیرهن عثمان این بهانه را فراهم ساخت و بی هیچ گفت و گو موفق شدند چنان کارها را سامان دهند که دهن مزقانچی بدبخت چایید.

شبی از شبهای یخی قطبی ماهایا با یاماها مسابقه بستنی خوری گذاشت و با فاصله ای بسیار برد. چاک تن هیوا باد خورد و عفونت کرد. باد پرواز هواسیل قطبی به شلوار شما گرفت و خشتکش پاره شد. چاره فقط این بود که در اسرع وقت من با خیاطی از اهل محل تماس گرفتم و مشکل را مطرح کردم. خیاط اعتقاد داشت که اصولا مشکلی نیست و این حرفها برای چیست. گاو اهل روستای پایین ده به شکرانه بارندگی خوب امسال گوساله ای زایید که مردم روستا با گوساله سامری عوضی گرفتند. این موجب شد که چند نفر به چند نفر دیگر دشنام دهند، که چون بدون هماهنگی عناصر مسوول بود به سختی مورد شماتت واقع شد. حتی انگ تکفیر زدند و یک کارهایی کردند که تا هفتاد سال نوری پیرهن به تن کسی نرفت. در ماه شوال سال بعد خورشید عاشورا از بالای درخت سرو کوهی منزل اسماعیل آقا میر غفار مشاهده شد، بطوری که مردم روستا گمان کردند معجزه ای روی داده است و می خواستند اقدام به کاهای ناشایستی کنند که خوشبختانه سقای آمیرزا با اهدای یک دست بناگوش گوسفند به اسفندیار مهرپرست سر و ته قضیه را هم آوردند.

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 17
  • بازدید ماه : 43
  • بازدید سال : 127
  • بازدید کلی : 4415
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی