loading...

محمد حسین راسخ افشار

پایگاه نشر آثار محمد حسین راسخ افشار

بازدید : 28
سه شنبه 17 مهر 1403 زمان : 12:02

القرآن

الفاتحه، البقره، آل عمران، النساء، المائده، الانعام، الاعراف، الانفال، التوبه، یونس، هود، یوسف، الرعد، ابراهیم، الحجر، النحل، الاسراء، الکهف، مریم، طه، الانبیاء، الحج، المومنون، النور، الفرقان، الشعراء، النمل، القصص، العنکبوت، الروم، لقمان، السجده، الاحزاب، سبا، فاطر، یس، الصافات، ص، الزمر، غافر، فصلت، الشوری، الزخرف، الدخان، الجاثیه، الاحقاف، محمد، الفتح، الحجرات، ق، الذاریات، الطور، النجم، القمر، الرحمن، الواقعه، الحدید، المجادله، الحشر، الممتحنه، الصف، الجمعه، المنافقون، التغابن، الطلاق، التحریم، الملک، القلم، الحاقه، المعارج، نوح، الجن، المزمل، المدثر، القیامه، الانسان، المرسلات، النبا، النازعات، عبس، التکویر، الانفطار، المطففین، الانشقاق، البروج، الطارق، الاعلی، الغاشیه، الفجر، البلد، الشمس، اللیل، الضحی، الشرح، التین، العلق، القدر، البینه، الزلزله، العادیات، القارعه، التکاثر، العصر، الهمزه، الفیل، قریش، الماعون، الکوثر، الکافرون، النصر، المسد، الاخلاص، الفلق و الناس

محمد حسین راسخ افشار

کارنامه پهلوان

1

داریوش مردی بود حقیقی، با سبیل از بنا گوش در رفته، ریش سه قبضه، چهار شانه، سنگین وزن، شجاع، جسور، قوی، پرزور، اهل زد و خورد، اهل بگیر و ببند، مسوولیت پذیر، جدی، خستگی ناپذیر، مرد عمل، شیر میدان کارزار، پر تلاش، کم توقع، چشم و دل پاک، مومن، میهن پرست، خانواده دوست، پارسا، ولایت مدار، پرهیزگار، قانع، راضی، شاکر، افتاده، فروتن، خاکی، نجیب، آرام، مظلوم، بی خطر، بی آزار، صبور، مقاوم، دوست مظلومان و دشمن ظالمان. درین باره دوست و دشمن متفق القول بودند، و به این ویژگیها گواهی می دادند، و هیچ کس خلاف آنرا ندیده و نشنیده بود.

داریوش به ورزش و نرمش می پرداخت، به زور خانه می رفت، و در افزایش نیرو و توش و توان و ایستادگی و پایداری بدن خود می کوشید؛ در عین حال، به تهذیب و تزکیه و خودسازی و انسان سازی و اخلاق و آداب و رسوم و سنن و دین و وجدان و کیش و آیین و مذهب و شریعت و طریقت و مکتب و مرام و مسلک می پرداخت، از پندار بد و گفتار بد و کردار بد می گریخت، و به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک می آویخت، راستگویی و درستکاری را می ستایید، و دروغگویی و تبهکاری را می نکوهید، جسم و روح و تن و جان و ماده و معنا و صورت و سیرت و ظاهر و باطن و دنیا و آخرت را با هم، و در کنار هم، می جست و می خواست، و در دو جبهه می جنگید، و زور آزمایی می کرد.

اهل محل حریفش نمی شدند. به قوت و قدرت و سرعت و دقت و امانت و صداقت شهره بود. اگر کسی از دیگری حاجتی یا شکایتی داشت به او مراجعه می کرد. داریوش حق او را تمام و کمال می گرفت و بهش می داد. با وجود او کسی جرات نداشت به دیگری ظلم کند. با وجود این که جوان بود، ریش سفید محل به شمار می آمد. نه تنها کودکان و جوانان، بلکه بزرگان محل او را قبول داشتند و برای رفع و رجوع مشکلات خود به او مراجعه می کردند.

نیاکانش در شاه عبد العظیم سکونت داشتند. بیشتر آنها به بازرگانی می پرداختند. چند پشت دورتر آنها کشاورزانی بودند که از روستا به شهر کوچیدند. پیش از آن عشایر بودند که تخته قاپو شدند. با وجود مهاجرت به شهر، همچنان خون روستایی و عشایری در رگهایشان جریان داشت. هرگز کاملا و صد در صد با تمدن انس نگرفتند و با گذشته تاریخی خود قطع رابطه نکردند.

به خاطر کار در بازار، پدرش به عودلاجان نقل مکان کرد. از خانه تا بازار نزدیک بود و پیاده رفت و آمد می کرد. دکان چهار دهنه ای در بازار گرفت که در آن به صورت عمده گیوه می فروخت. خودش مالک دکان بود و به کار مدیریت می کرد، اما کم کم چند تا شاگرد گرفت تا در کارها بهش کمک کنند، و گاهی دیرتر به مغازه می رفت یا برای تجارت گیوه عازم سفرهای دور و نزدیک می شد.

خانه ای گرفتند به قدمت دوران قاجار که مال یک تاجر یهود بود. یک گنج در آن پیدا کردند که در به در دنبال مالک یهود آن گشتند تا آن را به او پس بدهند. گنج را که بهش پس دادند، مالک یهود آن را در راه خدا به نیازمندان بخشید. مالک یهود به برکت این بخشش به چنان محبوبیتی رسید که روچیلد شاخه فرانسه و روچیلد شاخه انگلیس برای کارآموزی و شاگردی پیش او مشرف شدند.

در عودلاجان بود که داریوش بدنیا آمد. گوسفندی به مناسبت ولادت او عقیقه کردند و گوشتش را بین نیازمندان تقسیم نمودند. یکی از آنها تازه شاکی بود که گوشت به اندازه بهش نرسیده. تکه گنده تری از گوشت برایش بریدند و به دستش دادند. شاکی راضی شد و دعایشان کرد.

بر و بچه در خانه شان فراوان پیدا می شد و محیط رشد و پرورش شان شلوغ و پر سر و صدا بود. مادرش برای کمک به انجام کارهای منزل و بچه داری و شیردهی به نوزادان یک کلفت تمام وقت و یک دایه تمام وقت گرفته بود. کلفت به آشپزی و ظرفشویی و رخت شویی و جارو پارو و نظافت می رسید، و دایه به شیردهی و تر و خشک نوزادان. مادر درین میان فرصت داشت به کارهای مورد علاقه یا عقب مانده اش برسد.

همین که داریوش راه افتاد و پایش به کوچه باز شد، چون درب منزلشان بیشتر وقتها باز بود، با بر و بچه های همسایه ها همبازی شد. در خاک و خل می لولیدند و همه جور شیطنت می کردند. آتش می سوزاندند. کوچه قرق آنها بود. منتها هر گاه از شیطنت کودکی می خواستند برای همسایه ها مزاحمت درست کنند یا به کسی آسیب برسانند داریوش در برابر آنها ایستادگی می کرد و اجازه جسارت نمی داد.

مادرش هر چه او را صدا می زد گوش نمی داد و به خانه برنمی گشت، مگر این که خودش خسته می شد یا نیاز به خوراکی و دستشویی پیدا می کرد. گاهی برای دوستانش از منزل خوراکی می برد و با هم می خوردند. گاهی دوستانش را به منزل می آورد و با خواهر و برادرهایش آشنا می کرد. بچه های قد و نیم قد با هم بازی می کردند و از سر و کول هم بالا می رفتند.

حسادت و رقابت بین خواهر و برادرها وجود داشت. اگر پدر و مادر چیزی برای یکی می خریدند یا امتیازی برایش در نظر می گرفتند دیگران تا به چیزی مانند آن یا بهتر دست نمی یافتند آرام نمی شدند. اگر نه بین شان دعوا و زد و خورد و داد و بیداد روی می داد. داریوش درین هنگامه میانجی می شد و با دادن حق به حقدار میان شان صلح و آشتی ایجاد می کرد.

هنگامی که به سن مدرسه رسید، با وجود این که هنوز بچه بود، جلو معلمهایی که روی شاگردان دست بلند می کردند می ایستاد. هرگز تحمل نمی کرد و اجازه نمی داد که معلمی، حتی اگر واقعا به قصد ادب کردن شاگردی بوده باشد، دست رویش بلند کند. بارها پیش می آمد که با چنین معلمهایی برخورد کند و اعتراض خود را به گوششان برساند. یک بار سر معلمی که به ناحق شاگردی را زده و بدجوری هم زده بود چنان فریاد کشید که سقف کلاس لرزید و مدیر و ناظم و شاگردان دیگر کلاسها آمدند تا ببینند چه خبر شده است. تا هنگامی که معلم خطاکار از شاگرد بیچاره معذرت نخواست و قول نداد که دیگر دست به تنبیه بدنی هیچ کس نزند کوتاه نیامد.

در دوران خدمت نظام وظیفه همین حساسیت را نسبت به بالا دستهایی که به پایین دستهای خود زور می گفتند یا ازشان بیگاری می کشیدند داشت و به محض شناسایی چنین موردهایی برخورد می کرد. اعتنایی به این نداشت که مقامی که با او برخورد می کرد سروان، سرگرد، سرهنگ یا حتی بالاتر باشد. در عین این که مودب بود، حرف خود را می زد و تعارف با کسی نداشت. تاکید داشت که ظلم، ظلم است، و مقام و منصب و قدرت و مسوولیت موجب نمی شود که کسی ظلم خود را توجیه کند.

سالها بعد، خدمت نظام وظیفه را به پایان رسانده بود. یک بار به مرد قلدری برخورد که به مرد ضعیفی زور می گفت. مرد قلدر کسی بود که از لبو فروش دوره گردی لبو گرفته بود، اما پول او را نمی داد. و لبو فروش دوره گرد مردی بود که مورد ظلم قرار گرفته بود. داریوش وقتی به سماجت و جدیت مرد ظالم در ظلم خود پی برد، بی هیچ تعارف و تکلف جلو رفت، یقه مرد ظالم را گرفت، پول لبو فروش را از حلقومش بیرون کشید، به لبو فروش داد و سپس مرد ظالم را رها کرد تا برود.

در نزدیکی خانه شان یک مسجد امام زمان بود که داریوش گاهی برای خواندن نماز به آنجا می رفت. امام جماعت آن آخوندی بود به نام علامه حلی، که از آخوندهای روشنفکر و متعهد بود، و داریوش به او ارادت و علاقه ویژه ای داشت. به همان نسبت، علامه حلی او را می ستود و می پسندید. حتی او را در حل و فصل برخی اختلافها به جای خود می فرستاد. داریوش با کمال میل می پذیرفت و می رفت. حرفی نداشت. گوشه ای می نشست و سر به جیب تفکر فرو می برد. هر گاه دو طرف مخاصمه می آمدند، با زبان خوش و بیان گیرا بینشان مصالحه ایجاد می کرد.

داریوش به صورت ظاهرا اتفاقی اما در واقع کاملا هدفمند با دختری خوب و از خانواده ای اصیل و نجیب آشنا شد و در کمتر از یک سال آشنایی شان به نامزدی و عقد و ازدواج انجامید. این دختر در آغاز دبیر دبیرستان بود، اما پس از ازدواج خود را وقف خانه و خانواده کرد و از داریوش صاحب پنج فرزند دختر و پسر شد.

داریوش برای گذران زندگی کسب و کار پدرش را از سر گرفت، اما از آنجایی که گیوه منسوخ شده بود به جایش تجارت کفش را پیشه کرد. پدرش به دنبال ورشکستگی دکان چهار دهنه اش را در بازار تهران واگذار کرده بود. او با مقداری پس انداز که داشت و کمی قرض و قوله دکانی در نزدیکی منزل برای خود دست و پا کرد و مشغول به کار شد.

نسبت به ظلم و جوری که زورمندان و زورگویان به زیر دستان و ناتوانان روا می داشتند حساس بود. هر گاه با مورد این چنینی روبرو می شد برخورد می کرد.

روزی به محل کار خود می رفت. در خیابان شاهد نزاع دختری و پسری شد که به دلیلی با هم مشاجره می کردند.

نخست اعتنا نکرده به راه خود ادامه داد، اما وقتی پسر کشیده ای به صورت دختر نواخت جلو رفت و دخالت کرد. گوش پسر را گرفت و کنارش کشید.

دیگر به صورت هیچ کس کشیده نزن!

لابد اینها دوست پسر و دوست دختر هم بودند، چون هیچ رابطه خویشاوندی و خانوادگی بین شان وجود نداشت. موضوع مشاجره شان را نفهمید و مهم هم نبود، اما این نوع رفتار را از پسری که ادعای دوستی با دختری داشت یا دست کم به این عنوان با او رفت و آمد می کرد نمی پسندید و نمی پذیرفت. با این که هیچ مسوولیتی در قبال این دختر نداشت و اصلا اینها را نمی شناخت تنها به انگیزه انسان دوستی و حق طلبی در مشاجره شان دخالت کرد و اینها را از هم جدا نمود تا سر فرصت به خود بیایند و در رفتارشان با یکدیگر بازنگری کنند.

پسر که تا کنون این چنین مورد امر به معروف و نهی از منکر قرار نگرفته بود و در واقع انتظار این برخورد را آن هم از جانب ناآشنایی نداشت گوش خود را از دست او آزاد کرد و کمی مالش داد تا از دردش بکاهد، ضمن این که دختر را از نظر دور نمی داشت و شاید با نگاه تهدیدش می کرد که الآن هم اگر نشود در اولین فرصت به حسابش خواهد رسید. دختر جوان که بیچاره ترسیده بود راهش را گرفت و رفت در حالی که صورت خود را که سیلی خورده بود با دست مالش می داد و احتمالا تصمیم خود را می گرفت که دیگر با این چنین پسری دوستی نکند.

داریوش اهل جلفی و سبکسری نبود. اهل لهو و لعب و فسق و فجور هم نبود. سیگار نمی کشید. بطور کلی از دود و دم و دخانیات پرهیز داشت. قلیان و چپق و پیپ و تریاک هم همین طور. مشروب الکلی که هرگز به سراغش نمی رفت و حتی اگر پیش او می آوردند لب بهش نمی زد. البته جانماز هم آب نمی کشید و ادعای عصمت و تقدس نداشت. ممکن بود در جاهایی و در مناسبتهایی حضور پیدا کند که در اطرافش کسانی به جلفی و سبکسری و لهب و لعب و فسق و فجور مشغول باشند، اما خودش را قاطی جمعیت نمی کرد و گوشه ای کنج خودش می نشست تا به تفکر و اندیشه و مراقبت و مواظبت بپردازد.

یک بار به مجلسی دعوتش کرده بودند که زن و مرد با هم می رقصیدند و صدای آهنگ ساز و جاز گوش فلک را کر می کرد. عروسی کسی از دوستان یا خویشان دور یا نزدیک بود. داریوش به عادت معمول دست رد به سینه این مراسم نزد و با وجود این که می دانست اهل هیچ کدام از تفریحات و مشغولیات متداول در چنین مراسمی نیست در مجلس عروسی حاضر شد. گذشته ازین که دود و دم همه فضا را برداشته بود و چشم چشم را نمی دید موسیقی را چنان از پشت بلندگو تند و شاد کرده بودند که صدا به صدا نمی رسید. دسته های زن و مرد میان تالار با هم می رقصیدند و مهمانانی که پشت میزها نشسته بودند با شربت و شیرینی و میوه و مزه از خود پذیرایی می کردند. برای مهمانان علاقه مند به عیش و مستی مشروب الکلی نیز مهیا کرده بودند.

داریوش گوشه ای در کنج خود نشسته بود و بدون این که مانعی برای دیگران در انجام فعالیتهای مورد علاقه شان باشد در سکوت و تنهایی به اندیشه های دور و درازی فرو رفته بود. گاهی نیز دست به میز می برد تا از میان خوراکیهای معمولی و بدون اشکال چیزی بردارد و بخورد. مردی اهل عیش و مستی کنار او نشسته بود که همین طور بی وقفه جامهای شراب برای خود می ریخت و می داد بالا. داریوش او را از نظر دور نمی داشت اما کاری به کارش نداشت و تنها از حرص و طمع او در شگفت بود. انگار عقده مشروب خواری داشت و دنبال فرصتی می گشت تا عقده اش را بگشاید. وقتی حسابی نوشید و خوب مست کرد کتش را درآورد به پشت صندلی آویخت و پا شد رفت در مرکز سر و صدا و ساز و آواز که رقص زن و مرد در حال انجام بود تا لعبتی را به عنوان شریک رقص پیدا کند و عیش و مستی اش را به کمال برساند.

ساز و آواز و رقص و دود و دم که تالار را برداشته و مردم را از خود بیخود کرده بود یکهو برق رفت. ساز وآواز خاموش شد. همهمه بین جمعیت افتاد. انگار از گشت اماکن آمده بودند. مردم با روشن کردن کبریت یا فندک جای خود را پیدا کردند و برگشتند نشستند. آنهایی که مشروب می خوردند بساط لهو و لعب را جمع و جور کردند و بردند. زنهایی که زیادی بدن و اندام خود را برهنه کرده بودند روی و موی خود را در حجاب خویش پوشاندند. آنهایی که ساز می زدند و آواز می خواندند قیافه حق به جانب به خود گرفتند و ساکت و صامت منتظر نشستند که پاسخگوی پرسشهای اداره اماکن باشند.

مامور اماکن آمد نگاهی به تالار انداخت و همه چیز را فهمید. می خواست مردم را از آنجا بیرون بیندازد و در تالار را مهر و موم کند که داریوش به نمایندگی از صاحب مجلس آمد او را کناری کشید و آهسته چند دقیقه ای باهاش صحبت کرد. سرانجام مامور اماکن رضایت داد به این که مجلس ادامه پیدا کند و مردم جشن و شادی خود را داشته باشند به شرط این که شوونات شرع مبین را رعایت کنند و داریوش پای کاغذ او را امضا کرد.

علامه حلی از وقتی امام جماعت مسجد محل شد، بیشتر روزها از جلو خانه داریوش می گذشت. مردم در میان راه بهش سلام می کردند. داریوش اگر با او برخورد می کرد، بهش سلام نظامی می داد. علامه حلی از روی عمامه سلام نظامی اش را پس می داد. در واقع علامه حلی خدمت نظام وظیفه را انجام داده و با نمره ممتاز از خدمت نظام وظیفه فراغت یافته بود. دست بر قضا، داریوش به همین خاطر بهش ارادت داشت، اگر نه هر آخوندی که علامه حلی نمی شد! البته ازین آشنایی خود با او برای دستگیری از نیازمندان و بیچارگان استفاده می کرد.

کسی را محکوم به اعدام کرده بودند. جرمش مشکوک بود و به نظر نمی آمد که حقیقت داشته باشد. گویا مردی فضانورد با زنی فضانورد در سفینه فضایی قصد انجام زنا کرده اما به دلایل شرایط جوی و فضایی موفق به انجام قصد خود نشده بود. در واقع، سر مویی بین آنها فاصله بود که اجازه برقراری تماس را بهشان نمی داد. این است که عمل خلاف شرع اتفاق نیفتاده و اتهام زنا برخلاف واقع به اینها زده شده بود. با این حال زندگی اینها با این حکم ناعادلانه به چالش کشیده می شد.

داریوش به علامه حلی تلفن کرد و ازش برای پادرمیانی قول مساعد گرفت. هفته ای نگذشت که علامه حلی بهش مژده آزادی متهم را داد. چگونگی اش این بود که به چند واسطه با آخوندی که در قوه قضاییه خرش می رفت تماس گرفته و بهش رو انداخته بود که چنین و چنان شده است و بیگناهی دارد به ناحق اعدام می شود. آنوقت ازش تقاضا کرد که کاری برای نجاتش بکند. آخوند مورد بحث هم به سرعت فتیله اعدام را پایین کشید و تمام.

زندگی خانوادگی داریوش تا اندازه زیادی پریشان و سردرگم بود. پدرش که در بازار تهران یک دکان چهار دهنه داشت در پی رکود اقتصادی و جنگ بین الملل و قحطی و بیماری کارش به ورشکستگی انجامید و مدتی چندان دراز از ورشکستگی اش نگذشته بود که سرش را زمین گذاشت و دق کرد. هشت خواهر و برادر داشت که برخی ماندند و دیگران رفتند.

داریوش مادر پیر ناتوان و زمین گیری داشت. خودش با دست خود غذا به دهنش می گذاشت. تخت خوابی کنار لگن ادرار و مدفوع گوشه اتاقی برایش نهاده بود. مادرش هر روز دعایش می کرد. داریوش اگر به پیروزی ای دست می یافت به حساب دعای مادر و اگر شکستی می خورد به حساب حکمت خدا می گذاشت. مادرش توقع زیادی ازش نداشت. همین که انسان باشد و انسانیت کند، برایش بس بود. این هم که درست منطبق بر رفتار و کردار داریوش بود. اصلا انسانیت و مرام و جوانمردی در ذاتش بود.

نگهداری و دستگیری او از مادرش چنان زبانزد عام و خاص بود که گروهی مستند ساز برای تهیه فیلم مستندی با موضوع نگهداری از مادر سالمند در منزل داوطلب شدند و تقاضا کردند که برای تهیه فیلم مستند خود به منزل او رفت و آمد کنند. هر روز عده ای می آمدند، ابزار و وسایل فیلمبرداری را می چیدند، کار را شروع می کردند و بدون این که تمام کنند می رفتند. عده شان آنقدر زیاد بود که همه شان در آن واحد در منزل جا نمی گرفتند بطوری که برخی شان بیرون منزل در انتظار می ایستادند تا برخی دیگر بیایند تو و کارشان را انجام بدهند. داریوش حرفی نداشت و می گذاشت به تعدادی که در خانه جا می شدند، وارد شوند. فقط به احترام مادرش چادر و چارقدی به سر و تنش می پوشانید که هر چند در آن سن و سال حرجی بهش نبود، در حضور بیگانگان معذب نشود. به این ترتیب، دست اندرکاران فیلم مستند نگهداری از سالمند در منزل می آمدند و کارشان را پیش می بردند.

روزی مادرش ازین همه آمد و رفت برای ساختن فیلمی که معلوم نبود کی به پایان می رسد به ستوه آمد و اعتراض خود را بر سرشان فریاد زد. داریوش در کمال احترام گلایه و شکایت او را شنید و پذیرفت، اما ضمن این که ازو می خواست کمی دیگر صبر و حوصله داشته باشد و این وضعیت را تحمل کند از دست اندرکاران مستند نیز درخواست کرد که تا یکی دو جلسه دیگر سر و ته ماجرا را به هم بیاورند تا بیش ازین موجب آزار و رنجش مادر پیرش نشوند.

مستند سازان به حرف او گوش دادند و به ملاحظه مادر پیرش فیلم را در مدتی کوتاهتر از آنچه مد نظر داشتند آماده کردند که وقتی از صدا و سیما پخش شد خیلی مورد توجه و استقبال مردم قرار گرفت.

داریوش دست سپاسگزاری به درگاه خدا برداشت و تا توانست سپاس گزاشت و هی سپاس گزاشت. خداوند دو جهان هم نظر لطفش را شامل حال او کرد و عمر طولانی ای به مادرش داد که عالم وآدم انگشت به دهن حیران ماندند و کف کردند.

روزی علامه حلی بهش خبر داد که زنی را به حکم قاضی شرع و به جرم زنا می خواستند سنگسار کنند. داریوش اصلا به حضور در چنین مراسمی علاقه نداشت و فارغ ازین که چگونه گناه او را اثبات کرده بودند و این که آیا خودش اقرار به گناه کرده بود یا چهار شاهد عادل شهادت داده بودند اصولا این گونه مجازاتها را با وجود خشونت شدیدی که در خود داشت که زنا را با مرگ پاداش می داد بازدارنده نمی دانست و اعتقاد داشت که حتی اگر قصد مجری قانون کاملا پاک و خالص و اصلاح فساد در بین مردم باشد باید با وضع قانون دیگری جلو فساد را گرفت.

با وجود اکراهی که از حضور در مراسم داشت به خاطر اصرار علامه حلی پذیرفت و جزو نخستین تماشاچیان حضور یافت و در صف جلو جا گرفت. زنی را که به اعدام محکوم کرده بودند در سوراخی میان زمین کاشته بودند و می خواستند به سمت او سنگ پرتاب کنند. حکم شرعی خوانده شد و هنگام پرتاب سنگ فرارسید. داریوش واقعا تحملش را نداشت و در عین این که دیدن این صحنه خارج از طاقتش بود از دست همه آنها که خود را مصون از گناه و ایمن از مکافات می دانستند بسیار خشمگین بود. از آنجایی که حتی یک لحظه دیرتر ممکن بود سنگ به زن محکوم پرتاب شده و مرگ او را رقم زده باشد با تصمیمی که همه را شگفت زده کرد از جا برخاست، خود را میان زن محکوم به مرگ و همه آنهایی که منتظر بودند به او سنگ پرتاب کنند قرار داد.

آیا شما خودتان بیگناه هستید؟

نخستین نفر که می خواست سنگ را پرتاب کند دستش را پایین آورد و سنگ را رها کرد. دومین نفر همین طور. بقیه نیز به نوبت دستهاشان را پایین آوردند و سنگی را که می خواستند به زن محکوم به مرگ پرتاب کنند رها نمودند. واقع این بود که هیچ کس خود را بیگناه نمی دانست. نتیجه آن شد که مراسم سنگسار به هم خورد و زن محکوم به مرگ آزاد شد. داریوش او را تا دم در مشایعت کرد و به خانواده اش سپرد که دنبالش آمده بودند.

برو در پناه خدا، ولی از خودت مراقبت کن که دیگر در معصیت گرفتار نشوی!

زن رفت و دیگر در دام وسوسه شیطان نیفتاد، هر چند که خیلی سخت بود و هر آن امکان داشت که باز پایش بلغزد.

علامه حلی سر این موضوع که داریوش اجرای یک حکم شرعی را لغو کرده بود تا مدتی با او سرسنگین شد و صحبت نکرد. البته تا آنجایی نرفت که او را تکفیر کند، اما خوشش نمی آمد که کسی خارج از چارچوب روحانیت در کار روحانیت دخالت کند. اگر چه حتی اگر آخوندی مانع اجرای یک حکم شرعی می شد نیز کمتر ازین ناراحت و عصبانی نمی شد. به هر صورت تا مدتی ازو فاصله گرفت تا این که مساله انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد. در آن موقع به خاطر فعالیتهای سیاسی داریوش و شناخت درست و دقیقش از جناحها و جریانهای سیاسی ناچار شد با او تماس بگیرد و بدون توجه به عملکرد دینی و مذهبی او از بینش اجتماعی و سیاسیش بهره بگیرد.

داریوش یک شخصیت کاملا اجتماعی و سیاسی بود و مطلقا به خود حق می داد که در هر زمینه ای که الزام و اجبار به دخالت باشد اظهار نظر بکند و موضع موافق، مخالف یا ممتنع بگیرد. هنگامی که احساس مسوولیت می کرد و تکلیفی را در برابر خود می یافت، در انجام آن تردید به خود راه نمی داد. گرایش سیاسی او راست بود، حتی راست افراطی، اگر چه معتقد بود افراط در هیچ چیز مطلوب نیست و باید متعادل بود.

در روزگاری که هنوز محمد رضا پهلوی شاه بود و امام خمینی در تبعید خارج به سر می برد یاران امام جزوه یا اعلامیه ای را ازو به صورت پنهان چاپ و پخش کرده بودند. چند نسخه اش دست داریوش افتاد و این خیال را داشت که باز آن را به تعداد بیشتری چاپ و بین مردم پخش کند. ساواک شاه به نحوی شستشان خبردار شد و در صدد برآمدند که جزوه یا اعلامیه را نابود و او را بازداشت کنند.

داریوش زرنگ تر از آن بود که رودست بخورد. به محض این که فهمید هوا پس است، تا مدتی از منزل متواری بود و جایی پنهان زندگی می کرد. کسی نشان و اثری ازش نداشت، تا این که یک روز متوجه شد کسی او را تعقیب می کند. رفته بود از مغازه سر کوچه خرید بکند. مردی سایه به سایه پشت سرش می آمد. داریوش به دهانه چاه آبی فکر کرد که در سه کوچه بالاتر واقع بود. اگر توی آن می رفت در امان بود.

به قدمهایش سرعت داد. به زودی به دهانه چاه آب رسید. در دهانه چاه آب پنهان شد و از راه شبکه قنات گریخت. با پیمودن مسافتی قریب به ده کیلومتر از دریچه چاه دیگری بیرون آمد، نفس راحتی کشید و به سازنده شبکه قنات درود فرستاد. اعلامیه های امام را در جای امنی نگه داشت تا در موقعیت مناسب بین مردم توزیع کند.

رشید الدین فضل الله یکی از دوستان مشرک داریوش و علامه حلی بود. رشید الدین فضل الله در شمال پایگاهی داشت که تعطیلات خود را هر وقت می خواست استراحت کند با وسیله شخصی می رفت آنجا، اما برای این که از تنهایی درآید هر بار دوستی یا آشنایی را با خود می برد و مهمان می کرد. یک دفعه پس از سالها به داریوش پیشنهاد همراهی و همسفری داد. داریوش با کمال میل پذیرفت، اما وسیله نداشت.

تو می توانی دنبالم بیایی؟

بله، البته که می توانم.

این شد که به اتفاق راه افتادند. منتها پس از پیمایش مسافتی ماشین خراب شد و ایستاد. رشید الدین فضل الله پیاده شد، کاپوت را زد بالا.

کمک نمی خواهی؟

نه خیر، خودم بلدم درستش کنم.

داریوش با وجود این که شاید به کمکش نیازی نبود پیاده شد، جلو رفت، نگاهی به تشکیلات ماشین انداخت و چون تشخیص داد که رشید الدین داشت بیهوده وقتش را تلف می کرد دست به آچار شد و موقتا عیب ماشین را برطرف کرد تا این که به مقصد برسند و تعمیر اصولی و اساسی کنند.

در حوالی نور به خانه رشید الدین فضل الله رسیدند. از ظهر گذشته بود. خانه او دو طبقه بود، با یک ایوان گرد سرتاسری دورش. زن رشید الدین فضل الله ناهار را از پیش بار گذاشته و آماده کرده بود. آبگوشت دیزی با نان سنگگ و پیاز. سر شب بود که شیخ فضل الله نوری یک توک پا به آنجا آمد و گپ و گفتی با هم داشتند.

شیخ تنها بود و خانواده اش در تهران سکونت داشتند. حضور و وجود او برای دوستانش مغتنم بود. از هنگامی که جدال بین مشروطه و مشروعه پیش آمده و مردم را به جان یکدیگر انداخته بود واقعا آرامش و آسایش ازو گرفته شده بود و این است که برای استراحت و تجدید قوا مدتی را آمده بود به ولایت خود تا بلکه کارها به روال مطلوب برگردند.

اینها در مباحثی که با هم داشتند به این نتیجه رسیدند که تنها راه آزادی مردم وجود قانون و اجرای عدالت است، آن هم در سایه حکومتی مرکزی و مقتدر که در عین حال انسانی و الهی باشد. شیخ فضل الله اعتقاد داشت جمهوری اسلامی در چهارچوب ولایت فقیه ضامن ایجاد و دوام چنین حکومتی است. اینها با خود و بین هم عهد بستند که پاسدار و پشتیبان نظام ولایت فقیه باشند. البته هنوز جمهوری اسلامی به پیروزی نرسیده بود و راه درازی تا پیروزی در پیش داشت.

داریوش هفته ای نزد رشید الدین فضل الله مهمان بود و تقریبا هر روز شیخ فضل الله نوری را می دیدند که پیش آنها می آمد یا آنها پیش او می رفتند. بحث تقریبا همیشه بحث سیاسی و مذهبی بود و ملت ایران و ملت اسلام در کانون توجه ایشان قرار داشتند. محمد رضا شاه که همزمان با وخامت اوضاع فلنگ را بست و از مملکت گریخت زمین و زمان را به دشمنان خود و دوستان امام سپرد تا مملکت را مطابق هدف و برنامه خود مدیریت کنند.

انقلاب اسلامی که پیروز شد مردم خوشحال بودند و جشن می گرفتند. گمان می کردند که دیگر همه چیز تمام شد و وارد مدینه فاضله شده اند در حالی که جامعه هنوز دستخوش افراط و تفریط بود و خشونت از کانونهای مختلف تغذیه می شد. حساسیت عده ای و تعصب عده ای دیگر که انقلاب را در انحصار خود می دانستند به آتش خشونت دامن می زد. روحانیت شیعه مردم را هدایت می کرد و قاطعانه حکم به سرکوب مخالفان مسلح نظام اسلامی می داد که قصد داشتند از طریق تهاجم و انفجار و کشتار در دل مردم هول و هراس ایجاد بکنند و سوار حکومت بشوند، هر چند که با مخالفان فکری و عقیدتی که تنها از طریق حرف و حدیث و کلام مبارزه می کردند مادام که وارد جنگ مسلحانه و قتل و غارت نمی شدند مدارا و مماشات می کرد. هرج و مرج طلبان سر کوچکترین چیزی شمشیر را از رو می بستند و ساز جنگ را با دولت و ملت کوک می کردند. اینها به شعر و شعور و شعار بسنده نمی کردند، بلکه می زدند، می کوبیدند، می شکستند، می ریختند، می کشتند، می چاپیدند و می بردند. خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نبودند.

داریوش به انقلاب اسلامی پیوست و در اندازه ای که امکان داشت به انقلاب کمک کرد. به جهت آن که در متن مردم می زیست بسیجی بود و به جهت این که نیروی جسمی و روحی مناسب داشت و با اسلحه نیز بلد بود کار کند به سپاه پاسداران پیوست. مقامهای بلند پایه کشوری و لشکری او را می شناختند و به خدمت گرفتند. درآغاز قصد داشتند او را به استانداری هرمزگان یا سیستان و بلوچستان بگمارند که به علت مخالفت خودش موفق نشدند چون خود را لایق این مقام نمی شناخت. یکی دو جا نیز به او پیشنهاد وزارت شد که به همین دلیل رد کرد و زیر بار نرفت. اما کار نظامی را می پسندید و پذیرفت.

داریوش کمر به خدمت بست و در سه روز وسه شب چنان سر و سامانی به اوضاع داد که هرگز نظیرش دیده نشده بود. پارچه ای را به ته چوب بلندی زد که بالای سرش می چرخاند و در خیابان راه می رفت. یکی دو نفر پشت سرش راه افتادند و کم کم جماعتی پر شمار به هواداریش بسیج شد. هر کس هوس مخالفت به سرش می افتاد و تنش می خارید نوچه های داریوش با کله توی شکمش می رفتند. به این ترتیب در سه روز و سه شب فتنه خوابید.

آن موقع مردم هنوز با مترو رفت و آمد می کردند و یک مشت دوره گرد معمولا می آمدند چیز می فروختند که فروش هم داشتند، چون ارزان و دم دست بود. نیروی انتظامی به دلیل یا به بهانه این که خرید کردن از دوره گردها کمک به قاچاق کالا به شمار می آید خرید را از آنها قدغن اعلام کرده بود. در راستای این سیاست روزی ماموری دوره گردی را دستگیر کرده بود.

تو قاچاقچی هستی و حق کار کردن نداری.

داریوش که آنجا بود انگشت اشاره اش را نوک دماغ مامور نیروی انتظامی گذاشت.

من بهش اجازه کسب و کار داده ام! تو ساکت باش و حرف نزن! فهمیدی؟

مامور نیروی انتظامی دست و پایش را جمع کرد، سلام نظامی کوتاهی بهش داد و دوره گرد بیچاره را رها کرد که برود پی کارش.

در دوران جنگ بودجه مدارس را قطع کردند و همه را فرستادند جبهه. شاگردان و آموزگاران، یکی یکی و دسته دسته، تیر و ترکش و خمپاره می خوردند و دراز به دراز روی زمین می افتادند و شهید می شدند. کم کم جوری شد که دیگر اثری از نهاد آموزش و پرورش نماند و جایی که تا دیروز محل درس و آموزش و بازی و شادی و جنب و جوش بود، لانه و آشیانه جغد و کلاغ و موش و مور و سوسک شد.

عده ای به تقلید از شهید فهمیده خود را با کمر بند نارنجک زیر تانک دشمن می افکندند و تکه بزرگشان گوششان می شد. داریوش در جریان سفری که در آن روزگار به جبهه های غرب و جنوب غربی کشور کرد، به نوجوانی برخورد که در کمین تانک دشمنی گوشه ای دورخیز کرده و آماده بود زیرش بپرد. داریوش در لحظه آخر مچش را گرفت.

این چه کاری است که می کنی؟

می خواهم شهید بشوم!

لازم نکرده تو یکی شهید بشوی! تو باید دانا و دانشمند بشوی و از راه دانایی و دانش به میهن و دین ات خدمت کنی.

کی گفته؟

من! به حرفم گوش کن! من چیزی می دانم که تو نمی دانی.

شاید حق با شما باشد! حالا عجله ای هم برای شهادت نیست!

این گونه بود که داریوش با افراط و تفریط مقابله می کرد. او طرفدار عدل و عدالت و تعادل و اعتدال بود.

یک موقعی به خاطر تحریمهای بیگانگان و سودجویی یک مشت فرصت طلب ارزاق عمومی گران و کمیاب شده و مردم در تنگنا قرار گرفته بودند، به طوری که مرد و زن و پیر و جوان به یکدیگر رحم نمی کردند و حق همدیگر را وقتی دستشان می رسید به سادگی می خوردند. این مصادف شده بود با دوران بی آبی و خشکسالی و گرمازدگی و سرمازدگی محصولات کشاورزی. اما دولت درین میان نه تدبیری می اندیشید نه امیدی بر می انگیخت.

جلو دکان قصابی مردم در صف ایستاده بودند تا سهم گوشت خود را دریافت کنند. پیرزنی برای خرید تکه استخوانی با قصاب چانه می زد، چون پولی برای خرید گوشت نداشت.

پول نداری، هری! برو کنار، بگذار باد بیاید!

درین اثنا، صدای فریادی برخاست. هیکل درشت مردی، تنه درختی را بالای سرش گرفته بود و دوان دوان به صف گوشت نزدیک می شد. او داریوش بود.

بده بهش تکه استخوان صاحب مرده را!

تو دخالت نکن! اینجا محل کسب و کار من است!

اینجا محل کسب و کار تو است، نه دزدی سر گردنه! حالا ساکت باش و به حرفم گوش بده! این تکه استخوان را با یک کیلو گوشت به این مادر بده! من باهات حساب می کنم.

تو اول پولم را بده تا من گوشتش را بدهم!

داریوش تنه درخت را دو سه دور بالای سرش چرخاند.

حرف حسابت چیست؟ مگر هوس کرده ای این را تو صورتت پرت کنم؟

قصاب که صدای اعتراض مردم اضافه بر خط و نشان داریوش حوصله اش را سر برده بود، سر تسلیم فرود آورد و چنان کرد که خواسته شده بود.

دمت گرم، خیلی آقایی! شیر مادر حلالت!

روزی داریوش پشت فرمان نشسته بود و آهسته در خیابانی می راند. چراغ قرمز شد. پا روی ترمز گذاشت و پشت خط عابر پیاده ایستاد. پسری با قیافه بدبخت بیچاره بهش نزدیک شد، می خواست شیشه ماشین را بشوید.

نمی خواهم بشویی!

تو را خدا!

خدا را قسم نده!

چراغ که سبز شد، داریوش می خواست حرکت کند، اما پسر همین طور برف پاک کن را چسبیده بود و ول نمی کرد! داریوش برای خلاصی خود و رضایت او، دست کرد اسکناس کهنه چروکیده ای از جیبش درآورد و سمتش دراز کرد. پسر اسکناس را گرفت و با برق رضایت در چشمهایش، برف پاک کن را ول کرد و کنار رفت.

داریوش سر چهارراه دیگر که رسید، بگیر و ببند بود. زنی را به خاطر بدحجابی گرفته بودند و می خواستند به زور سوار ماشین گشت ارشاد بکنند و ببرند.

داریوش زد کنار، ماشین را خاموش و قفل کرد و جلو رفت.

اینجا چه خبر است؟

این قانون حجاب را زیر پا گذاشته؛ داریم ارشادش می کنیم!

به چه حقی در امور ایمانی و اعتقادی و شخصی مردم دخالت می کنید؟

حجاب اسلامی، وقتی نظام اسلامی آنرا قانون کرده، دیگر از حوزه امر خصوصی و شخصی خارج می شود و امر عمومی و اجتماعی می شود که رعایتش اجباری است و شکستن اش مشمول مجازات است.

شما برگه شناسایی دارید؟

مگر شما کی هستید که از من بازجویی می کنید؟

من هر کی باشم، برای شما شهروندی ام مثل دیگران؛ هر شهروندی حق دارد وقتی ماموری به نام قانون می خواهد برای مردم مشکل بتراشد، ازش برگه شناسایی بخواهد، تا مامور واقعی را از مامور قلابی بشناسد.

این هم برگه شناسایی. بفرمایید. حالا که فهمیدید من مامور واقعی ام بگذارید کارم را کنم.

در هر حال، ارشاد این بانو را به من واگذار کنید.

خانم محترم، شما آزادید که هر طور می پسندید لباس بپوشید و سلیقه شما ربطی به قانون ندارد، اما دست کم وقتی در اماکن عمومی رفت و آمد می کنید به باید و نبایدهای اجتماعی احترام بگزارید تا برایتان پاپوش ندوزند.

حالا اگر من نخواهم به قانون احترام بگزارم چی؟

اینجا دیگر کاری از من ساخته نیست. شما را به مامور قانون می سپارم. مواظب خودتان باشید.

و رفت سوار ماشین شد و حرکت کرد.

سر چهار راه دیگر، گوسفندی را به تیرکی بسته بودند. گوسفند داشت برای خودش علف می خورد. بطری آبی نزدیکش روی زمین بود. پارچه نوشته شده درازی را ازین سر تا آن سر دیواری آویخته بودند که می رسانید زایری از سفر کربلا باز می گشت و به او خیر مقدم می گفتند. آخوندی به همراه جماعتی منتظر ورود کربلایی بودند. قصاب در انتظار قدم او کاردش را تیز می کرد. دود اسفند در هوا پیچیده بود و مردم صلوات می فرستادند. قصاب می خواست گوسفند را زمین بزند.

دست نگه دار!

قصاب برگشت و دید کسی با هیکل درشت و سبیل های از بنا گوش در رفته بهش نزدیک می شود. این داریوش بود.

آزادش کن زبان بسته را! بگذارد برود!

کجای کار من اشکال دارد؟ می خواهم گوسفندی را جلو پای زایری قربانی کنم.

نه، هموطن، قربانی کردن گوسفند که اشکالی ندارد، اما واقعا چه لزومی دارد که جان موجود زنده ای را برای تهیه خوراک انسان بگیریم؟ درست است که حیوان زبان بسته است، اما اگر زبان می گشود ای بسا ازین که قصد جانش را کرده اند شکایت می کرد و به پیشگاه قانون پناه می برد. اگر چه هیچ حیوانی مورد حمایت هیچ قانونی نیست و انسان یگانه موجودی است که با ادعای خلافت خدا روی زمین هر چی از دستش بربیاید می کند و به خدا هم حساب پس نمی دهد.

قصاب به همراه کربلایی و آخوند و جماعت بستگان در برابر منطق عجیب داریوش هاج و واج مانده بود و تکلیف خود را نمی دانست.

آخر من برای ذبح گوسفند دستمزد می گیرم و زندگی ام ازین راه می گذرد. تو حاضری خسارت مرا جبران کنی؟

برادر، این همه کار روی زمین است. تو چرا باید این کار را برای گذران زندگی برگزینی؟ حالا، باشد. من حاضرم خسارت امروز تو را جبران کنم.

داریوش دست کرد، از توی جیبش دسته ای اسکناس در آورد و به سمت او گرفت. قصاب نگاهی به کربلایی و آخوند و جماعت حاضر انداخت، انگار می خواست تکلیف خود را بداند یا از تغییر در قرار و مدار عذر خواهی بکند، اما تصمیم خود را گرفت و دسته اسکناس را نشمرده از داریوش پذیرفت و همین طور قلنبه توی جیبش چپاند، گوسفند را هم دست جمعیت سپرد تا هر طور صلاح می دانند رفتار بکنند.

داریوش ماشین را راه انداخت و به پمپ بنزین رفت تا باکش را پر کند. شلوغ بود و دیر جلو می رفت. صدای بوق ماشین پشتی بلند شد که بی حوصلگی می کرد و انگار نمی دید که نوبت است و همه به صف. داریوش، نخست، به روی خود نیاورد و سر جایش نشست، به این امید که یارو از خر شیطان پایین بیاید، اما یارو از خر شیطان پایین نیامد که نیامد و بلکه بدتر لج کرد و اصلا دستش را روی بوق لعنتی اش نگه داشت و هی فشار داد، هی فشار داد! اوقات همه تلخ شد. داریوش که دید هوا پس است شیشه اش را پایین داد و دستش را درآورد.

چه مرگت است؟

یارو متوجه شد یا نشد. فرقی نمی کرد. دوباره دستش را روی بوق فشار داد و نگه داشت.

اینجا دیگر داریوش قاطی کرد، آمد پایین، یقه اش را گرفت و پیاده اش کرد.

چه مرگت شده؟ انگار تنت می خارد! مگر نمی بینی صف است و همه منتظرند؟ تو هم دندان روی جگر بگذار و صبر کن تا نوبتت بشود! فهمیدی یا بیشتر توضیح بدهم؟

فهمیدم، برادر. برو سر جات بنشین. الآن نوبتت شده. من هم بی عقلی کردم. حالا برو، راه بیفت!

این بود که داریوش هم کوتاه آمد و حرکت کرد تا بنزین بزند، فقط تصویر چهره آن مرد را در خاطر خود نگه داشت، شاید روزی به دردش می خورد.

ده روز بعد در هنگام خرید از فروشگاهی او را آنجا دید و بازشناخت. بهش اعتنایی نکرد. آن مرد آرام خریدش را کرد و رفت. داریوش هم خریدش را کرد و به خانه برگشت. چیزی رخ نداد.

هوا خوب بود. خریدش را در زنبیل گذاشت و رفت. مادرش خواب بود. آهسته وارد شد و جعبه بیسکوییتش را روی طاقچه گذاشت. ساعتی دیگر، مادرش بیدار شد.

من گشنه ام.

داریوش بیسکوییتی از توی جعبه درآورد و بهش داد.

بفرمایید.

این که ناهار نشد! ناهارم را بده!

داریوش ناراحت شد، با این حال دستور مادرش را انجام داد و حرفی نزد که او را برنجاند. این گذشت و حدود ده روز بعد مادرش دچار دل درد شدیدی شد که در منزل مداوا نشد. داریوش بردش بیمارستان. معاینه سرسری ای ازش کردند.

چیزی نیست.

اما چیزی بود، چون دردش بیشتر شد و امانش را برید، بطوری که حتی نتوانست روی پا بلند شود و همین طور به خودش می پیچید. آخر تشخیص آپاندیس دادند. این در حالی بود که سه روز و سه شب درد لاینقطع داشت و به خود می پیچید. دیر فهمیده بودند و عفونت در بدنش پخش شده بود. با وجود این به خیر گذشت، اما چیزی نمانده بود که از دیر فهمی پزشک ناکارآمدی از بین برود.

دوره ای پدید آمد که گروهی از مردم جاهل و ناآگاه دچار ریاکاری و تزویر و نفاق و دورویی شده بودند، برای کسب لقمه ای نان و پشیزی پول به آنچه باور نداشتند تظاهر می کردند و برای فریفتن ساده دلان خود را آنچه نبودند می نمودند. دیگران را به چیزی امر می کردند که خود نمی کردند و از چیزی نهی می کردند که خود می کردند. داریوش برین عادت بد و رسم غلط شورید و برای مبارزه و مقابله با مفسدان و منافقان شمشیر را از رو بست. از چپ و راست پیاپی شمشیر می زد، فاسدان و ریاکاران و مزوران و مزدوران و منافقان را از میان دو نیم می کرد و از کشته ها کف کوچه و خیابان پشته ها ساخت. شحنه و محتسب و داروغه و کلانتر و قزاق و محصل و مستوفی و وزیر و وکیل و والی و حاکم و فرمانروا و فرمانفرما و شاه و گدا و ملا و امل در کارش مداخله کردند. حق ایشان را هم کف دستشان گذاشت، جنازه هایشان را تر و تمیز سر و ته کرد و کنار راه گورستان نهاد.

در حدود دو هفته وضعیت بدین منوال ادامه یافت. با خوابیدن غایله و خشکیدن فتنه داریوش پنج کیلو وزن کم کرده بود و یک ماه از خستگی و کوفتگی در بستر افتاد. حکیم با سه قبضه ریش آمد و جوشانده به نافش بست. به فضل الهی افاقه کرد. داریوش کمر راست کرد، برخاست، به شکرانه این پیروزی هفتاد رکعت نماز گزاشت و ستایش و سپاس مر خدای را بجای آورد. خدا هم لطف و رحمت خود را شامل حالش کرد و با ارسال فرشتگان نجات به منزلش مایده های بهشتی برو فرو فرستاد. داریوش ماند که با این همه طعام و غذا چه کند، چون از مصرف شخصی اش بیشتر بود و می ترسید که مبادا اسراف و تبذیر بشود و این خدا را خوش نمی آمد. مادرش هم که پیر و فرتوت و بی دندان و بی اشتها بود و بشقاب خودش را هم تا ته نمی خورد، چه رسد به این که بشقاب دوم و سوم و چهارم را بخورد.

بشتابید به خوردن مایده های بهشتی!

حواریون داریوش که گوشی دستشان بود، مثل اجل معلق سر رسیدند و روی مایده های بهشتی خیمه زدند. آنقدر خوردند و خوردند و خوردند که ترکیدند و دراز به دراز کف اتاق افتادند.

نه آنقدر کم بخور که از گشنگی جانت درآید، نه آنقدر پر بخور که از سیری از دهنت درآید!

حواریون داریوش در هر صورت نیاز به رسیدگی و پرستاری داشتند. داریوش به مرکز فوریتهای پزشکی زنگ زد که آمدند و حواریون را به بیمارستان عظما انتقال دادند.

کمتر از دو هفته دیگر قحطی بر مردم نازل شد، بطوری که چیزی باب دندان پیدا نمی شد که بشود خورد. وضع خراب و قاراشمیش شد. دانشمندان فکرشان را روی هم ریختند، اما به نتیجه مطلوبی نرسیدند. شخص محترمی آمد پیش داریوش و گزارشی از اوضاع بهش داد. داریوش به شنیدن خبر قحطی سرش را به سمت آسمان گرفت و دعای باران خواند. در دم باران گرفت و سه روز و سه شب زمین را سیراب کرد. گیاهان روییدند و زمین سبز شد. آنوقت مردم آمدند داریوش را حلوا حلوا کردند. عجب گرفتاری شده بود!

یک موقعی حرف برابری حقوق زن و مرد بر سر زبانها افتاده بود. همه جا صحبت ازین بود و هرکس می خواست سری توی سرها در آورد و خودی نشان بدهد بدون هیچ منطق و استدلالی همرنگ جماعت می شد.

زن و مرد از هر نقطه نظر با هم برابرند و هیچ گونه اختلاف و تفاوتی با هم ندارند!

بیخود و بی جهت شلوغش می کردند، گرد وخاک می کردند، جلسه می گذاشتند و مقاله می نوشتند. هر کس چیز دیگری می گفت و می نوشت هوش می کردند. در یکی ازین جلسات مردی پشت بلندگو رفته بود و داد سخن می داد. هی حرف زد و حرف زد و حرف زد، سر مردم را برد و عقلشان را خورد.

دیگر بس است! بیا پایین!

آقای محترم، اگر حرف حساب دارید، شما بیایید بالا!

داریوش رفت بالای صحنه.

آقایان و بانوان گرامی!

این همه هیاهو در برابری زن و مرد برای چیست؟ همه می دانند که زن و مرد هر دو انسانند و در انسانیت با هم اشتراک دارند، اما شما که دم از برابری می زنید، بفرمایید برابری در چی و برای چی؟

بله، مرد و زن هر دو به حکم انسانیت موجود اجتماعی هستند و در اجتماع نقش و کارکرد و تکلیف و وظیفه و حق و اجر و دستمزد و پاداش خودشان را دارند، اما آیا شما می توانید ظرفیت ها و استعدادها و قابلیت ها و شرایط و امکاناتی را که ساختمان و آفرینش جسمی و جنسی و روحی و فکری و اخلاقی زن و مرد به گونه و به اندازه مختلف و متفاوتی در وجودشان به امانت گذاشته شده نادیده بگیرید و درست همان انتظار و توقع را از زن داشته باشید که از مرد دارید؟ یا برعکس؟

من گمان نمی کنم که هیچ انسان عاقل و خردمندی حکم به این مورد بدهد و بی گمان اگر کسی یا نهادی یا سازمانی یا دولتی یا حکومتی یا قانونی حکم به این مورد بدهد به حقوق انسان ظلم و تجاوز و تعدی کرده است. این چیزی نیست که تنها دین و مذهب و شریعت و آیین و کیش تایید کند، بلکه از همه اینها بالاتر و والاتر مورد تایید عقل و خرد و منطق و فکر و اندیشه است. شما بگویید، آیا دوام و بقای نوع بشر در جهان هستی جز از راه آمیزش جنسی زن و مرد با یکدیگر، چه از طریق طبیعی، چه از طریق مصنوعی، هرگز امکان پذیر بوده است؟

شما می خواهید اسم این را ازدواج بگذارید و با آداب و تشریفات و سنن و مراسم جهانی و ملی و محلی همراهش کنید، می خواهید اسمش را جفت گیری بگذارید و به نام روشنفکری خودتان را از قید و بند هفت دولت آزاد کنید. به هر حال، زن، زن است و مرد، مرد. شما می خواهید زن را جای مرد و مرد را جای زن بگذارید و بگویید زن و مرد به خودی خود دو موجود کامل و مستقلند و حق دارند در تنهایی و مجردی زندگی کنند و ازدواج و آمیزششان لزومی و اجباری ندارد و اگر هم از تنهایی و مجردی خسته و ملول و کسل شدند می توانند دو زن با هم و یا دو مرد با هم زیر یک سقف زندگی کنند و حتی اگر دلشان خواست بچه یا بچه هایی به فرزند خواندگی بپذیرند.

این همان چیزی است که بشر امروز با ادعای آزادی و بی نیازی از دین و مذهب بهش رسیده است. در طی این دویست سال اخیر گفتند و نوشتند که خدا مرده است و انسان را جانشین خدا کردند و قانون و سنت الهی را شکستند و تنها با اعتماد و توکل به عقل و خرد و علم و دانش همه قانونها و سنتها را دوباره نوشتند.

البته خدایی که آنها مرگش را اعلام کردند خدایی است که با عقل و خرد و علم و دانش مخالف است و می ستیزد، در حالی که خدایی که ما مسلمانها بهش باور داریم نه تنها با عقل و خرد و علم و دانش مخالف نیست و نمی ستیزد، بلکه اصلا و اساسا گروندگان به خود و پیامبرانش را به تعقل و تفکر و تدبر و سیر و سفر و دقت و مطالعه و تحقیق و پژوهش و مشاهده و تماشا و دیدن و شنیدن و خواندن و نوشتن و گفت و گو و مکالمه و مباحثه و مناظره و آشنایی و شناخت و عرفان و معرفت و اندیشه ورزی و خردمندی فرا می خواند.

حالا چرا ما باید بیاییم و تنها برای دنباله روی و تقلید ازشان سخنشان را بپذیریم؟ این که نشد کار! شما خدا و پیغمبر را هم کنار بگذارید، بگویید ببینم این خلاف قانون طبیعت نیست؟ بشر دو پا بسش نیست که محیط زیست و کره زمین را با آلاینده های صنعتی و آزمایش های هسته ای ویران کرده است، حالا به این رسیده که بنیان خانواده را به این بهانه که تکامل تمدن امکان باروری خارج از رحم را فراهم کرده، به هوا و هوس و خود خواهی و خود پرستی همجنس گرایان بسپارد! مبادا ایران به نام پیشرفت و تمدن دنبال این بی خدایان راه بیفتد!

سخن داریوش به اینجا که رسید جنب و جوش و هیجان شدیدی در شنوندگان پدید آمد. چند نفر که گویا مخالف بودند فریاد اعتراض خود را بلند کردند. عده ای فراتر رفته صندلی خود را روی دست بالا آوردند که به سمت داریوش پرتاب کنند. اینجا بود که داریوش برای دفاع از خود کمربندش را درآورد، سه بار دور سرش چرخاند و به سر و روی مهاجمان نواخت. مهاجمان آش و لاش و تار و مار شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.

هکر نست یک روز قشنگ زمستانی که برف همه جا را سفید پوش کرده بود داریوش خودش را در هفت لا لباس گرم پیچیده بود و داشت برف پشت بام خانه اش را پارو می کرد و در کوچه می ریخت. زنی که از کوچه می گذشت برف از پاروی او بر سرش ریخته بود.

من برابری حقوق زن و مرد می خواهم.

داریوش چنان ارشادش کرد که زن نه تنها حرفش را پس گرفت، بلکه در کوچه و بازار راه افتاد.

مردم، بشتابید به سوی حقیقت!

حقیقت چیست؟

ول کنید این حرف را که زن و مرد برابرند. البته زن و مرد هر دو انسانند، اما برابری حقوقشان چیزی نیست جز شعار.

کم کم برابری حقوق زن و مرد به نوشته ای روی کاغذ تبدیل و دیگر فراموش شد که زن و مرد حقوق برابر دارند. البته واضح و مبرهن است که کرامت انسانی زن و مرد حفظ شد و کسی جرات نکرد نگاه چپ بهش بیندازد. همه اش هم به پای داریوش نوشته شد. در خیابان هر کس او را می دید برایش دست تکان می داد. البته داریوش احتیاجی به این تعارف ها نداشت و زندگی اش همین جوری در گمنامی راحت تر می گذشت.

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 5
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 9
  • بازدید ماه : 35
  • بازدید سال : 119
  • بازدید کلی : 4407
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی