loading...

محمد حسین راسخ افشار

پایگاه نشر آثار محمد حسین راسخ افشار

بازدید : 19
يکشنبه 14 مرداد 1403 زمان : 1:11

2

انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می شد. نامزدها مبارزه تبلیغاتی را شروع کردند. به در و دیوار کوچه و خیابان کاغذ و عکس و تعریف و تمجید از خود و شعارها و برنامه هایشان را می چسباندند. روی این تبلیغات نامزدها تصویر داریوش هم دیده می شد در حالی که انگشت اشاره اش را به سمت دوربین گرفته و لب هایش را غنچه ای گشوده بود.

تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو نر!

داریوش با رای بیش از نیمی از رای دهندگان انتخاب شد.

در گام نخست، اقدام به اصلاحات بنیادی کرد. پیش از هر چیز، شفاف سازی حقوق دولت را نصب العین قرار داد. حقوق وزیران را پشت شیشه اتاقی شفاف چسباند. مردم می آمدند، نوبت رایگان می گرفتند و از پشت شیشه، حقوق وزیران را تماشا می کردند. حالا این که چه دستها و پاها و کمرها درین میان شکست و چه نفوس شریفی درین میان شهید یا معلول یا مفقود شدند بماند! اما در هر صورت بیشترشان برای داریوش دعا می کردند. داریوش برایشان دست تکان می داد و دعا به جانشان می کرد.

مردم استان و شهرستان علاوه بر دعا برایش مرغ و خروس و گاو و گوسفند و خر و الاغ هم می آوردند که داریوش جایی را حصار کشیده و به اینها اختصاص داده بود. خود این دلیلی برای دعای خیر بیشتر او در حق مردم می شد. این از بزرگ منشی او می آمد و همه درباره اش اتفاق نظر داشتند. کم کم کارش گرفت و مشتری پیدا کرد. مشتری هایش مردم بودند. مردمی که چیزی می خواستند و حق داشتند که چیزی بخواهند. هیچکدام ناحق نبودند. داریوش تا جایی که می شد می کوشید به خواسته هایشان پاسخ بدهد، آنقدر که گاهی خسته می شد، گوشه ای می افتاد و نفس نفس می زد. مردم که درین حال نگاهش می کردند دلشان می سوخت. برخی پیرزنها از توی چادر برایش گریه می کردند. داریوش از گریه آنها گریه اش می گرفت و همه با هم گریه می کردند. مملکتی گریه می کرد. مردم کشورهای خارجی که از تلویزیون نگاه می کردند آنها هم گریه می کردند. یک وضعی بود!

ترامپ فقط از آن ور دنیا خنده اش می گرفت. این یک فقره روی اعصاب داریوش راه می رفت.آخر به سیم آخر زد و با ترامپ درافتاد. لشکری برای جنگ با آمریکا فرستاد. آمریکا را از شرق و غرب محاصره کردند. محاصره چهل و یک ماه ادامه یافت و آمریکا درین تحریم لطمه فراوان دید. ترامپ را سرنگون کردند و به دار آویختند. جنازه اش تا هفته ها برای عبرت دیدگان آویزان بود. این هم به کارنامه داریوش افزوده شد.

مادرش پس از عمری بسیار طولانی و به دنبال بیماری ای به ملکوت اعلی پیوست. داریوش چهل روز مشکی پوشید و با کسی حرف نزد، بطوری که داشت حرف زدن را فراموش می کرد. اما اتفاقی افتاد که زبانش را گشود. شرح ماجرا بدین قرار بود که بعد از ظهر روزی پاییزی گربه ای از خیابانی می گذشت. داریوش با دیدن آن زبان باز کرد و کلمه ای بر زبان راند. همین را به فال نیک گرفت. از آن روز به بعد نطقش باز شد.

چند جا سخنرانی کرد. دوباره مانند گذشته و شاید بیش از پیش فعال شد. جلسات سخنرانی برایش گذاشتند. رفت و سخنرانی کرد. ازش مشاوره می خواستند. مشاوره می داد. پول نمی گرفت. همین جور برای رضای خدا و برای خدمت به خلق خدا کار می کرد. چه جور هم نتیجه می گرفت! خدا برکتی به زندگیش داد که همه حسرت می خوردند.

قانونی برای جامعه وضع کرد که به موجب آن زنان و دختران فقط به شرطی حق استخدام و دریافت حقوق و مزایا داشتند که ازدواج کرده باشند! البته ممکن بود عده ای بهشان بربخورد و اعتراض کنند که مرد سالاری شده است. داریوش ذره ای برایش اهمیت نداشت و ککش نمی گزید. برعکس، خوشحال بود که عده ای جاهل ازش ایراد بگیرند. کم کم همه زنان و دخترانی که برای خود کار می کردند و پول در می آوردند و هر چه می خواستند می توانستند بخرند از ادارات اخراج شدند، مگر این که ازدواج می کردند!

در واقع، داریوش ضرب الاجلی برای کارمندان مجرد تعیین کرد که در پایان آن اگر فکری برای تاهل خود نکرده بودند از کار برکنار می شدند. شوخی هم نداشت. بلکه بسیار جدی بود. شاید دو هفته ای بیشتر نگذشت که این ضرب الاجل جواب داد و سیل انبوهی از متقاضیان ازدواج جلو وزارتی که موسوم به وزارت ازدواج ساخته بود صف بستند! استقبال خوبی ازش شد. از وزارتهای موفق بود. پس از آن هر کس ازدواج کرده بود در کار خود ابقا و هر کس ازدواج نکرده بود اخراج شد!

روزی داریوش در حین گشت زنی در شهر با پدیده ای به نام همسر کشی آشنا شد. این آشنایی بیشتر تصادفی و بدون برنامه ریزی و چیزی بود. از یکی از دادگاههای خانواده صدای داد و بیداد بلند شد.

داریوش که از آن نزدیکی می گذشت صدا را شنید، داخل رفت و به چپ و راست نگاهی انداخت.

اینجا چه خبر است؟

اینجا چه خبر است؟

مرا بازداشت کنید! من شوهرم را کشته ام!

یعنی چه؟ اینجا مملکت اسلامی است! قانون دارد، شریعت دارد، حکومت دارد! من شما را به مرجع صلاحیت دار ارجاع می دهم. بفرمایید!

زنی که مظنون به قتل بود خود را تسلیم قانون کرد. بردندش. بازرس ویژه دایره جنایی شروع به تحقیق کرد. زیاد طول نکشید. حکم به حبس او دادند و البته حکم قصاص به دنبال آن می آمد. ابتدا حبس را به مدت چند سال اجرا کردند. قصاص هم از راه رسید، منتها در بر پاشنه ای چرخید که حکم قصاص لغو و به حبس ابد تبدیل شد. آن هم کمی بعد به چند سال حبس دیگر تخفیف یافت و زن قاتل آزاد شد!

روز پاییزی خنکی بادی پر گرد و خاک می وزید. داریوش از اداره بیرون می آمد که به زن قاتل برخورد کرد.

شما آزاد شده اید؟

بله.

در واقع چیزی برای گفتن نداشت. هر کدام بدون تبادل کلمه ای دیگر به راه خود رفتند. کاری نمی توانست بکند. نمی توانست علیرغم حکم قانون دوباره به زندان بیندازدش! موضوع را فراموش و دیگر بهش فکر نکرد.

به چایخانه ای رفت و چای و کیک سفارش داد. به خانه برگشت و خوابید. نیمه شب با کابوس از خواب پرید. دیگر خواب نرفت. خواب از سرش پرید. تا صبح بیدار ماند و فکر کرد. صبح به اتاق کارش رفت و افکارش را یادداشت کرد. یادداشتهایش را خواند. چیزی دستگیرش نشد. خوابش گرفت. رفت خوابید.

و اما این گروههای تکفیری که شکل گرفتند و شروع به نسل کشی مسلمانان خاور میانه کردند داریوش با شمشیر آهیخته به پا خاست. داعش هروقت اسم او را می شنید یا توهم دیدن سایه اش را پیدا می کرد توی شلوارش می شاشید. سایه اش را با تیر می زدند. مترصد فرصت بودند که زنده یا مرده اش را پیدا کنند و در هر صورت برای پیدا کردنش جایزه گذاشته بودند. اما چنان که پیش آمد سردار قاسم سلیمانی را شهید کردند و چنان خشم و عصبانیتی در مردم برانگیختند که فریاد انتقام و خونخواهی آن شهید در همه جهان پیچید.

داریوش برای گرفتن انتقام شهید پیشقدم شد. جوری برنامه ریزی کرد که هیچ کس پیش ازو نکرده بود. چنان در جبهه دشمن نفوذ کرد که نظیرش دیده نشده بود. از انواع اسلحه های موجود استفاده می کرد و آنچه را لازم داشت بدست می آورد. چنین بود که راه سردار شهید قاسم سلیمانی را ادامه داد و روحش را در جهان برزخ شاد کرد.

در میدان کارزار گوشه ای داشت وضو می ساخت که یکی آمد در گوشش چیزی پچ پچ کرد.

چی شده؟

دشمن شبیخون زده.

ساکت باشید، می خواهم نماز بخوانم.

سجاده اش را پهن کرد و به نماز ایستاد. چند نفر پشتش ایستادند و بهش اقتدا کردند. نماز جماعت حسابی ای شد. نماز را که سلام می دادند موشکی صاف آمد کنارشان به زمین خورد.

الحمد الله، بخیر گذشت!

سجاده اش را تا کرد و کنار گذاشت، رفت پشت مسلسل نشست و شروع کرد دشمن را به رگبار بستن. چنان از دشمن کشت که نظیرش دیده نشده بود. دشمن از مهارتش کف کرد. همه جا پخش کردند که داریوش این تعداد را تار و مار کرده. شب که می رفت سر نماز بهش خبر دادند که اخبار پیروزی او در جنگ همه جا پیچیده.

الحمد الله! این پیروزی جبهه ایمان موهبت خداست!

آفتاب که درآمد موشکی آمد و صاف کنار اردوی آنها خورد. موج انفجار چنان مهیب بود که همه چیز را خرد و خمیر کرد. داریوش از چادر درآمد.

پیروزی نزدیک است.

سه چهار روز دیگر لشکر اسلام به فرماندهی داریوش جبهه دشمن را با موشکهای قوی شخم زد.

در برهه ای از تاریخ کشور که مردم زیر فشار تحریمهای بین المللی قامتشان تا کمر خم شده بود، ناگهان دولت قیمت بنزین را بالا کشید. عده ای در اعتراض به این سیاست به خیابان ریختند و برخی اموال عمومی و بیت المال را شکستند و به آتش کشیدند و شورش و هرج و مرج بوجود آوردند. شعار مرگ بر ولایت فقیه را سر دادند و هتک حرمت کردند. داریوش طاقت از کف داد و به پا خاست. آهسته در خیابان راه می رفت و به هر کس می رسید که شعار مرگ بر ولایت فقیه سر می داد کشیده ای توی صورتش می خواباند. مردم هاج و واج او را نگاه می کردند و می پنداشتند دیوانه شده است. داریوش کارش را می کرد و عین خیالش نبود که درباره اش چه می اندیشیدند. به مرور آنقدر به مردم کشیده نواخت که دستش درد گرفت. دستش را در جیب شلوارش فرو کرد، رفت خانه و گرفت خوابید.

هفته ای نگذشته بود که به منزلش احضاریه فرستادند که بیاید توضیح بدهد که چرا مردم را زده است. حاضر شد و رفت. مرد ابلهی را دید که به صورتش خیره شده بود.

چرا مردم را زدید؟

ببینید، من به وظیفه ام عمل کردم، چون احساس خطر کرده بودم. مردم حق نداشتند به کسی دشنام بدهند و آرزوی مرگ برایش بکنند. سکوت جایز نبود.

باشد، حالا قانون درباره تان حکم می کند.

من از قانون نمی ترسم. مرا از قانون نترسانید.

ببریدش!

بردندش به بازداشتگاه. نشست و منتظر ماند. بازجو آمد و ازش بازجویی کرد. داریوش در پاسخ به همه پرسشها راستش را گفت. رهایش کردند.

از در بازداشتگاه بیرون آمد. داشت باران می گرفت. گذاشت باران بر سرش ببارد. کمی خیس شد. اهمیت نداد. رفت و رفت تا به قهوه خانه ای رسید. قهوه ای سفارش داد. وقتی حاضرشد جرعه ای نوشید. داغ بود. صبر کرد. مدیر قهوه خانه که او را می شناخت آمد کنارش نشست و نظرش را درباره مسایل روز پرسید.

داریوش بطور مبسوط پاسخ داد و نطق کرد. مردم به مرور دورش گرد آمدند و چهار چشمی گوش می دادند. کم کم هیجان آنها را فراگرفت و سر و صدایشان درآمد. قیام مردمی شکل گرفت. در قهوه خانه گشوده شد و تظاهر کنندگان به خیابان ریختند. پرچم بدست گرفته بودند و شعار می دادند.

پلیس گوشه ای ایستاده بود و دخالت نمی کرد. شاید به این دلیل که شعارها در دفاع از حکومت و اصل نظام بود. کم کم از نیروهای پلیس برخی پراکنده شدند و برخی به تظاهر کنندگان پیوستند. شعارها یکصدا و کوبنده شد و در زمین و آسمان پژواک می کرد. از گوشه ای پشت جویی مردی به تظاهر کنندگان چپ چپ نگاه می کرد. مشکوک می زد. حرکت نمی کرد. فقط انگار فکر می کرد. به چی؟ معلوم نبود. داریوش گمان می کرد ممکن بود نقشه ای در سر داشته باشد.

همین طور بود. مرد مشکوک با موبایلش شماره ای گرفت. گویا می خواست در مورد حوادثی که نقشه شان را در سر داشت با کسی تبادل نظر کند. شاید توطئه ای در کار بود. همین طور شد. چیزی نگذشته بود که عده ای شروع کردند به شعار دادن. داریوش از آنجایی که مشکوک شده بود و حق هم داشت، آمد بررسی میدانی کرد.

دید که حق داشت. این نقشه دشمن بود که با سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن وارد عرصه شده بود. آهسته خود را کوچک کرد و به صف دشمن زد. به فضل الهی دیده نمی شد، مانند گربه سانانی از قبیل ببر و پلنگ که نزدیک شکار خود به رنگ محیط در می آیند و پنهان می شوند. یکدفعه چیزی را دستش گرفت و زد روی سر دشمن. دشمن سرش گیج رفت و غش کرد. ازین پیشامد برای پیروزی بر دشمن بهره برد و کارش را ساخت.

در برهه ای از تاریخ ویروسی به نام کرونا از ووهان چین به سرتا سر جهان پخش شد. هیچ کس هنوز به قطع و یقین نمی داند چرا و چگونه این ویروس از چین سر درآورد. به هر حال کرونا وارد ایران شد و همه مردم و مسوولان برای مبارزه با آن کمر همت بستند. بیش از همه داریوش کوشید تا بسته های ماسک و دستکش را که عده ای سودجو انبار کرده بودند تا در بازار سیاه به چند برابر قیمت بفروشند به سرعت از دست اینها درآید و میان مردم پخش شود. خودش شخصا به توزیع صحیح و عادلانه آنها نظارت می کرد، بطوری که امکان و احتمال خطا و اشتباه را به کمترین اندازه کاهش می داد. حتی یکی که خیال می کرد خیلی زرنگ است داریوش چنان مچش را گرفت که تا مدتی نمی توانست خواب آرام بکند. تا مدتها کابوس داریوش را می دید و از خواب می پرید.

رییس قوه قضاییه برای مقابله با سود جویان می خواست اقدام بکند، اما دستش کوتاه بود. داریوش در منزل خود می خواست آب بنوشد، اما از گلویش پایین نمی رفت. می دانست که یک جای کار می لنگید. کمی فکر کرد، دید مملکت در باتلاق فرو رفته بود. نمی توانست در حالی که مردم از رفاه در زندگی خود بهره ای نداشتند، از نوشیدن لیوانی آب لذت ببرد. لیوان آب را زمین گذاشت و تماسی با دوستی که در هیات دولت داشت گرفت. آن دوست اوضاع روز مملکت را به آگاهیش رسانید و به محض آگاهی از اوضاع وارد عرصه کارزار شد، ضمن این که مسوولیت خطیری را بر عهده گرفت.

از صبح زود می بایست بیدار می شد و به کارها رسیدگی می کرد. البته چون آدم زبر و زرنگی بود مشکلی با این نداشت. اما آنچه سبب پریشانی حالش می شد ناهماهنگی میان کارگزاران بود. هیچ کدام از کارگزاران با همدیگر توافق نداشتند. هر یک ساز خود را می زد. داریوش با این شرایط اصلا نمی توانست کاری از پیش ببرد. تقصیر کی بود؟ معلوم نبود. این ناهماهنگی را به شیوه ای که هیچ کس متوجه نشد حل کرد. روزی مردم متوجه شدند که مساله حل شد. تقسیم ماسک و دستکش بطور برابر در همه جا انجام گرفت. لبخند رضایت بر لب مردم نشست. هر کس برای داریوش دمت گرم می فرستاد. جو خوب و صمیمانه ای بود. از زمان جنگ چنین جوی دیده نشده بود.

اما چیزی ته گلویش گیر کرده بود. می خواست ببیند باعث و بانی این ویروس منحوس که بود. این آزارش می داد. بد جوری درگیرش کرده بود. پیش خودش حساب سر انگشتی ای کرد، دید که درین دنیا با وجود پایان جنگ جهانی دوم و جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، باز میان دو قطب شرق و غرب جهان به ابر قدرتی روسیه و چین از سویی و اروپا و آمریکا از سوی دیگر، تنش و کشمکش و چشم و هم چشمی و رقابت و حسادت است و چه جای تعجب دارد اگر یکی ازین دو قطب دشمن برای از میدان بدر کردن دیگری به هر حقه و حیله و مکر و فریب و نیرنگی دست بزند، حتی اگر آثار مرگبار و ویرانگری از پیامدهای آن نصیب مردم جهان بشود و خشک و تر و گناهکار و بیگناه با هم بسوزند و از بین بروند! به هر حال و با وجود این حساب سرانگشتی، از آنجایی که سند و دلیل و مدرک موثق و محکمی که هیچ کدام از دو طرف دعوا را متهم و محکوم کند بدست نیاورد، به خود اجازه حکم و قضاوت درباره هیچ کس را نداد تا این که روزی آگاهی یافت ازین که آمریکا از ماهها پیش و شاید از یک سال پیش از ظهور و بروز کرونا در ووهان چین آزمایشگاهی راه انداخته و در آنجا با دستکاری ژنتیکی در سلولهای انسانی خود را در مظان شک و تردید و اتهام و انگ قرار داده بود. این است که این احتمال و امکان که پیدایش کرونا دستاورد جنگی بیولوژیکی میان ابر قدرتهای غرب و شرق بوده و بویژه آمریکا در آن دست داشته باشد تشدید شد و قوت گرفت، در حالی که مشخص بود و بعدها اثبات شد که منشا و مبدا آن هر چیز و هر کس بوده باشد، بلایی همگانی و مصیبتی جهانی خواهد بود.

کرونا که در جهان و در ایران پدید آمد همه را تا مدتها در بهت و حیرت فرو برد. این که چرا و چگونه یک ویروس ناچیز و کوچک بشر را با این همه دعا و ادعا به زانو در می آورد و راهکاری در برابر آن پیدا نمی کند به خاطر هیچ کس نمی رسید. داریوش نیز مانند بقیه پریشان و سرگردان بود اما بدتر از ویروس کرونا ویروس نفرت و انتقام ازین ویروس بود که به جان او افتاد، بطوری که دنبال این می گشت تا هر طور شده عامل یا عوامل این بیماری را که به حق عنوان طاعون قرن بیست و یک بهش داده اند، شناسایی و مجازات کند. این ثابت نشده بود که آمریکا در پیدایش آن دست داشته باشد، اما اگر ثابت می شد، برای آمریکا گران تمام می شد.

داریوش به دوستی که در آمریکا داشت نامه نوشت و ازش خواست که با او همکاری کرده ته و توی قضیه را در آورد. دوستش پذیرفت و البته با کمی تاخیر و تعلل، به خاطر مشغولیتهای شخصی و خانوادگی، پژوهشهای مورد نظر را انجام داده نتیجه را برایش فرستاد که در عین حال موجب خوشحالی و ناراحتی داریوش شد. خوشحالی از آن رو که حقیقت را روشن می کرد و ناراحتی از آن جهت که دست داشتن آمریکا درین فاجعه ثابت می شد. داریوش در اسرع وقت با اتاق فکر خود که شامل امین ترین مشاورانش می شد رایزنی کرد. آنها همه گزینه ها را روی میز گذاشتند و به محک نقد سپردند.

نخستین گزینه که لحظه ای فکر همه شان را مشغول کرد حمله نظامی به آمریکا بود، که در همان لحظه با آرای قاطع اکثریت رد شد. سپس به این پرداختند که برای مقابله به مثل ویروس مشابهی را در آزمایشگاه بپرورانند و به جان آمریکا بیندازند، که در واقع دست کمی از حمله نظامی نداشت که سهل است، از آن بدتر هم بود، چرا که تنها آمریکا را درگیر نمی کرد، بلکه مانند کرونا همه جهان را در بر می گرفت.

وانگهی مردم آمریکا چه گناهی کرده بودند که تقاص سیاستمداران بی دین و بی وجدانشان را پس بدهند؟ مردم آمریکا که با ما پدر کشتگی نداشتند و هیزم تری به ما نفروخته بودند! آنها هم مانند دیگران انسان بودند و حقوق انسانی شان می بایست رعایت می شد. البته میان انسانها خوب و بد هر دو پیدا می شود. بین مردم آمریکا هم خوب و بد هر دو وجود دارد، نمی شود انکار کرد. اما تمایل و گرایش مطلق انگاری که آدمها را سیاه سیاه یا سفید سفید می کند و چیزی میان این دو طیف مطلق بر جا نمی گذارد از آن مکتبهایی می آید که می خواهند آدمها را به جان همدیگر بیندازند تا از زندگی چیزی نفهمند و آب خوش از گلویشان پایین نرود.

داریوش عقلش را که خوب به کار انداخت، دید که باید از افراطی گری در طبقه بندی انسانها به دو دسته مخالف و متضاد خودداری کند و همین جوری از پیش خود حکم به بهشتی و دوزخی بودن کسی ندهد و قضاوت درباره شرک و کفر و ایمان و توحید مردم را به خدا واگذارد و تنها بکوشد که تخم خوبی و نیکی را در زمین بکارد تا زمین را جایگاه زیست بهتری برای نسلهای آینده بکند.

داریوش سفری به آمریکا کرد و چند ایالت آن را گشت و مردم آنجاها را دید و باهاشان حرف زد. در مجموع چنین برداشت کرد که نه تنها مردم بدی نبودند، بلکه آدمهای خوبی هم در بین شان پیدا می شد. حتی از لحاظ دینی و مذهبی بر خلاف آنچه درباره شان شنیده بود که به هیچ چیز ایمان و اعتقاد ندارند و خدا و پیغمبر را نمی شناسند و تا خرخره در کفر و شرک و نفاق فرورفته اند و تجسم و مظهر شیطان ملعون روی زمین هستند، به این واقعیت برخورد کرد که انسان به رغم اختلاف زبان و نژاد و دین و تاریخ و فرهنگ و زیست بوم همه جا انسان است و هر جا که باشد از گهواره تا گور با همان نیازها و احتیاجات و مسایل و مشکلاتی دست به گریبان است که سایرهمنوعانش در جاهای دیگر جهان، و اگر در جاهایی برخی زودتر و برخی دیرتر به تسهیلات و امکاناتی رسیده اند، این را نباید دلیل پیشرفت و پسرفت خود بدانند و به خود بنازند یا برعکس خود را ببازند.

داریوش در آمریکا دوستی به نام جورج واشینگتن پیدا کرد و چند صباحی در منزل او اقامت گزید. خانه بزرگی داشت که بی آن که خود و خانواده اش به سختی و فشار دچار شوند یک یا چند نفر مهمان می توانست به راحتی در آن سکونت داشته باشد و هیچ مزاحمت و دردسری برای کسی درست نمی شد. جورج واشینگتن از رفاه مادی و توسعه اقتصادی برخوردار بود، با این همه آدم خودخواه و خودپسندی نبود و اگر به نیازمند و فقیر و بیچاره و بدبخت و مسکینی برمی خورد حتما ازش دستگیری می کرد و از پول و مال خود در راه کمک به او هزینه می نمود.

داریوش حدود یک ماه پیش او ماند و سپس به ایران بازگشت. در بازگشت به میهن جور دیگری به مسایل نگاه می کرد. نگاهش عوض شده بود. پس از مدتی دلش برای جورج واشینگتن تنگ شد و تلفنی به ایران دعوتش کرد. جورج خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کرد به ایران آمد و یکراست به منزل داریوش وارد شد. داریوش او را در خیابانهای تهران چرخاند و جاهای تماشایی را نشانش داد.

جورج دوربین عکاسی مجهزی همراه خود داشت و از هر چه جلب توجهش را می کرد عکس می گرفت. این عکسها را سر فرصت نشان داریوش می داد و نظرش را می پرسید. داریوش خیلی راحت و بی تکلف نظرش را می گفت و تعارف نمی کرد. جورج خیال می کرد همه ایرانیان این جوری هستند و این را بهش گفت.

خیر، این طور نیست. این ویژگی شخصی من است و لزوما همه مردم این طوری نیستند. شما لازم نیست که آنچه را من هستم به دیگران تعمیم بدهید.

باشد، خوب شد که گفتید. اگر نه، در قضاوت خود اشتباه می کردم.

داریوش که دید جورج با این تذکر که شباهتی به تنبیه داشت تا اندازه ای پکر و افسرده و حالش گرفته شده بود، کمی دلداریش داد و کوشید از دلش در بیاورد.

نه، چیزی نیست. خودتان را ناراحت نکنید. من به نقد و انتقاد عادت دارم و طوری تربیت شده ام که نقد و انتقاد را می شنوم و اگر درست و بجا و بهنگام بوده باشد می پذیرم. مگر ایرانیان این خصلت را ندارند؟

نه!

این پاسخ جورج را شگفت زده کرد. این با آنچه او می پنداشت فاصله داشت.

جورج به مدت یک هفته پیش داریوش ماند و کتابهایی درباره ایران و تاریخ و فرهنگ و مردم آن ازو گرفت و خواند. البته فارسی را خوب نمی دانست، اما داریوش انگلیسی را خوب می دانست و نکات مهم را برایش می خواند و ترجمه می کرد. به پرسشهای او هم پاسخ داد. جورج تا اندازه ای با فرهنگ و تمدن ایران آشنا شد که البته با آنچه در آمریکا درباره ایران بهش القا و تزریق شده بود تفاوت بسیاری داشت.

در آمریکا این طور بهش القا و تزریق کرده بودند که آمریکا بهترین و مهمترین و بزرگترین تمدن بشری را از آن خود دارد. داریوش ازین پیش داوری سخت بر آشفت و به این مناسبت نطق غرایی برایش راجع به تمدن ایران ایراد کرد، بطوری که جورج واشینگتن در کف آن فرورفت.

مطلب خیلی سنگین بود. برای هضم کردنش به زمان احتیاج دارم. اجازه بدهید که مدتی را در سکوت و خلوت به آنچه گفتید فکر کنم.

باشد، بروید فکر کنید.

جورج چنین کرد و سرانجام به فهم و درک موضوع رسید.

بدبختانه هنوز ویروس کرونا در کشور و در جهان جولان می داد. مردم رعایت نمی کردند، توصیه مسوولان را جدی نمی گرفتند، بیخودی از خانه بیرون می آمدند، سفر بیخودی می رفتند و به دستورها و توصیه ها و خواهش ها گوش نمی کردند. داریوش اخبار روز را دنبال می نمود و به رفتار و کردار مردم توجه داشت. ته دلش حرص می خورد و ناراحت بود که مردم بی اعتنایی و ساده انگاری می کردند.

بالاخره در نهایت خویشتنداری از منزل در آمد و در برابر مردم قرار گرفت. رفت بالای بلندی ایستاد و به مردم خطاب کرد که در جای خود بایستند تا برایشان سخن بگوید. عده ای ایستادند و منتظر ماندند و عده ای مسخره کردند و ادا درآوردند.

درود بر شما مردم همیشه در صحنه!

شما با حضور خودتان در خط مقدم جبهه و در پشت جبهه همیشه به نحو احسن مبارزه و مجاهده و از ایران و از اسلام دفاع کرده اید! شما لایق بهترین ها هستید! از شما بعید است که به هشدارهای مسوولان گوش ندهید! چرا؟ چون شما شر و شور و شرر و شعر و شعور و شعار انقلابی دارید! من از همین جا اعلام می کنم که همه شما موظفید تا دست کم دو هفته در خانه بمانید تا این ویروس منحوس کرونا زنجیره اش پاره بشود!

به محض این که این کلام از دهان داریوش درآمد، به گوش شنوندگان حاضر در صحنه فرو رفت و به فکر فرو بردشان.

ما همگی فرمان شما رو شنیدیم و پذیرفتیم.

داریوش بسیار شادمان شد، بطوری که همان جا روی زمین سر به سجده گذاشت و خدا را سپاس گفت.

نیازی به این کارها نیست. شما امشب مهمان من هستید. اگر قدم رنجه بفرمایید منت بر ما گذاشته اید.

چشم. شما نشانی منزل را بدهید، من خدمت می رسم.

اولجایتو از جیب پیرهنش کارت ویزیتی درآورد و داد به داریوش.

بفرمایید! امشب شام منتظر هستیم. حتما تشریف بیاورید!

جمعیت حاضر یکی به دیگری چشمک زدند و پس از کمی زمزمه و همهمه پراکنده شدند.

مامور انتظامی ای که از آنجا می گذشت و متوجه تجمع افراد شده بود داریوش را کناری کشید.

اینجا چه خبر شده؟ این تجمع برای چیست؟

داریوش جوری برایش اصل موضوع را توضیح داد که مامور انتظامی توجیه و قانع شد و راه خود را گرفت و رفت.

رعایت و احترام قانون از سویی و حفظ صحت و سلامت و عافیت و امنیت مردم از سوی دیگر چیزی بود که بالاتر و مهم تر از آن در تصور و تخیل داریوش نمی گنجید. در واقع بزرگترین آرزویش و دعای همیشگی اش این بود که مردم در صحت و سلامت و عافیت و امنیت بزیند. البته در شرایط شیوع و گسترش و همه گیری سریع و وسیع ویروس منحوس کرونا قبول دعوت اولجایتو خودش نوعی تخلف و تخطی از قانون به شمار می رفت و داریوش کاملا به این آگاهی داشت، با این حال دعوت اولجایتو را پذیرفت تا چیزی را به او ثابت کند.

نزدیک تاریکی هوا اسنپ گرفت و به نشانی مورد نظر رفت. روبروی برج بلندی از اسنپ پیاده شد و چون هنوز کمی زودتر از موعد بود قدری این دست و آن دست کرد و در پیاده رو از بالا به پایین و از پایین به بالا قدم زد. لحظه ای ایستاد. از پشت پرده پنجره ای چهره اولجایتو را که به او خیره نگاه می کرد تشخیص داد. این شخص انگار از خیلی وقت پیش کشیک او را می کشید. تاخیر بیش ازین جایز نبود و حاجت هیچ استخاره ای هم نبود. داریوش به در نزدیک شد و انگشتش را روی دکمه زنگ فشرد.

یک ثانیه بعد در باز شد. حیاط کوچکی آنجا بود که به پاگرد راه پله ای می رسید. قدم به داخل حیاط گذاشت. آسانسوری زیر راه پله بود. قدم به درون آن نهاد و رفت بالا طبقه هشتم، پیاده شد و زنگ واحد مورد نظر را زد. اولجایتو خودش در را گشود. داریوش خواست دم در بماند، چون اولجایتو ماسک نداشت و داریوش سخت به داشتن آن مقید بود.

بفرمایید تو!

نه، نمی شود! تا شما ماسک نزنید من ازینجا تکان نمی خورم!

اولجایتو به اجبار ماسک زد و داریوش با تردید و اکراه رفت تو. کفش هایش را که در کفش کنی در می آورد متوجه شد که اولجایتو دستش را دراز کرده بود تا با او دست بدهد.

من دست نمی دهم! مگر شما نمی دانید که کرونا آمده و اخبار را گوش نمی کنید و نمی خوانید و نمی بینید؟ آقا، رعایت کنید!

اولجایتو حواسش را جمع کرد و حق را به داریوش داد.

آقا، شما مرا به اینجا کشانده اید و متوجه وخامت اوضاع نیستید! البته تقصیر از خود من است که عقلم را دست شما داده ام!

شرمنده ام! از شما معذرت می خواهم! حالا بفرمایید تو، برایتان توضیح می دهم!

داریوش وارد نشیمن شد و مانند آدمهای خجالتی دستها را به هم قفل کرده گوشه ای ایستاد. منتظر بود که بهش تعارف کنند.

بفرمایید!

داریوش آنجا نشست و سرش را نه پایین انداخت نه بالا گرفت، بلکه مستقیم به روبرویش نگاه می کرد. علاقه ای نداشت که اشیا و اثاث خانه مردم را سبک و سنگین بکند، اما در عین حال یواشکی و زیر جلکی این ور و آن ور را دید می زد و فضا و محیط را ارزیابی می کرد.

مرده شویشان ببرد که این قدر دیر شیوع کرونا را اعلام کردند! می توانستند زودتر اعلام بکنند! حتما از خیلی وقت پیش تر حقیقت برایشان محرز شده بود که مورد ابتلا به این بیماری را داشته ایم، اما برای این که انتخابات مجلس را برگزار بکنند سیاست سکوت را در پیش گرفتند و بلکه اخبار ابتلای مردم را تکذیب کردند. این به نظر شما دروغگویی و پنهانکاری نیست؟

شما فرض کنید در آغاز به مردم نگفتند و گذاشتند پس از برگزاری انتخابات مجلس اطلاع رسانی همگانی کردند، اما این را چه می گویید که وقتی هم که گفتند، مردم اهمیت ندادند و به زندگی خودشان با شیوه همیشگی ادامه دادند؟ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! پس فقط دولت را مقصر ندانیم، مردم هم مقصرند! در واقع، از ماست که بر ماست! یا، به تعبیر دیگر، دولت و ملت سر وته یک کرباسند!

این بحث بدین صورت میان شان جریان داشت، تا این که داریوش متوجه شد هیچ فایده ای ندارد و به نتیجه ای نمی رسد. اولجایتو می خواست پذیرایی بکند، که داریوش پوزش خواست، برخاست، بدون دست دادن خدانگهداری کرد، کفشهایش را پوشید و بیرون آمد.

بیرون ساختمان ایستاد تا وسیله ای بیابد. پرایدی که از آنجا می گذشت او را سوار کرد و برد. در راه به راننده مشکوک شد، چون هی سرفه می کرد، سرفه های خشک. سرفه هایش بند نمی آمد.

شما کرونا دارید؟

راننده از توی آینه نگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداخت. وقتی به مقصد رسید داریوش با دستمال کاغذی اسکناسی بهش داد و بقیه اش را پس نگرفت، در ماشین را با همان دستمال کاغذی باز و بسته کرد و دستمال را در نخستین سطل زباله ای که دید انداخت. با رعایت نکته های بهداشتی به شدت مراقب بود که نه آلوده بشود، نه آلوده بکند. همه هم و غمش این بود. تا اندازه زیادی به مقصود خود رسید. خودش عامل بود و به دیگران هم توصیه می کرد که عامل باشند. بیماری با کسی شوخی نداشت. مساله مرگ و زندگی بود. نه برای یک نفر یا یک خانواده، بلکه برای کل جهان.

به شدت با متخلفان برخورد می کرد. با کسی شوخی نداشت. اول از همه از خودش شروع کرد. کاری را که خودش نمی کرد از کسی نمی خواست. دو هفته کامل خود را در خانه قرنطینه کرد و جز برای خرید ضروری پایش را بیرون نمی گذاشت. یک روز برای خرید به فروشگاهی رفت، دید که مردم فاصله لازم را رعایت نمی کردند. برآشفت. نطقی آتشین در لزوم رعایت فاصله اجتماعی ایراد کرد. مردم در برابر صلابت و منطق او کم آوردند. چاره ای جز تایید حرفش نداشتند. در نتیجه خشمش فروکش کرد و آرام شد.

آقا، شما را به هر کی دوست دارید فاصله را رعایت کنید!

مرد مخاطب با تکان دادن کله تایید کرد، اما ناراحت بود.

دیری نگذشت که این بلای عالم گیر شرش را از سر مردم کم کرد و کم کم نفس راحتی کشیدند. زندگیها به حالت عادی بازگشت. مردم سر کار رفتند. عده زیادی از دنیا رفته بودند. کاریش نمی شد کرد. عده زیادی سوگوار شده بودند. سخت بود. طول کشید تا بر سوگ خود شکیبایی کنند. آن که از دست رفته بود جای خالیش را هیچ کس پر نمی کرد. به هر حال عادت می کردند، اما عادت هم به سادگی سبب فراموشی نمی شد. فراموشی کامل امکان پذیر نبود.

گورستانها در دوران اوج کرونا که دو سه سال کمتر یا بیشتر به درازا انجامید مالامال از مردگان بودند که در آغاز خوب کفن و دفن نمی شدند ولی به تدریج با رعایت شیوه هایی مخصوص کفن و دفنشان سر و سامان گرفت و در خور کرامت یک انسان و یک مسلمان شسته و خاکسپاری می شدند. از خانواده های دور و نزدیک بودند کسانی که از کرونا می مردند در حالی که هیچ کس نمی دانست عاقبت خود و خانواده اش از دست این قاتل ذره بینی چه خواهد بود.

درین گورستان کسی را داشتند به خاک می سپردند. جنازه ای بود پیچیده در کفن. او را از سر و ته بلند کردند و در دل خاک گذاشتند. کسانی دور و برش گرد آمده بودند، آهسته می نگریستند و می گریستند. وقتی جنازه در دل خاک آرام گرفت تلقین به اصول دین را به او خواندند، سنگها را رویش چیدند و خاک ریختند تا پر شد.

در بین اشخاص حاضر داریوش ایستاده بود. با کسی حرف نمی زد و به کسی توجه نداشت. توی عالم خودش بود. یکی آن نزدیکی که به هر دلیلی دنبال گوش مجانی می گشت نزدیکتر آمد و در گوش داریوش بنای پچ پچ گذاشت. آنقدر پچ پچ کرد و حرف زد که داریوش از خاموشی محض بدر آمد و از کلافگی بنای سرزنش این آدم پرچانه را گذاشت.

این آدم پر چانه کمی از توپ و تشر داریوش جا خورد و در صحت کار خود تردید کرد. داریوش به این اکتفا نکرد و مقدار زیادی اندرز به سر و رویش بارانید. ازین باران اندرز آنقدر شامل حال این آدم پرچانه شد که کف کرد. کف از دهنش بیرون زد و از گوشه لبش سرازیر شد. پیش ازین که کف روی زمین بچکد، داریوش صحنه را ترک کرد و ناپدید شد.

کمی دورتر اتوبوسی ایستاده بود که مشایعت کنندگان را ببرد. جمعیت آهسته به طرف آن می رفت و سوار می شد. پیرمردی داشت پا در رکاب می گذاشت و عصایی بدست داشت. حرکت با عصا سختش بود. نفر پشتی کمکش کرد تا سوار شود. پیر مرد یک یا علی گفت و رفت بالا. بقیه هم سوار شدند و اتوبوس راه افتاد.

راننده مرد جاافتاده ای بود سبزه، با سبیل مستطیلی. ابتدا ساکت بود و چیزی نمی گفت، اما کمی که پیش رفت دهانش لق شد و زبانش به چرخش افتاد.

آشغال نریزید!

غرغر نزن!

راننده گوش کرد و دیگر غرغر نزد. مسافران کم کم به خواب فرو رفتند. سر یک پیچ اتوبوس نگه داشت.

هر کی می خواهد دستشویی برود پیاده شود!

هیچ کس پیاده نشد. همه خواب بودند. راننده عصبانی شد و حرفش را تکرار کرد. کسی گوش نداد یا نشنید.

پیاده شوید، بروید دستشویی!

همه سراسیمه بیدار شدند و یکهو به طرف در هجوم آوردند که پیاده شوند و بروند دستشویی. مردی با موهای حنایی پایش روی رکاب سر خورد، کله معلق شد و آخ و اوخش درآمد، اما طوریش نشد، جاییش هم خون نیامد و کبود نشد، اما خاطره بدی برایش ماند که دیگر هرگز برای دستشویی رفتن هول برش ندارد که کله معلق نشود. برای دیگران هم درس عبرت شد که هرگز از هول هلیم توی دیگ نیفتند و به خاطر توپ و تشر یک راننده اتوبوس یا راننده هر چی سلامت خود را به خطر نیندازند.

داریوش با فاصله کمی آنجا ایستاده بود و تسبیحی در دست می چرخاند، ازین ور به آن ور، از آن ور به این ور. نمی دانست چگونه واکنش به این پیشامد نشان دهد. هر چه فکر می کرد می دید خدا را خوش نمی آید این ملت بیچاره را به امان خدا ول کند. گناه داشتند. چرا این راننده باهاشان چنین رفتاری کرده بود؟ مگر مرض داشت؟ چه خرده حسابی باهاشان داشت؟ چه هیزم تری بهش فروخته بودند؟ چه لزومی داشت پا را از گلیم خود بیرون بگذارد و از حد و حدود خود تجاوز بکند؟

به او چه که کاسه داغتر از آش و دایه مهربانتر از مادر بشود؟ در جایی که کسی اصلا به خاطرش نمی رسید و به زبان نیاورده بود که دستشویی دارد و تنگش گرفته اظهار فضل کند! به او اصلا ربطی نداشت! مگر وکیل و وصی مردم بود؟ مگر چه کاره شان بود که فضولی کند و در کاری که ربطی بهش نداشت دخالت کند؟ اصلا همان بهتر که سر جایش می نشست و رانندگی اش را می کرد! این طوری خیلی سنگین تر و رنگین تر بود! عزت و احترامش هم بیشتر بود! کسی هم جرات نمی کرد نگاه چپ بهش بکند.

اگر چه واقعیت داشت که بالای چشمش ابرو بود. بالای چشم همه ابرو بود. این واقعیتی بود که کسی نمی توانست انکار بکند، عین این که در روز روشن کسی نمی توانست وجود خورشید را در آسمان انکار بکند.

به هر حال مردک راننده کاسه داغتر از آش انگار یک سر سوزن دچار پشیمانی شده باشد چین به ابرو انداخت، از پشت فرمان شکم گنده اش را بیرون انداخت، ذره ذره اندام درشتش را به حرکت درآورد و از همان جایی که مردک بدبخت با کله سرنگون شده بود خود را سرنگون کرد.

درست همان تجربه را تجربه کرد. ازین که درد او را کشیده بود و چشیده بود انگار از ته دل یک لذت مفرطی برد که تازه دلش می خواست با کسی شریک شود. چون در نزدیکی خود کسی را نیافت که این لذت را باهاش تقسیم بکند رو به آسمان کرد و با لحنی که بوی استغاثه می داد به دادار جهان حرف خود را زد. همانجا دراز به دراز افتاد و یک روز را تا شب در بیخبری و بیخودی بسر آورد. فقط هنگامی به وضعیت خود آگاهی پیدا کرد که داریوش را تسبیح بدست بالای سر خود یافت، در حالی که همین طور داشت ذکر می گفت و ورد می خواند.

داریوش انگار که وحی آسمانی بهش شده باشد، کوچکترین احتمالی را که کاسه داغتر از آش شود کنار گذاشت و مستقیم به مبدا آفرینش اتصال سیم برقرار کرد. آنقدر منتظر ماند تا چیزی از مبدا آفرینش بهش در شکل جریان برق منتقل شود. سر راننده اتوبوس را در آغوش گرفت، او را مورد مهر و تفقد قرار داد، ساعاتی چند را با خدای خود خلوت کرد و هزار جور نذر و نیاز به درگاه او برد تا مگر مورد لطف و عنایت او قرار بگیرد.

سرانجام این مرحمت بر سرش باریدن گرفت و حلاوت آن را چنان در کام خود حس کرد که می خواست از شادی قالب تهی کند، اما در لحظه آخر که همه چیز برای قالب تهی کردن فراهم آمده بود، دو دستی به قالب خود چنگ زد و با سرسختی بسیار آن را چسبید که آن را تهی نکند! خالق هستی ازین جان سختی داریوش در شگفت آمد و به خود که چنین موجودی را آفریده بود آفرین فرستاد. فرشتگان او نیز چنین کردند. یک دور در آسمان جشنی در گرفت و آسمانیها به زمینیها فخر فروختند، اما زمینیها فخر آسمانیها را نخریدند و با دست پس زدند و با پا پیش کشیدند.

میان آسمان و زمین جنگی درگرفت. ازین ور به آن ور شکلک درمی آوردند و از آن ور به این ور زبان دراز می کردند. یک وضعیتی بود! خدا دخالت مستقیم نمی کرد، اما نظارت مستقیم می کرد و در کتاب محفوظ توسط فرشتگان مسوول می نوشت.

در طلیعه صبح که خورشید می دمید داریوش به چنان درجه ای از وجد و خلسه رسید که سابقه نداشت و دیگر در پوست خود نمی گنجید. از پوست خود درآمد و در تمام جهان هستی پخش شد و در ذره ذره اجسام و اجرام سرایت کرد. از ماه به خورشید و از خورشید به ماه پیغام عشق فرستاد و نخستین کسی شد که عشق را در عالم ترویج و تشویق کرد.

خورشید به هویت خود آگاه شد و فهمید از کجا آمده بود و به کجا می رفت. ماه تازه متوجه شد که آفریننده اش که بود و برای چه آفریده شده بود. یک شگفتانه ای بود برایشان. این آگاهی به فلسفه وجود یک کمی برایشان گران تمام شد. چرا؟ چون یک کمی شروع به پرسشگری کردند و یک کمی به قادر متعال ایراد و اشکال گرفتند که بدون این آگاهی بخشی برایشان امکان نداشت. به هر حال قادر متعال خیلی بهشان سخت نگرفت و گذاشت تا حدی که خللی به ارکان آفرینش وارد نمی شد آن گونه که می خواستند سلوک کنند.

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 7
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 11
  • بازدید ماه : 37
  • بازدید سال : 121
  • بازدید کلی : 4409
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی