loading...

محمد حسین راسخ افشار

پایگاه نشر آثار محمد حسین راسخ افشار

بازدید : 17
يکشنبه 14 مرداد 1403 زمان : 11:47

39

شهری بود از کران تا کران سبز و آباد. نیروی جان برکف به راننده مسیری را نشان داد. ازین مسیر برو. چشم. راننده خودرو را در مسیری که نیروی جان برکف معین کرده بود به راه انداخت و نزدیک یک ساندویچی که رسیدند نگه داشت. این ساندویچی کنار یک درخت چنار هفتصد ساله قرار داشت. نیروی جان برکف با چالاکی پایین پرید و چند دور دور درخت چنار هفتصد ساله چرخید. درخت چنار مانند سالها پیش که او را ترک کرده بود مانده و تغییری نکرده بود مگر این که ریشه هایش کمی بیشتر از زمین بیرون زده بودند. این هم می توانست معلول علل مختلفی باشد. به هر صورت نیروی جان برکف دست نوازش بر تنه درخت کشید و هفت قدم به سمت مشرق برداشت تا این که به زمین مش ماشالا خان رسید.

این آقا بسیار در امر زراعت و باغبانی خوشدست و خوش ذوق بود و بسیار خرید و فروش خوبی در تجارت میوه و سایر محصولات کشاورزی داشت. او زنی داشت که به ازو نباشد در کدبانوگری و آشپزی خیلی خوش دست و پنجه بود و زنان فولاد محله خیلی وقتها برای فراگیری رموز و فنون کار پیش او می آمدند. زری نازگل با روی گشاده ازیشان پذیرایی می کرد و هر چه بلد بود در طبق اخلاص جلو ارباب رجوع خود می نهاد. زنی از اهالی قدیم فولاد محله که به نگهداری از ظروف عتیقه و تاریخی شهرت داشت روزی به نزد او آمد و در مورد مساله ای که در منزلش پیش آمده بود با او درد دل کرد. البته ربط مستقیم و حتی غیر مستقیمی با امر کدبانوگری و آشپزی و این جور چیزها نداشت اصلا. با وجود این زری نازگل مانند همیشه با چهره گشاده و لب خندان درد دل او را از آغاز تا پایان نیوشید و هنگامی که دیگر مطلب تازه ای نبود که بشنود با صبر و حوصله و البته با سنجش و بینش نظر خود را به او گفت تا او را در رسیدن به راهکار مشکلاتش راهنمایی کرده باشد. مساله ازین قرار بود که طاهره قوری گل قرمزی داشت که از مادر بزرگ مادر بزرگش به ارث برده بود و خیلی به آن دلبسته بود. شبی دزد از خدا بیخبری به خانه شان می زند و در میان چیزهایی که می دزدد قوری گل قرمز میراث خانوادگی را هم با خود برمی دارد و می برد. دزد که به خانه خود می رود و بساط دزدی را می گشاید از قوری گل قرمز بیش و پیش از دیگر چیزها خوشش می آید و تصمیم می گیرد دیگر چیزها را سر جاشان برگرداند و تنها قوری گل قرمز را برای خود نگاه دارد.

دزد به دنبال تصمیم خود چیزهای دزدیده را در کوله خود می نهد و به خانه هایی که ازشان دزدی کرده بر می گردد. شیوه کارش این جور است که مودبانه زنگ واحدهای مربوط به اموال دزدی را می زند و صبر می کند تا از آن ور خط پاسخ بدهند یا همین طور بی هوا در را باز کنند. همین طور هم می شود و مالکان به زنگ او پاسخ می دهند یا همین طور بی هوا در را با دربازکن برقی باز می کنند. دزد خود را صادقانه و شجاعانه معرفی می کند و اموال دزدی را به مالکان باز پس می دهد. مالکان وقتی می بینند که دزد با پای خودش برگشته و اموال دزدی را با دست خودش باز پس می دهد با او از در مهربانی در می آیند و در مساله دزدی سکوت پیشه می کنند. دیگر به روی مبارک خودشان نمی آورند که دزدی بوده و دزدی ای کرده. دزد به این شیوه بدون این که نیاز به تادیب و تنبیه داشته باشد یا لازم باشد به دست گزمه و مفتش و مفتی و قاضی بیفتد خودش خطا یا اشتباه یا گناه خودش را جبران می کند و توبه اش به این طریق است که دیگر سراغ این کار نمی رود و به وسوسه های شیطان یا دیو یا اهریمن گوش نمی دهد.

اهریمن که این روزها سرگرم وسوسه عده زیادی از بنی بشر بود با ملاحظه این که دزد از دزدی پشیمان شد و توبه کرد و گذشته خود را با جبران مافات شست و آب کشید یک مقداری چین به ابرو انداخت و پیش خود اندیشید که چگونه می تواند به وسوسه بنی بشر ادامه بدهد بدون این که کسی در صدد توبه برآید و بخواهد گذشته سرشار از خطا و اشتباه خود را بشوید و پاک کند. در راستای همین تصمیم به بالای کرسی مراجعه کرد و از آن بالا احوال مردم را زیر نظر گرفت تا این که مردی را دید که در حال انجام یکی از گناهان بزرگ بود. این مرد با اختیار و اراده در حال انجام گناه بزرگ بود و در واقع قصد و غرض به انجام آن داشت. اهریمن با روی گشاده در برابر او نمایان شد و او را به انجام گناه بزرگ تشویق کرد. مرد گناهکار با تشویق او قوت قلب گرفت و با شدت و حدت بیشتری انجام گناه را از سر گرفت تا این که از سر تا پا در گناه غوطه ور شد.

دو سه ساعت دیگر اهریمن با لشکری از جن و انس به نزد او برگشت و اینها را که همگی اهل گناه و معصیت بودند به او نشان داد به این قصد و نیت که همان راه و روش آنها را در پیش بگیرد و ازشان تقلید کند. گناهکار با مشاهده این گروه پرشمار اهل گناه و معصیت باز قوت قلب گرفت و هر چه بیشتر در انجام گناه و معصیت پیش رفت تا این که گناه و معصیت از بیخ حلقومش بالا زد و نزدیک بود مانند کسی که در باتلاق افتاده و بیهوده دست و پا می زند تا سر در آن فرو برود و خفه شود. ناگهان از بالا روزنه ای برو گشوده شد که مردی با هاله ای نور دور سرش او را به خویشتن فرا می خواند.

مرد از بالا ریسمانی به سوی او پایین افکند که گناهکار با بدست گرفتن ریسمان موفق شد با سختی و فشاری بسیار زیاد به همه عضلات بدنش خود را بدان ببندد و از آن بالا بکشد تا به نزدیکی مرد برسد. وقتی گناهکار تا فاصله چند وجبی مرد نجاتبخش رسید ریسمان شل شد و از هم گسست بطوری که گناهکار در ته دره ای ژرف که مارها و کژدمهای بیشمار و ترسناکی در آنجا مشغول گذران زندگی بودند فرو افتاد. چند تا ازین مارها و کژدمها که از همه ترسناکتر بودند به او نزدیک شدند و نزدیک بود او را نیش بزنند که ریسمانی از آسمان فروافتاد و او را به خود بست و با نیرویی خارق العاده بالا کشید. گناهکار همین طور بالا و بالاتر رفت تا این که به طبقه دوم آسمان رسید و همان جا ریسمان از حرکت بازایستاد و او را روی تکه ای ابر سفت و سخت انداخت.

خفاشی از دهنه غاری که در انتهای آسمان دوم بود پرواز کنان بیرون آمد و به صورت او خورد. گناهکار دستهاش را جلو صورتش سپر کرد تا از ضربات بال او در امان بماند. خفاش طولی نکشید که به پرواز خود در خط مستقیم ادامه داد تا این که در انتهای طبقه دوم آسمان به بنگاه املاکی داخل شد که قیمت های ودیعه و اجاره اش برای ماه جاری عادلانه و منصفانه بود. مدیر این بنگاه با وجود رکود بیسابقه ای که در بخش مسکن پیش آمده بود همچنان با امیدواری و توکل و اعتماد و ایمان به لطف قادر متعال به کار خود ادامه می داد و با وجود این که بسیاری از کارمندان و مشاورانش روز به روز کار را ول می کردند و از بنگاه می رفتند تا جایی که از دستش ساخته بود پایمردی می کرد و در تصمیم خود بر ماندن و جنگیدن استوار بود. این مرد با سابقه چهل ساله ای که در فعالیت املاک داشت هنوز خود را نوآموز می دانست و در آزمودن روشهای تازه ای که ممکن بود او را به موفقیت و بقا درین شغل کمک کند تردیدی به خود راه نمی داد.

مردی در بخش فروش املاک کار می کرد که بهترین یار و مددرسان او بود و تا جایی که از دستش برمی آمد او را در راه رسیدن به هدفهای عالیش یاری می کرد. مدیر املاک روزی او را به حضور خود طلبید و ازش مقداری مشورت گرفت. حضوری به او مشورتهایی داد که واقعا مفید واقع شدند و نتیجه آن شد که در روزی که انتظار پیروزی نمی رفت پیروزی بدست آمد و چند تا قرارداد خیلی تپل نوشته شد که دفتر املاک را از ورشکستگی تقریبا قطعی و قریب الوقوع رهانید.

هنوز مزه خوش پیروزی و طعم شیرین پول به کام دفتر املاک و مدیر و مشاورانش نرسیده بود که عده ای با عنوان نظارت بر دفاتر املاک از طرف دولت آمدند و کرکره دفتر را برای چند روز پایین کشیدند تا مشخص شود که فلان و بهمان اقدام دفتر املاک درست و قانونی بوده یا برعکس غلط و غیر قانونی. وقتی پس از چند روز سرانجام مشخص شد که بیشتر اقدامات دفتر درست و قانونی بوده و کمترش غلط و غیر قانونی دوباره آمدند و این مرتبه کرکره دفتر را بالا دادند تا دوباره به کار معمولی خود مشغول شود.

یکی ازین آدمهایی که از طرف دولت برای پایین کشیدن کرکره دفتر املاک آمده بودند مردی بود با هفت سر عایله که یکیشان معلول جسمی و کلامی و بلعی و حرکتی بود و هزینه نگهداری معمولی ماهیانه اش سر به چند میلیون تومن می زد. این بشر را با حقوق نامکفی چهار تا پنج میلیون تومن در ماه استخدام کرده بودند که به هیچ جایی نمی رسید. امیر بهادر راه دیگری در زندگی نداشت. همین شغل بخور و نمیر را به ضرب و زور روابط بدست آورده بود و هیچ تابع ضوابط نبود. به هر صورت وقتی چند دفتر املاک را همین طور به صورت دلبخواهی و گلچین شده تعطیل کردند و دیدند که با این روش تعادل به قیمتها بازنمی گردد بلکه بی قانونی و بی ضابطگی بیشتر می شود امیر بهادر از کار خود کناره گرفت و مدتی را با ذخیره حساب بانکی گذران زندگی کرد و به اصطلاح از جیب خورد تا این که شخصی را ملاقات کرد که از آمریکا برای تهیه گزارشهای پشت پرده از اوضاع مملکت می آمد. این شخص آمریکایی بود اما البته اصالت ایرانی داشت و در واقع دو ملیتی به شمار می آمد.

امیر بهادر با گفت و گویی کوتاه با او متوجه شد که فرامرز به دنبال سرنخهایی برای متهم کردن ایران و زیر تحریمهای بیشتر قرار دادن آن می گشت و بدین منظور و مقصود از هیچ اقدامی باکی نداشت. خوب، طبیعی است که خیلی نگران و ناراحت شد و تا مدتها آب خوش از گلویش پایین نرفت. فرامرز چندین مرتبه برای پیگیری ماموریتهای مخفیانه با او تماس گرفت و اصرار داشت که با پذیرش دستمزد و پاداش مناسب و بیش از حد تصور به همه دستورهای داده شده مو به مو گوش کند و بدون اجازه مافوق طبقاتی حتی یک لیوان آب ننوشد. امیر بهادر مدتی به صورت کجدار و مریز با این دستورهای واقعا بی منطق و کاملا غیر قابل پذیرش ساخت و دم نزد، اما بالاخره یک روز رسید که زیر همه چیز زد و رابطه طبقاتی خود را با مافوق خود و همه سایرین که پله پله بالاتر یا پایین تر ازو بودند گسست.

این قطع همکاری درست است که در آغاز و حتی پیش از آن که به طور جدی به خیالش برسد سخت بود و به شدت فکرش را مغشوش می کرد، از جهت آن که صد در صد بیکار و بی پول می شد و جایگزین دیگری برایش نداشت یا اصلا نبود، اما با گذر زمان کم کم این موضوع برایش ساده و آسان شد و عادت کرد به این که به چیزهای دیگری که در دنیا و در نظام هستی وجود داشتند و می توانستند گهگاه به عنوان پناهگاه یا راه گریز به کار آیند بیندیشد. مثلا یکی از چیزهایی که اتفاقا خیلی هم خوب بودند و دردسری برایش نداشتند این بود که بعد از ظهر روزهای معمولی که وقتش خالی بود پا می شد دست عهد و عیال خود را می گرفت و با هم به جاهایی مانند سینما و تئاتر و موزه و گردش و رستوران و این جور جاها می رفتند تا هم خستگی درکرده باشند هم این که ساعتهای خوشی را در کنار هم گذرانده باشند. خرج خیلی زیادی نداشت. با ارزان ترین قیمتها یا یک خرده بالاتر می شد دست به چنین تفریحهایی زد.

رستورانی که از سالها پیش مورد علاقه شان بود و هرگاه هوس صرف غذا در بیرون از منزل به سرشان می زد سرو کارشان به آنجا می افتاد رستوران خروس نشان در میدان شیر بی یال و دم بود. معمولا با ماشین شخصی و با چند ماشین کمکی چون تعدادشان زیاد بود و همه شان در یک ماشین جا نمی شدند راه می افتادند و سر شب به رستوران خروس نشان می رسیدند. مدیر رستوران به خوبی می دانست که این مشتریهای ویژه که البته ویژگی دیگری ای نداشتند مگر این که خانواده پر جمعیتی بودند و دو سه میز را تمام و کمال پر می کردند کدام قسمت رستوران را دوست می داشتند و کوشش می کرد تا آن بخش را به ایشان اختصاص بدهد.

یک شب که امیر بهادر مطابق معمول به رستوران خروس نشان رفت مدیر رستوران بیمار شده و در بستر بیماری افتاده بود. امیر بهادر شخصا از آنجایی که با او دوستی و آشنایی صمیمانه ای به هم زده بود به عیادت او رفت و متوجه وخامت حال او شد بطوری که بوی الرحمن و بوی حلوا را پیش پیش حس می کرد. مدیر رستوران با دیدن او در بستر نیم خیز شد اما بیشتر کاری نمی توانست بکند و به اشاره انگشت او را پیش خود فراخواند. امیر بهادر جلو رفت اما به محض این که مدیر رستوران اولین کلمه را دم گوش او گفت ترسید و چند قدم واپس کشید. مدیر رستوران خودش نیز دچار نوعی توهم شد و فریادی کشیده بیهوش در رختخواب افتاد.

زن و بچه هاش سراسیمه تو آمدند تا ببینند چه خبر شده. امیر بهادر با ترس و لرز پا پس کشید و از منزل آنها بیرون دوید. در کوچه کالسکه ای چهار اسبه در حال حرکت بود که هدف مشخصی نداشت و همین طور دور خودش می گردید. امیر بهادر به کالسکه چی اشاره کرد که بایستد و وقتی کالسکه ایستاد ازش بالا پرید و ته کالسکه نشست. کالسکه حرکت کرد و سر از ناکجا آباد درآورد. هزار راس دام داشتند در علفزار می چریدند. امیر بهادر کالسکه را نگه داشت و پایین پرید. گاوی به او نزدیک شد. امیر بهادر او را شناخت. این گاوی بود که در روزگار سلطنت اردشیر حاکم بخش بزرگی از مملکت بود.

اردشیر وقتی بر تخت سلطنت نشست متوجه شد چیزی در تختش کم و کسر بود و چون خوب اندیشید و با ملتزمین رکابش رایزنی کرد دریافت که آنچه کم و کسر بود چیزی نبود مگر نیرویی که او را در سلطنت خود استوار و نیرومند بدارد. اکثر قریب به اتفاق ملتزمین رکابش برین عقیده بودند که هیچ چیز بهتر و برتر از گاوی نیست که نیمی سفید و نیمی سیاه و یک شاخش به شرق و شاخ دیگرش به غرب متمایل باشد. اما درین که چه عامل یا عواملی آنها را به این عقیده رهنمون ساخته بود بحث بسیار وجود داشت و اتفاق نظری نبود. به هر حال در سال تاجگذاری اردشیر این گاو را از سمت باتلاق گاوخونی پیدا کردند و با زحمت و مشقت بسیار به باشلاق سادات انتقال دادند.

باشلاق سادات روستایی بود که تا پیش از رسیدن اردشیر به تخت سلطنت شهری آبادان بود اما شوربختانه در پی حمله قوم قارداش سیزین تا اندازه زیادی با خاک یکسان شد بطوری که ساکنانش البته آنهایی که از هجوم بی امان دشمن جان سالم بدر برده بودند آنجا را ترک کردند و به جاهای دور و نزدیک کوچیدند. شخصی که پیش و شاید بیش از همه به آبادسازی آنجا کمر همت بست جوانی بود افغانی از توابع قندشیر که با وجود مشکلات فراوان خانوادگی و اجتماعی هر چه از دستش برمی آمد نیرو ازین ور و آن ور جمع کرد و در اندازه قابل قبولی باشلاق سادات را احیا کرد. البته هرگز شهر سابق مانند گذشته نشد بلکه به روستایی بدل گشت که مردمش همیشه نگران هجوم دوباره دشمن بودند و هیچ شب سر بر بالین نمی نهادند مگر این که یک چشمشان باز و مراقب اطراف بود.

حاکم باشلاق سادات مردی بود سست عنصر و شهوت پرست که از صبح تا شب همان کاری را می کرد که معمولا از شب تا صبح می کنند و با وجود این انتظار داشت که رعیت او را مانند شاهی با فره کیانی بپرستند و سنگش را به سینه بزنند. این بشر را اردشیر با همدستی یک مشت اراذل و اوباش قمه کش و غداره بند کله پا کرد و پیروزمندانه بر مسندش تکیه زد. البته اندازه مسند سابق با چیزی که باب طبع او بود فاصله بسیاری داشت و با مددگیری از یک گروه مسند چاق کن مسند را باب دندان خودش درآورد. یکی ازین اراذل و اوباش که وزیر دست راست اردشیر شده بود روزی از پشت به او خنجر زد و خیانت خود را آشکار کرد. اردشیر از قدرت ساقط شد و به نقطه ای نامعلوم تبعید گشت.

گاو مظهر قدرت که اردشیر این همه در به تخت کشیدنش همت به خرج داد سلطان باشلاق سادات شد و وزیر خاین به سمت نخست وزیری او منصوب گشت. گاو فرمانها را به او ابلاغ می کرد و ازو انتظار حرف شنوی و اطاعت مطلق داشت. وزیر تا آنجا که توان داشت فرمانها را به کار می بست و رضایت گاو را تامین می کرد تا روزی که گاو در بستر بیماری افتاد و بواسطه ناتوانی در تمشیت امور استعفا نامه خود را امضا و تسلیم هیات وزیران کرد. هیات وزیران بین خود شور و مشورت کردند و چندین جلسه اضطراری تشکیل دادند تا این که به اتفاق آرا گمیز مشنگ را بر مسند پادشاهی نشاندند.

گمیز مشنگ موجودی بود بین انسان و حیوان و چیزهایی ازین و چیزهایی از آن را در خود داشت. این موجود بواسطه برخی رفتارهای دوران کودکی دچار عوارضی شده بود که تنها روانپزشکان و روانکاوان حاذق از پس معالجه اش برمی آمدند. البته این هم در اندازه ادعا و شعار بود و در واقع موفق به انجام هیچ خدمتی به او نشدند. روانپزشکی از توابع طارم علیا که به تازگی در علم روانکاوی دستی آزموده بود در طلیعه روزی که کسوف سرتاسری اتفاق افتاد موفق شد به این که بیماری او را مرتفع بکند. گمیز مشنگ به شکرانه این نعمت پیشانی سجده بر آستانه مقدس اصحاب کهف سایید و با توافق سازمان ملل از کار کناره گیری کرد.

دبیر کل سازمان ملل در اسفراین جلسه ای به قید دو فوریت برگزار کرد که زبدۀ المتخصصین با کله در آن حضور به هم رساندند و خود این سرعت و تعجیل در سبب برخورد کله هاشان با همدیگر شد. عمو عزت از یاران غار گاو با قید سه فوریت خود را به محل رسانید و آنچه از دستش بر می آمد در طبق اخلاص نهاد و انجام داد تا این که در سفری که سفینه فضایی میر به گرد زمین انجام می داد عالیجناب ترقوه به درجه رفیع شهادت نایل شد و از سوی گروه نویسندگان بی حد و مرز شاخه گلی بر مزارش نهادند که همین موجب حسادت و نارضایتی گروه نقاشان بی حد و مرز شد بطوری که وقتی خورشید هنوز طلوع نکرده بود ماه غروب کرد و از سمت آتشفشان فوجی یاما موجی از نارضایان معترض به قطب شمال پناهنده شدند که حتی مجمع عمومی سازمان ملل متحد ککش هم نگزید و به بی خیالی گذراند، انگار نه انگار که طوری شده بود.

از قطب شمال به قطب جنوب چیزی در حدود دو شبانه روز با کشتی رفتند. چون یخهای اقیانوس منجمد جنوبی داشتند آب می شدند به دستور تیمور تاش از آب آن برای مصارف خوراکی استفاده کردند. مابقی آب را برای نسلهای آینده نگاه داشتند تا بالاخره سرشان بی کلاه نماند و چیزی برای مصرف در آینده در اختیار داشته باشند.

عده ای از نویسندگان بی حد و مرز با دسته ای از نقاشان بی حد و مرز همداستان شدند و حد و مرزی را بین خود و جهان پیرامون معین کردند که کسی را اجازه عبور و مرور از آن نمی دادند مگر با هماهنگی و مدیریت گروهی. از آتشفشان فوجی یاما مردی برخاست که جواز عبور و مرور طلب می کرد. تیمور تاش با اشاره رشید الدین فضل الله به نیروهای مرزبان چراغ سبز نشان داد و این بود که هاراهاکاچوری جواز عبور و مرور را کسب کرد و با ترس و لرز قدم به قلمرو ممنوع نهاد.

عمو عزت با مدیریت جهادیش آن سرزمین را به باغ بهشت مبدل ساخت و هاراهاکاچوری به زودی به اتهام جاسوسی برای اسراییل غاصب دستگیر و به زندان افکنده شد. گمیز مشنگ با وجود این که هنوز کاملا حالش خوب نشده بود با سلام و صلوات راهی قلمرو ممنوع شد و دبیر کل سازمان ملل را بی خبر گذاشت. دبیر کل سازمان ملل تلفنی با توماس مان رایزنی کرد و شبانه به قصد سرزمینهای اشغالی راه قدس را در پیش گرفت.

زبدۀ المتخصصین به محض وصول خبر این که دبیر کل سازمان ملل دست به چنین سفری زده است با رضا سرشار وارد شور و مشورت شدند و بطور تلویحی از مقامات عالیرتبه اجازه گرفتند که برای دفع خطر دشمن به سرزمینهای اشغالی اعزام شوند. در بخش شمالی سرزمینهای اشغالی مردی با کلت کمری مشغول راه رفتن در خیابان بود که علی عزت بگویچ با او رو در رو شد و به رویش لبخند زد اما مرد غاصب به رویش اسلحه کشید و همین که خواست شلیک کند رضا سرشار از پشت سر او را ضربه فنی کرد و زمین زد.

اردشیر و گاوش از باشلاق سادات سر رسیدند و رضا سرشار به کمک اردشیر پیکر نیمه جان مرد غاصب را پشت گاو سوار کردند تا او را به باشلاق سادات انتقال بدهند اما مردم شریف و غیور باشلاق سادات به شدت مخالفت کردند و پیکر نیمه جان مرد غاصب را به کرانه باختری رود اردن انتقال دادند.

اصحاب کهف به سرپرستی علی عزت بگویچ در زمینی به مساحت هفتاد فرسنگ آرامگاهی برای مرد غاصب برپا نمودند که بی حضور حتی یک نفر از کسانش او را در آنجا به خاک سپردند و مراسم ترحیمش را در بن غازی برگزار کردند که باز هیچ کس حتی یک نفر شرکت ننمود. علی عزت بگویچ در طی یک مصاحبه خبری از شبکه الجزیره اصحاب کهف را مسوول خاکسپاری مرد غاصب در کرانه باختری رود اردن شناخت و از مردم جهان برای نبش قبر او و انتقال پیکرش به دره جهنم کمک خواست.

داریوش مشغول تماشای اخبار بود که صدا و تصویر او را دریافت کرد و در حالی که فنجان چای خود را آهسته سر می کشید دست به سبیلش برد و آن را به چپ و راست تاب داد. مدتها می شد که علی عزت بگویچ را ندیده و با او گفت و گو نکرده بود. به هر صورت با مشاهده این که وضع و حالش بد نبود قوت قلب گرفت اما برای کمک به او با هواپیما عازم کرانه باختری رود اردن شد و یکراست به منزل امیر جعجع رفت که علی عزت بگویچ پیش او اقامت داشت. در بدو ورود به منزل امیر جعجع پرنده ای از قفس پرید و به هوا پر کشید. مردمی که در آن کوچه سکونت یا تردد داشتند سر برگرداندند و آسمان را تماشا کردند که کم کم از انبوه پرندگان پر می شد و به تیرگی می زد. هواپیمایی که از پشتش گل بر زمین می پاشید بالاتر از پرندگان به پرواز در آمد و در حالی که از بالای بن غازی می گذشت جنگنده ای که دیوار صوتی را می شکست از فراز آسمان فرود آمد و هول و هراس را بر مردم مستولی کرد.

داریوش دست امیر جعجع را فشرد و با علی عزت بگویچ مصافحه کرد. چیزی از مصافحه این دو با یکدیگر نگذشته بود که علی عزت بگویچ عطسه اش گرفت و از آنجایی که به هیچ وجه نتوانست جلوش را بگیرد محکم عطسه کرد بطوری که ذرات معلق عطسه در هوا پیچید و به حلق امیر جعجع و همچنین به حلق داریوش رفت. امیر جعجع دست خود را بالا آورد تا دور دهن و صورتش را پاک کند اما در همین موقع علی عزت بگویچ عطسه دیگری محکم تر از عطسه پیش زد بطوری که همه فضای اتاق را که خیلی هم بزرگ نبود ولی بسته بود به ذرات معلق آلود. داریوش و امیر جعجع ازو فاصله گرفتند و هر کدام به سمتی رفتند تا از عطسه های احتمالی بعدیش که لابد تو راه بودند در امان باشند غافل ازین که همین دو عطسه برای بیمار کردنشان بس بودند.

کنار در ورودی یک کاناپه بزرگ بود که داریوش روش نشست و در حالی که علی عزت بگویچ از گذشته و حال و آینده جهان سخن می گفت به او گوش می داد. البته علی عزت بگویچ در هر موردی که اظهار نظر می کرد راست نمی گفت و به هر صورت اشتباههای زیادی داشت که داریوش به رعایت ادب و احترام زیر سبیلی در می کرد و به روی مبارک نمی آورد تا سخنران به سخن خود ادامه دهد و شالوده سخن از دستش در نرود. علی عزت بگویچ سکوت او را حمل بر موافقت می کرد و همین طور پیوسته به سخن خود ادامه می داد تا این که امیر جعجع وسط حرف او پرید و سخنش را قطع کرد. علی عزت بگویچ روش را به سمت او برگرداند تا ببیند اشکال از کجاست و به کجای صحبت او ایراد گرفته اند. از آنجایی که به تنهایی موفق به فهم ایراد و کشف مشکل نشد داریوش به کمکش آمد و مطالبی را توضیح داد که علی عزت بگویچ به دقت شنید و آنگاه که موفق به فهم اصل موضوع شد زبان به سخن گشود و اشکالات را یکی یکی برطرف کرد تا این که امیر جعجع قانع شد و اجازه داد بحث به روال معمول ادامه پیدا کند.

صحبت آنها که البته علی عزت بگویچ بیشتر زمام آن را بدست داشت حول و حوش مسایل خاور میانه و دخالتهای بجا و نابجای سایر ممالک بویژه قدرتهای غربی در اینها می چرخید. علی عزت بگویچ عقیده داشت که آمریکا و اروپا باید از صحنه تنازع قدرت و ثروت در خاورمیانه کاملا کنار بکشند و بروند به حال و روز خراب مردم خودشان برسند که در معرض انواع بلاها و آزمونهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هستند. امیر جعجع تا اندازه زیادی با او موافق بود و بیشتر صحبتهای او را تایید می کرد. داریوش زیرکانه از اظهار نظر قطعی و صریح خودداری می کرد و ترجیح می داد بیشتر شنونده باشد در صورتی که باطنا با آنها همراه بود و در مجموع خط فکری ایشان را تایید می کرد.

امیر جعجع آنها را برای ناهار و شام نگه داشت و روز دیگر داریوش به سفارش همسرش که سوغات لیبی را می خواست به دریای شنی اوباری رفت و در حالی که مسحور زیبایی خیره کننده آن شده بود به زبانهای عربی و فرانسوی و انگلیسی و آلمانی از گردشگرانی که به آن نقطه آمده بودند درخواست کرد جایی را برای خرید سوغات خوب به او نشان بدهند. یکی از بومیان او را به دیدار دریاچه ام الماء دلالت کرد. داریوش به آنجا رفت و شبی را در کلبه گردشگری بیتوته کرد در حالی که صبح پس از صرف صبحانه با خرید مقداری کلوچه محلی و یک دستبند طلا به تهران بازگشت.

زیاد در تهران نماند چون بلافاصله یک ماموریت در حوالی خوارزم بهش محول شد و ناچار بار سفر بست. حاکم خوارزم مردی بود اهل دود و دم و وافور و تریاک و این کوفت و زهرمارها. بلافاصله وقتی رسید به حضور او شرفیاب شد.

بنده داریوش در خدمتم.

بفرمایید، خواهش می کنم. صفا آوردید. ببینم، سوغاتی چیزی هم آورده اید؟

خیر، شرمنده.

دشمنتان شرمنده. اشکال ندارد. در ولایت ری همه چیز میزان است؟

خیر، همه چیز میزان نیست.

مشکل چیست؟

به من گزارش شده که شما در استفاده از دخانیات زیاده روی می کنید.

این به خودم مربوط است. من از اوضاع و احوال ری پرسیدم.

این درست به ولایت ری مربوط است.

چطور؟

بله، ازین نظر که وقتی شما زیاد دود و دم مصرف می کنید مالیاتش از رعیت گرفته می شود و خرجش بیخ ریش ولایت ری می افتد.

نه!

چرا، همین طور است. حالا قصد دارید با ما همکاری کنید؟

تا چه چیزی را همکاری بدانید. اگر مقصودتان این است که دود و دم را ترک کنم، خیر، مقدور نیست.

داریوش هر چه بحث کرد موفق به قانع کردن او نشد و دست از پا درازتر از تختگاه بیرون آمد تا در کوچه های خوارزم کمی قدم بزند و حال و روز مردم را از نزدیک ببیند. در کوچه ای که خیلی گرد و خاکی بود و معلوم می شد کارهای عمرانی و نوسازی یا برعکس گند و کثیف کاری در آن صورت می گیرد دکانی در معرض دستبرد قرار گرفته بود. دکاندار بیرون از دکان دست استغاثه به درگاه خدا برداشته بود و هی مرتب دعا می کرد و از دزد دکان به درگاه خدا شکایت می نمود. داریوش جلو رفت و به درد دل او رسیدگی کرد.

دکاندار ابتدا باور نمی کرد که کسی به این زودی به دادش برسد و او را از خود راند، اما همین که با لحن مهربان و ملایم او که اصرار داشت بهش کمک کند آشنا شد کوتاه آمد و او را به دکان راه داد. داریوش وارد دکان شد و دید که بله، دزد آمده و هر چه به دستش رسیده برداشته و برده. این است که مقداری تفکر و تامل کرد و راهکارهایی را که به نظرش می رسید با او در میان نهاد. دکاندار شروع کرد به این که راهکارهای گوناگون را سبک و سنگین کند و آن را که از همه مناسب تر و معقول تر تشخیص می داد برگزیند. در آن موقع و با آن شرایط بهترین راهکار که مورد قبول او واقع شد این بود که در دیوان عالی کشوری اقامه دعوا و شکایت کند.

دکاندار به دیوان عالی کشوری مراجعه کرد تا به ثبت دعوا و شکایت خود اقدام کند اما این تازه آغاز مشکلات بود چرا که می بایست نخست در سامانه سراسری اطلاعات شخصی مربوط به خود را وارد و تایید کند و همین یک قلم خودش چندین و چند روز وقتش را گرفت بطوری که از کار و زندگی افتاد و خسته و درمانده گوشه ای زانوی غم در بغل گرفت. روزی دیگر داریوش سراغش را گرفت و او را غمگین و افسرده یافت. دکاندار باور نمی کرد که کسی پیگیر مشکلاتش باشد و پیش خود می پنداشت که داریوش یک آدم بیکار و فضول بود که نیاز مادی و مالی نداشت و تنها برای تفریح و سرگرمی در کار و زندگی مردم مداخله می کرد.

البته داریوش دچار بی چیزی و تنگدستی بود و اگر چه به روی مبارکش نمی آورد و با سیلی صورت خود را سرخ نگه می داشت در زمره مردم فقیر و مسکین به شمار می آمد. مدتها پیش از فهرست مستمری بگیران دولتی حذف شده بود و کار اقتصادی درست و حسابی ای که پول برایش درآورد نداشت. دیگر با مسوولان دولتی و حکومتی که در هرم قدرت بودند ارتباط مرتب و منظمی نداشت و حتی گهگاه شنیده می شد که مورد قهر و غضب برخی آقایان واقع شده است.

به این حرفها توجهی نمی کرد. البته طبیعی است که در باطن خود رنج می کشید و ناراحت بود ازین که با وجود تلاش و کوششهایش در راستای همکاری با مسوولان کشوری و لشکری به او توجهی نمی شود و قیمت و ارزش کارهایش را نه تنها نمی دانند بلکه او را در بوته فراموشی قرار می دهند و زنده و مرده اش را یکی می دانند. به هر حال در طول زندگی و بویژه در جوانی چه کارها که برای اینها نکرده بود. البته یک چیزی به او آرامش و آسایش فکری و روحی و معنوی می داد و آن این بود که اگر مردم و مسوولان قدر و قیمتش را نمی دانند و دستمزد و پاداش او را نمی دهند در عوض برای رضای خدا گام برداشته است و خدا خودش در آخرت یا حتی در همین دنیا دستمزد و پاداش او را خواهد داد و او را به سیل حوادث روزگار رها نخواهد کرد. این فکر و اندیشه تنها مایه آرامش و آسایش او بود که برخی در موردش به او غبطه می خوردند یا گاه حسادت می کردند.

همین مردی که دزد به دکانش زده بود مگر چه ارتباطی به او داشت که موضوعش را پیگیری بکند؟ آیا پسر عمو یا پسر خاله اش بود؟ خیر، هیچ نسبت خانوادگی باهاش نداشت که سهل است، حتی دوست و آشنایش هم نبود. پس برای چه موضوعش را دنبال کند؟ آیا بهش در ازای این کار پول و مال دنیا می دادند؟ آیا بهش در ازای این کار مقام و منصب کشوری و لشکری می دادند؟ آیا حتی با کف زدن و آفرین گفتن خشک و خالی تشویقش می کردند؟ خیر، هیچ کدام ازینها در کار نبود. اما باز یک چیزی در درونش بهش فرمان می داد که کمک به همنوع را انجام بدهد یا دست کم آرزوی انجامش را داشته باشد حتی اگر دست و بالش بسته باشد.

همه چیز مربوط به شرایط محیطی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و فلسفی و تاریخی و جغرافیایی و دینی و مذهبی نبود. حتی اگر در شرایط دیگری می زیست و اگر از کره ماه یا خورشید بر زمین می افتاد باز در اصول خود ثابت بود. باز به همین دلیل اگر همه ساکنان کره زمین بر موضوعی به عقیده واحدی رسیده بودند اگر او به هر طریق عقیده دیگری پیدا کرده بود بر عقیده خود پای می فشرد و با همه ساکنان کره زمین مخالفت می کرد. این نه به خاطر جهالت، حماقت، لجاجت و سماجت بلکه به خاطر این بود که به عقل انسان اعتقاد داشت و اعتقاد نداشت که عقل یک نفر پست تر از عقل مجموع دیگر آدمهاست.

مدتی زیر فشار سخت اقتصادی بود تا این که برای کاریابی به چندین سایت اینترنت مراجعه کرد و البته نتیجه ای نداد. بیشتر کارها برای اشخاص جوان بود یا آنهایی که سابقه کار یا تحصیلات مرتبط داشتند. داریوش نه جوان بود، نه سابقه کار و تحصیلات مرتبط داشت. کسی به او کار نمی داد. بی پولی آزارش می داد. تصمیم گرفت هر چه سریعتر جهت سر و سامان گرفتن اوضاع اقتصادی خود اقدام عاجلی انجام دهد. این کاری بود که می بایست به سرعت انجام می گرفت.

پیش از هر کار دیگر استفاده از ماشین به عنوان نیروی کار به خاطرش رسید و بدین منظور خواست راننده تاکسی تلفنی در یک آژانس بشود که بزودی یادش افتاد که این انواع تاکسیهای اینترنتی مانند اسنپ و تپسی و غیره بازار آژانسهای تاکسی تلفنی را کساد و حتی منجر به تعطیلی کرده بودند. به هر حال روزی عزم خود را جزم کرد و برای استخدام در اسنپ آستین بالا زد.

روز نخست کار به عنوان راننده اسنپ مسافری به تورش افتاد که مقصدش خرابات مغان بود. ریخت و قیافه این مسافر معمولی نبود. بهش نمی خورد که اهل امروز باشد. از روی نشان یاب هر چه می جست چیزی نمی یافت. تا این که خود مسافر مقر آمد و نشانی جایی را بطور شفاهی بهش داد. داریوش در مسیر مناسب قرار گرفت و حوالی ظهر جلو در خرابات مغان رسیدند.

رندی جلو آمد و مسافر او را شناخت. مسافر کرایه را پرداخت و پیاده شد. داریوش خواست ماشین را راه بیندازد اما روشن نمی شد. زنار به کمری شیرین دهن از در خرابات مغان بیرون آمد و او را به درون فراخواند. داریوش مردد بود که بپذیرد یا خیر تا این که به ناچار پذیرفت و به درون قدم نهاد.

شاهدان و ساقیان و رندان و شیرین دهنان و سیم تنان و مغ بچگان در آمد و شد بودند. هوا هوای مخصوصی بود و با حال و هوای معمولی از زمین تا آسمان تفاوت داشت. داریوش با تردید به این اتفاقات نگاه می کرد و شک داشت که آیا خود را داخل در موضوع بکند یا خیر تا این که چشمش به پیر مغان افتاد که او را تشنه شراب ناب کرد و این است که بی گمان جلو رفت و طلب یک جام شراب ناب ازو کرد. پیر مغان که انگار از مدتها پیش منتظرش بود به او خوشامد گفت و رطلی شراب مستی آور به او داد که داریوش بی تردید به دهن نزدیک کرد و سر کشید تا از خود بیخود شد و به جمع مستان پیوست.

مستی اش خیلی به طول انجامید بطوری که وقتی به خود آمد شب شده بود و تازه متوجه شد از رانندگی اسنپ هیچ طرفی برنبسته و سودی نکرده. بی آنکه پولی به جیب زده باشد ماشین را راه انداخت تا به منزل بیاید اما میان راه به کودک کاری برخورد که سر یک چهارراه می خواست شیشه ماشینش را بشوید. دلش نیامد او را از اسکناسی که می توانست با آن مقداری خوراکی بخرد محروم کند، این است که دست در جیب خود برد و اسکناسی بیرون کشیده به دستش داد که پسرک گرفت اما احساسش را که لابد خوشحالی بود به چهره نشان نداد.

در روزهای دیگر به کار رانندگی اسنپ ادامه داد اما همچنان عایدی زیادی نصیبش نشد و تنها آن اندازه بدست آورد که ماشینش را که به مرور ایام خراب و درب و داغون شده بود بدهد تعمیر بکنند. این خود موجب شد که تا مدتی منبع درآمد نداشته باشد و از جیب بخورد. خانواده اش تا اندازه ای با این مساله کنار می آمد ولی به هر صورت ادامه این وضعیت در دراز مدت می توانست زندگی معمولی را دشوار و ناگوار کند.

فقر و مسکنت موجب شد که دیگر به اعتقادات مردم کار نداشته باشد و هیچ کس را به کفر و ایمان و شرک و نفاق قضاوت نکند. دیگر به نیایشها و نمایشهای دینی و مذهبی هیچ کس اهمیتی نمی داد و برایش یکسان بود که فلان یا بهمان کس مومن باشد یا کافر، مشرک باشد یا منافق، مسلمان باشد یا مرتد. اما هر چه بود آن شراب روحانی که از دست پیر مغان گرفته و نوشیده بود تاثیر طولانی و عمیقی برو کرد بطوری که چند بار یادش افتاد که برود و در خرابات مغان اقامت کند.

یکی دو بار از همان مسیر که آن روز با مسافرش به آنجا رفته بود همان راه را پیمود اما هر بار به جای دیگری می رسید که شباهتی با آن مکان نداشت. ناامید از پیدا کردن خرابات مغان به کار روزمره مشغول شد و هر روز با ماشین خود به رانندگی اسنپ می پرداخت تا این که در محرم الحرام سنه هزار و هفتصد و هشتاد و چهار مسافری به تورش خورد که مقصدش جایی بود شبیه خرابات مغان البته در منطقه دیگری.

از کشف خود بسیار یکه خورد و شاد شد بطوری که تا کنون چنین احساسی را در زندگی تجربه نکرده بود. مسافر که پیاده شد پولش را داد و داریوش بی آن که اصلا در قید و بند شمارش آن باشد آن را در جیب نهاد و به محض این که مسافر از در ماشین پایش را پایین گذاشت ماشین را در محل مطمئنی پارک کرد و بی آن که صدای پایش شنیده شود پشت سر او راه افتاد تا به در خرابات رسید.

شست و شو کرده اید؟

خیر. شست و شو برای چه؟

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام.

کجا شست و شو کنم؟

آنجا.

حوله و لباس ندارم.

برگرد برو.

ناامید شد و خواست برگردد برود که همان مسافر که تا بدانجا رسانده بودش معلوم نیست از کجا و چگونه خبر شد و آمد به دادش رسید. داریوش گذاشت که او به نحوی که خودش صلاح می دانست بهش حوله و لباس بدهد و به درون گرمابه راهنماییش کند. درون گرمابه خیلی گرم و دلپذیر بود البته کمی آبش به داغی می زد و بخار می کرد بطوری که ابر و مه موجب می شد چشم چشم را نبیند، با وجود این داریوش جایی را برای شست و شو برگزید و شست و شویی کرده آنگه به خرابات خرامید.

توی خود خرابات به اندازه ای که توی گرمابه اش حال و هوای خوبی داشت حال و هوای خوبی نداشت و برعکس چیزی که داریوش گمان می کرد که عده ای به درس مقامات معنوی و به زبان پهلوی مشغولند تعدادی اشخاص معلوم الحال دور هم نشسته بودند و ورق بازی می کردند در حالی که بین بازی بگو بخند می کردند و اصلا از شراب الهی خبری نبود. مسافری که داریوش به آنجا رسانده بود متوجه تعجب او از احوال آن مکان شد و به قصد ادای پاره ای توضیحات به نزد او آمد اما داریوش ازو فاصله گرفت و در ته خرابات که میز و نیمکت محقری به هم می رسید گوشه ای چمباتمه نشست و زانوی غم در بغل گرفت.

مسافر باز آمد و با وجود این که داریوش به هیچ وجه مایل به شنیدن توضیحاتش نبود به زور مطالب خود را به او حالی کرد و واپس نشست. داریوش ازین جور مراسم و کارها منزجر بود. و اصلا باب سلیقه اش واقع نشد. مسافر باز پیش او آمد و به توضیحات قبلی خود توضیحات جدیدی افزود که این بار داریوش را قدری به فکر فرو برد بطوری که سگرمه هاش از هم باز شدند و کم کم رنگ لبخندی محو بر صورتش نقش بست که همین مسافر را خوش آمد و موجب شد در ادامه توضیحاتش مطالب بیشتر و بهتری را خاطر نشان کند بطوری که داریوش یکهو گل از گلش شکفت و با او پسر خاله شد.

مسافر کف دو دستش را به هم زد که به دنبال آن ساقی نمایان شد و جام می مست کننده ای به هر دوتا تعارف کرد بطوری که تا چندین ساعت مست و مدهوش شدند. وقتی به خود آمد ساعت از نیمه شب گذشته بود و باز بدون این که کاسبی درست و حسابی ای کرده و پول مورد نظر را به جیب زده باشد دست از پا درازتر به منزل برگشت و چیزی خورده و نخورده به بستر رفت.

این جوری نمی شد به پیشرفت مادی و مالی رسید و این رفت و آمد مکرر به خرابات قوز بالا قوز شده بود. داریوش تصمیم گرفت بیشتر روی کار رانندگی متمرکز شود و کمتر دنبال یللی تللی برود تا شاید به جایی برسد. صبح کله سحر پا می شد دو رکعت نماز می کرد و با صرف ناشتایی مختصری گیوه اش را ور می کشید و دنبال یک لقمه رزق و روزی راه می افتاد که معمولا خیلی نتیجه مطلوبی نداشت و اگر چیزی بدست می آورد به سرعت خرجی تراشیده می شد و از دستش می رفت.

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 2
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 18
  • بازدید ماه : 44
  • بازدید سال : 128
  • بازدید کلی : 4416
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی