8
در حالی که شخصی گمنام داشت به شهرت روز افزون می رسید شخصی دیگر که در اوج شهرت بود داشت به حضیض گمنامی می افتاد. این دو یک روز بی این که چیزی به هم گفته باشند جاشان را باهم عوض کردند. جایگزینی به طریقی بسیار ساده و آسان اتفاق افتاد. آب از آب تکان نخورد. همین طور بود که میرزا تقی خان سفرجل بواسطه آشنایی نه چندان طولانیش با مشهدی غضنفر خزعبیل به مقامات عالیه حکومتی رسید و حاکم اسفراین از توابع قاینات شد. میرزا تقی خان سفرجل خیلی ساده و صمیمی و خودمانی بود بطوری که با هر کس نشست و برخاست می کرد باهاش گرم می گرفت و زودی پسرخاله می شد. در اطراف محل اقامتش که جایی نزدیک تاریخانه بود اتفاقی داشت روی می داد که توجهات را به خود معطوف می کرد. علی محمد خوشه انگوری آدمی بود که جدیدا دران صفحات خیلی گرد و خاک می کرد و کر و فری داشت. میرزا تقی خان سفرجل خودش یک روز از دنده چپ برخاست و جهت تمشیت امور آستین بالا زد. همین که آستین بالا زد ماری که در آستینش از شب پیش چنبره زده بود آماده بیرون آمدن بود. میرزا تقی خان سفرجل به مار رخصت خروج داد بطوری که او را مدیون خود کرد. مار در چند روز آینده به جاهایی سر زد و کارهایی ازش سر زد که راستی راستی نزدیک بود مایه سرشکستگی میرزا تقی خان سفرجل بشود ولیکن این بابا جوری به تمشیت امور پرداخت که مار موجب سرفرازیش شد بطوری که از دور و نزدیک جهت ادای احترام پیشش می آمدند و چپ و راست ازش تعریف و تمجید می کردند.
میرزا تقی خان سفرجل به خدا اعتقادی قوی و جدی داشت بطوری که مو لای درزش نمی رفت. مار که به این نکته پی می برد ازو خجالت می کشید و به سرش می زد که از آن صفحات دوری بکند ولیکن میرزا تقی خان سفرجل دلش به این امر راضی نمی شد و در واقع دلش می خواست که مار را در آستین خود پرورش بدهد تا روز مبادا شاید به کارش بیاید و شاید به کارش نیاید. اتفاقا مار را که در آستینش پرورش داد به دردش خورد به این شکل که در ماه رمضان همان سال به مناسبت سفره افطاری که انداختند یک تعداد زیادی مردم آمدند که به اصطلاح ثواب کرده باشند و درین حین بود که مار به ایشان خدمات بسیار ارزنده ای کرد ازین قبیل که برای خوشایند ایشان به اعمال محیر العقول پرداخت ولیکن میرزا تقی خان سفرجل را خوش نیامد بلکه برعکس ازین کار مار رنجید و توبیخش کرد.
آقا جان سید ماشاء الله حاجب روز جمعه ای به سرش زد که به سر قبر آقا سری بزند بلکه چیزی برای گذران وقت بیابد ولیکن با رفتن به آنجا هیچ چیز جالب توجهی ندید چنان که دست از پا درازتر به منزل برگشت و خود را روی تخت انداخت. روی تخت که به چیزی برنخورد ولیکن زیر تخت چیزهایی در حال اتفاق بود که دلش را مانند سیر و سرکه به جوش و خروش انداخت. یکی از چیزهایی که خیلی برایش ناخوشایند بود موشی بود که داشت تخت را می جوید. آقا جان سید ماشاء الله حاجب موش را مورد خطاب قرار داد و دری وریهایی بارش کرد که موش را راستی راستی ترساند و رماند بطوری که بنای آه و ناله را گذاشت و دست به دامن حضرت جاویدان خرد شد که گوشه حوض نشسته بود و داشت با مدادی روی کاغذی تاریخ معاصر را می نوشت. مداد یک لحظه از دستش سرید و داشت توی حوض می افتاد که سیمرغ افسانه ای بال زنان از راه رسید، آن را به منقار گرفت و به هوا جهید.
در هوا اتفاقاتی در شرف وقوع بود که کمترینشان کاهش سطح اکسیژن و میزان تنفس به شمار می آمد. محمد تقی مخده باشی این را به هیچ گرفت، بال گشود و تا ملکوت اعلی پرید چنان که از فرشتگان نیز جلو زد و ایشان را مات و مبهوت بر جای نهاد. فرشته ای به علت تاریکی هوا نزدیک او آمد و دقایقی به گفت و گو با او پرداخت. محمد تقی مخده باشی بی این که خود را گم کند یا دستپاچه شود با او گفت و گو کرد ولی کوتاه گرفت چون حوصله بحث طولانی را نداشت، وانگهی مادرش او را برای صرف شام صدا می زد، به همین خاطر بود که از نزد او مرخص شد و جهت صرف شام نزد مادرش بازگشت که سفره را انداخته بود و انتظارش را می کشید.
بیا تو. چرا اینقدر دیر کردی؟
ببخشید، مادر جان. دیر شد. شما شام خورده اید؟
بله، سهم تو را نگه داشته ام. لای سفره است. برو بخور.
رفت سمت سفره، تایش را گشود، آستین بالا زد و مشغول خوردن شد. غذای خوب و خوشمزه ای بود.
دستت درد نکند.
باز هم بخور. هنوز هست. می خواهی از توی یخچال بردار.
نه، کافی بود. ممنون. خدا را شکر.
مادرش جای او را گوشه ای انداخته بود. رفت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که هواپیماهای دشمن حمله کرده بودند. پاشد تمام قد ایستاد و تنها هنگامی نشست که همه هواپیماهای دشمن را تارانده و گرخانده بود. جبار امیر ارسلان به مشاهده این رزم به حال بزم افتاد و بی این که قصد خاصی داشته بوده باشد به دست افشانی و پای کوبی پرداخت تا این که گنجشککی اشی مشی روی بام همسایه نشست ولی به مجرد این که محمد تقی مخده باشی رفت دست دراز کند تا او را بگیرد گنجشکک اشی مشی توی رنگ نقاشی افتاد و رنگارنگ شد چنان که چند روز طول کشید تا به رنگ نخست خود بازگشت. این هم البته به سختی و تلخی بدست آمد.
نیروی نظامی شدیدی لازم بود تا دست به اصلاحات وسیع بزند که البته وسیع بود ولی کافی نبود اگر چه رضایت نیروهای داخلی و خارجی را تامین کرد. علی اصغر غضنفری نقاش با سپرده بسیار سترگی که در بانک تجارت داشت دست به کار شد و سقف آنجا را رنگ خوبی زد چنان که گنجشکک اشی مشی را خوش آمد و زد زیر آواز. از چهچهه گنجشکک اشی مشی حرکتی بزرگ شکل گرفت که کمانه کرد و به گوشه پنجره سودابه پاشایی گرفت چنان که چادر را به نیش کشید و زنبیل بدست به بازار رفت تا خرید کند. چیزی که می خواست ندید ولی به هر صورت برای این که دست خالی برنگردد یک تکه نان خرید و آمد تا به نیش بکشد. گربه ای که با سگی مشغول دست و پنجه نرم کردن بود از جنگ دست کشید و آمد تا با نانی که او می خورد شریک بشود. گربه و سگ دور او جمع شدند و دست دوستی به هم دادند چنان که او را شگفت زده کردند. کمی که به موضوع اندیشید دید که چندان شگفت انگیز نبود. توانست باورش کند. سگ و گربه او را ترک کردند و رفتند تا شاید با هم زندگی شاد و آزادی بکنند. این چیزها را نمی دانست و نمی توانست بداند. به هر حال گاهی به این چیزها فکر می کرد. این فکرها البته هرگز به جایی نمی رسید. ولش می کرد. چیزی که خیلی فکرش را به خود مشغول می کرد و وقتش را می گرفت برای دیگران قابل باور یا قابل پذیرش نبود. این حرفها دیگر کهنه شده بود. چیزی که می خواست و دنبال می کرد چیزی بود که همیشه فکرش را به خود مشغول می کرد. آن چه بود؟ آن این بود که چرا عده ای مومن هستند و عده ای کافر یا فاسق یا منافق یا مشرک و این جور چیزها. چرا؟ دوست می داشت معنای این کلمات را بداند و نه تنها بداند بلکه بداند که چرا مردم به این گروهها تقسیم شده اند.
شخصی از نزدیکان که فهمید این موضوعات فکرش را به خود مشغول کرده اند او را از اندیشیدن بازداشت و بهش هشدار داد که سراغ این چیزها نرود چون خطر دارد. چه خطری؟ خطر این که به کنه مطلب پی نبرد و به جایش همان یک ذره ایمان و باور مذهبیش را از دست بدهد و بکلی کافر یا مرتد بشود. این موضوع را موقتا پذیرفت و مدتی سراغ این جور چیزها نرفت ولی مگر می شد همیشه این طور باشد؟ خیر، معلوم است که نمی شد. با چند تا آخوند و ملا و شیخ و علامه و غیره مشورت کرد و نظرات خود را با ایشان مطابقت داد تا بلکه به حقانیت یا کذب این نظرات پی ببرد. برخی ازین نظرات درست بودند و مابقی خیر. کاملا طبیعی بود. برخی موافق بودند و دیگران مخالف. این نیز کاملا طبیعی بود. همه اینها را که کنار هم گذاشت به نتیجه ای رسید که پشتش را لرزاند. شخصی را از دور دید. به او اعتنا نکرد. قابل اعتنا نبود. چه فایده داشت که به کسی اعتنا کند وقتی پشتش می لرزید؟ هیچ. پشتش را که می لرزید با روغنی مناسب چرب کرد و گذاشت تا خوب به خوردش برود.
ایمان و اعتقاد تاثیر ژرف و شگرفی برش داشت. ازین ترکیب استفاده ای بهینه برد چنان که هیچ کس نمی فهمید مگرین که بهش غبطه می خورد. صبیح الدین گرشاسبی از آنهایی بود که وقتی بهش غبطه خورد چون سقش سیاه بود خورد به تخم مرغی که وقتی داشت نیمرو می کرد ترکید و خانه ازش لرزید. هیچ خایه نکرد بلکه با درایت موضوع را مدیریت نمود چنان که امیر گستهم صباغ مهریزی بی این که لزومی داشته باشد دست به شمشیر مرصع نشان خود برد و آنرا تنها در غلاف خود لمس کرد تا از بودنش سر جای خود مطمئن بشود. شمشیر مرصع نشان همچنان سر جای خود بود. جای هیچ گونه نگرانی نبود. پاشا شاقول ابرقویی گرهی به ابروی کمانی خود انداخت چنان که پسر بچه هایی که توی کوچه مشغول بازی بودند ماستها را کیسه کردند و به کنجی خزیدند.
کلیم الدوله کارونی سوار بر قایق پارویی خود شد و به سمت دشتستان پارو زد تا این که در افق به نور خیره کننده ای برخورد چنان که خایه کرد و بر جای خود گرخید. صاحب جمع افندی بود که با توسعه نورانیت خود در سطح ملی و محلی می خواست کراماتی کسب کند ولیکن در بر پاشنه ای چرخید که همان کرامات سابق را از دست داد و در کمال فقر و فاقه در گوشه مسجد اعظم زه زد. شخصی که در همان نزدیکی مشغول زنار بریدن بود به نزدیک او آمد، دستی به نشان رفاقت بر شانه اش نهاد و احوالش را پرسید.
هی، بدکی نیستم.
دیگر پاپی نشد و از ترس یا شرم راه خود را گرفت و رفت تا این که از نظر محو گردید. شخص دیگری که به لحاظ قامت و قیافه به برادران مزروعی شباهت داشت از پشت تپه حصار درآمد و بی آن که به حضور یا غیاب احدی توجه بکند خاک را با دو دست کند و سوراخی زیر طاق ورودی حفر کرد که کوزه ای سفالین از تویش بیرون کشید و پاشد ایستاد تا خاکش را بتکاند. حجت الملک بقایی به خیال خود آمد بهش کمک کند که او اجازه نداد و بلکه کمک او را رد کرد. حجت الملک بقایی اصرار نمود و او انکار. چیز دیگری روی نداد. این به جایی نرسید مگرین که تعدادی از نیروهای ذخیره از پشت تپه های حصار بیرون آمدند، موضع گرفتند و شلیک کردند اما چون هدفی نداشتند و نشانه ای نگرفته بودند هر چه تیر درکردند به خطا رفت و بیهوده بود.
صحبت پاشایی همین طوری برای این که کاری کرده باشد با وجود این که می دانست کاری از دستش ساخته نبود چند تا سطل را از شن و ماسه پر کرد و بر سرشان ریخت. شبنم طاهری به دیدن این وضع با یک دست به آرش ماهری اشاره کرد و با دست دیگر بر کلید هشدار نواخت تا هشدار عمومی را فعال کند. زنبورهایی که در کندوی بابا قدرت لانه داشتند با سرعت سرسام آوری بیرون آمدند، وز وز کردند و به پشت تپه های حصار هجوم بردند. رییس نیروهای ذخیره مورد هجوم آنها قرار گرفت. آنقدر نیشش زدند که همان جا دراز به دراز بیهوش افتاد و اگر حضور با تاخیر نیروهای آتش بس نبود بیگمان جان به جان آفرین تسلیم می کرد.
شیخی در همان اوضاع و شرایط شروع کرده بود به خودسازی انقلابی. در آن واحد هم خودش را می ساخت، هم شاگردانش را. شخصی که هویتش اصلا مشخص نبود آهسته به نزدیک شیخ آمد، دستخطی ازش گرفت و با لبخند رضایت به جبهه مقابل پیوست در حالی که هیچ کس از هدفش آگاه نبود. مردی میانسال پشت میزی چوبی نشسته بود و لیوانی را به لب می برد که بنوشد. این مرد دستخط شیخ را گرفت، از پشت و رو نگاه کرد و پوزخندی زد که اشک فرد دیگری را که آن سوی میز نشسته بود و لقمه ای نان و نیمرو می خورد درآورد.
این اصلا قابل قبول نیست! من قبول ندارم!
چرا؟ چه اش است مگر؟
چه اش نیست؟ همه اش خیانت است و جنایت. همه اش! من قبول ندارم!
محمد علی پافنگیان یکهو از پشت میز پاشد، زد زیر همه چیز و فریادی کشید که سگهای ولگرد توی خیابان هراسان به راه افتادند و دنبال سرپناهی گشتند. سهند بازویی ماستها را کیسه کرد و دستخط شیخ را برد تا در پستوی مطبخ پنهان کند. مرده ای که تازگیها کفن شده بود و در انتظار دفن بسر می برد شاید به خاطر گرمای هوا یا تاخیر در خاکسپاری بوی گندی گرفته بود که همه جا را پر می کرد. رقیه آقا بابایی بی اعتنا به مرده دست دراز کرد، دستخط شیخ را از جایی که پنهان شده بود برداشت و در جیب پیرهنش نهاد تا به جای دیگری انتقال بدهد که این کثافت کاریها را نداشته باشد.
گروه موسیقی داشت سنج می نواخت و رهبر گروه با دو تا چوب کوتاه رهبری می کرد. خواننده ای همین که دهن گشود ساز مخالف زد و رهبر گروه او را تحریم کرد در صورتی که حق چنین کاری نداشت. معاون اشاره ای بهش کرد که به خیال خود بهش هشدار داده باشد ولیکن رهبر به سوی خواننده رفت و تا او را کاملا تحریم نکرد کوتاه نیامد. رقیه آقا بابایی دستخط شیخ را بر سینی بزرگی جلو رهبر گروه موسیقی برد، به سمت او نگه داشت و تا رهبر گروه موسیقی برش نداشت صحنه را ترک نکرد.
چیزی ازین ماجرا نگذشته بود که موجودی خارق العاده از کرانه های باختری رود اردن نمایان شد و یک پایش را در فلسطین و پای دیگرش را در سوریه نهاد. ظهیر الدین کاشانی با وجود این که تازه با ننه اش قهر کرده بود فعلا باهاش آشتی کرد تا بتواند از پس شرایط برآید. خوب کاری کرد چون بزودی موفق شد و توانست چند تا دوست صمیمی برای خود پیدا کند که با کمک ایشان هفتاد تانکر آبرسانی به مردم نوار غزه برساند. چند کودک به او رسیدند. اینها آب می خواستند. بهشان آب رساند. شاهین جوادی با شور و شوق زیادی کامیونهای حامل خوراک را به ایشان رساند. سورن مرنجابی در برابر هر آن که مانع توزیع خوراک به کودکان غزه می شد ایستادگی کرد. آبی بی ماهرخ تنگسیری هفتاد کیسه برنج طارم اعلی را به نوار غزه ارسال کرد. بابا غضنفر به همین خاطر از آب زمزم بهش هدیه کرد. شوق و ذوق آبی بی ماهرخ تنگسیری از نوشیدن آب زمزم به اندازه ای بود که حمزه موثقی زنار برید. چند گاو یتیم صاحب پیدا کردند. چند گوسفند بی بضاعت به مایحتاج خود رسیدند. بابا غضنفر یک سر به شاه عبد العظیم رفت و یک دل سیر زیارت کرد. خوب که دلی از عزا درآورد به عتبات عالیات رفت و خوب به زیارت مقابر ائمه علیهم السلام پرداخت.
حاج رجب مهدوی وقتی بابا غضنفر از سفر عراق برگشت یک هفته براش مراسم گرفت. همه مهمان او بودند. سوغات عراق چیزی بود که مهمانان انتظار می کشیدند ولی چیزی به عنوان سوغات در کار نبود. مهمانان کمی رنجیدند ولی به روی مبارک نیاوردند مبادا به بابا غضنفر بربخورد. اتفاقا عدل به بابا غضنفر برخورد چنان که اخمهاش را تو هم کشید و یک نیم روز با کسی حرف نزد، انگار که قهر کرده باشد. سوسن سنجابی واسطه شد تا آشتی کردند. همین امر موجب راه افتادن سیل عظیم و بی سابقه ای در کرانه های باختری رود اردن شد چنان که ابو عمر بن غازی احساس خطر کرد و به مهیمن الدوله بندری متوسل شد.
مهمین الدوله بندری سوار بر کرجی ای شد و به کرانه باختری رفت. وقتی داشت از کرجیش پیاده می شد آسمان غرنبه شدیدی درگرفت بطوری که تنبان ابومحسن بوبکریان از دو سه جا جر خورد. این بنده خدا هیچ تنبان اضافه ای محض احتیاط همراه خود نداشت. دو سه تا کوچه رفت پایین تر، با مرتضی چلگردی برخورد کرد، ازش تنبانی قرض گرفت و پاش کرد تا دست کم آبروش را جلو در و همسایه حفظ کند. مرتضی چلگردی تازگیها در انتخابات ریاست جمهوری مقام کسب کرده بود و سر از پا نمی شناخت.
خواجه شمس الدین بادرودی رقیب این بنده خدا در انتخابات ریاست جمهوری بود. این دو بنده خدا گوشه ای نشستند و با هم اختلاط کردند تا این که پس از چهل و هشت ساعت مذاکره بدون وقفه که حتی برای طهارت آن را متوقف نکردند چه برسد به خواب و خوراک به این نتیجه رسیدند که جهت حکمیت به جناق الدین هوشنگ کاسب مراجعه و تکلیف خود را مشخص کنند. جناق الدین هوشنگ کاسب همان روز و همان ساعت که ایشان بدو مراجعه کردند ریق رحمت را سر کشید و رفت. ایشان ماندند و یک جنازه مرحوم که روی دستشان باد می کرد.
جنازه را با تماس با سازمان امور اموات از سر خود باز کردند و مذاکرات سیاسی خود را از سر گرفتند تا این که به نقطه صفر مرزی رسیدند. نزدیکیهای این نقطه نیروهای دشمن با توپ و تفنگ و گلوله و رگبار مسلسل ازشان استقبال گرمی کردند. مهیمن الدوله بندری پشت گوشش را خاراند و به خواجه شمس الدین بادرودی اشاره نمود که چنین کند ولیکن شخص اخیر متوجه معنای اشاره او نشد و بلکه نوک دماغش را خاراند. این همان و هجوم ددمنشانه دشمن به داخل مرزها همان. در بین نیروهای دشمن چند مه جبین ساق عروس مشاهده می شدند که جلو افتادند و شروع به دلبری کردند.
مهین الدوله بندری با وجود این که تحریم بهش فشار زیادی وارد می کرد تهدیدها را به فرصت تبدیل نمود و زد تو خال. چند نفر از دور که بهش نظر داشتند ماستها را کیسه نمودند و زدند به چاک. یک نفر درین میان پاش پیچ خورد و تو دیگ حلیم افتاد. آشپز داشت دیگ حلیم را هم می زد. او را که دید فورا بیرون آورد و روی بند رخت پهن کرد تا خشک شود. خشک که شد بازش کرد و فرستادش پی کارش. به همین سادگی. اما این مسایل به گونه ای پدید آمدند که سورن پاشایی را از کوره دربردند بطوری که زنار برید. عده ای در داخل و خارج کشور ازین موضوع استفاده یا سوء استفاده کردند اما به لطف الهی موفق نشدند توطئه ای را که می خواستند پیاده کنند. سرو سهی به خود تکانی طولی و عرضی داد اما از آنجایی که قادر به حرکت نبود سر جاش نشست و تکان نخورد. کیمیا هرقل به موجب بند دو تبصره سه به مشارکت پرداخت و زمینه حرکت او را بستر سازی کرد. بستر خوبی مهیا شد و همه اقشار مردم مطابق آن به کار و فعالیت مشغول شدند. سجاد پور هادی تخلفی مرتکب شده بود که بواسطه همان نقره داغ شد. شخصی از زاویه جنوبی حرم متوجه نقصی در چیزی شد و تنها به خاطر مردم دوستی آن را متذکر گشت. فرهاد جامی خیلی استقبال کرد. مسعود جبال زیاد با او موافق نبود. صدر الدین هاشم اوحدی از عصبانیت ترکید. شادی ماجدی به روی خود نیاورد. محمود اوتادی چند بار فین کرد و یک اخ و تف نیز بر زمین افکند که با نظر منفی حضار مواجه شد.
صد و دو نفر در مجلس تشییع پدرام جاویدان حضور داشتند. نفر صد و سوم خودش فوت کرد و همانجا به خاک سپرده شد. حاج تقی ارسنجانی مقداری بستنی اکبر مشدی گرفت و بین عزاداران توزیع کرد. چند نفر لات و لوت آمدند بستنیها را تار و مار کردند اما باد شرقی به نحوی وزید که باد غربی شرمنده اش شد و در بر پاشنه دیگری چرخید. سجاد مرادی رو به قبله دراز کشید و منتظر مرگ بود که نیامد ولی همچنان اصرار ورزید تا با یکی که از پشت در بهش سرک می کشید آشنا شد. او کسی نبود مگر فرشته مرگ که با سلام و صلوات آمد و جانش را قبض کرد. او را جای دورتری به خاک سپردند که از جای نخست البته خیلی دورتر نبود ولی به هر صورت چند دقیقه پیاده راه بود. سراج الدین حاجب با بالگرد این مسافت را پیمود اما در حین فرود دچار سانحه شد و فرود سختی کرد بطوری که فوت شد و پس از شناسایی محل و موقعیت حادثه مراسم تشییع و تدفین به عمل آمد. چندین نفر دیگر نیز در حین مراسم فوت شدند که در روزهای آینده خاکسپاری گردیدند. هزار نفر در مراسم این اشخاص اخیر فوت شدند. در مراسم هر یک ازین هزار نفر نیز هزار نفر دیگر فوت شدند.
علی اکبر بزغوش با آغوش باز این اموات را پذیرفت و همگی را به خاک سپرد. معین الدوله سترون یک کامیون از بنگاه کفن و دفن امین الدوله کرایه کرد و به خدمت گرفت تا این اموات را به نیکی به خاک بسپرد در حالی که علی اکبر بزغوش پیشقدم شده و اینها را به خاک سپرده بود. شادروان حسنعلی پاکدل دست پیش گرفت و هزار نفر مرده دیگر را به او سپرد تا به ایشان رسیدگی کند. این مرده ها همگی پیش پای امیر سجاد کرمعلی برخاستند، مراتب ادب و احترام را بجا آوردند و زیر خاک رفتند.
ساغر یاوری به خاطر مراتب ارادتی که به مهرو کجتاب داشت در جشن نامزدیش حضور یافت اما هدیه ای بهش نداد چنان که او را رنجاند و به کنج سقف چسبید. عنکبوتی که آنجا لانه داشت احساس خطر کرد و جابجا شد تا مبادا لانه اش خراب شود. این اتفاق نیفتاد ولی در بر پاشنه ای چرخید که امیر تومان کجاوندی در پوست خود نگنجید و به عرش اعلی رفت اما چون ارتفاع خود را نسنجیده بود با سر به درون طویله ای فرو افتاد. خری درین طویله مشغول خوردن یونجه بود. کامش از دیدن او شیرین شد و بهش خوشامد گفت. امیر تومان کجاوندی هیچ نوع نشانه ای دال بر خودباختگی از خود بروز نداد و بلکه خونسردی کامل را پیشه خود ساخت تا از هر گونه اتهام مبرا باشد.
سوسن محبوبیان بهش برخورد. امیر تومان کجاوندی بهش دهن کجی کرد. جبار کامیار چین به ابرو انداخت. سرادق سرابیل بی اعتنایی کرد. با وجود همه این بی رسمیها چنان نظمی در کاروانسرای حاجی ابابیل پدید آمد که هشتاد تخم مرغ زیر آفتاب تموز پخته شد. سپهر جندقی شمشیر خود را از نیام کشید، صیقل داد و سر جاش گذاشت. قصد نداشت حالا حالاها ازش استفاده کند. می خواست باشد برای روز مبادا. سهیل ماهبندری به نقش خود در مناسبات بین الملل آگاه بود و با استفاده از آن مچ دشمن را در حالی گرفت که دست به جیب برده بود تا به روی ملت اسلحه بکشد.
حکیم قهار عارف با تسمه ای چند مهره مار را به ردیف کرد و از تجمعشان نیرویی پدید آورد که در چهار گوشه جهان ترکید بطوری که مانند توپ نه بلکه مانند بمب اتم صدا کرد. پریا هلشتاین مانند این که عزیزی را از دست داده باشد چنان شیون بلندی کشید که شیون مراغه ای از سمت آتشکده آذرگشسب به پادگان جی کله معلق شد. نیروهای ذخیره به کمک ایشان شتافتند. برخی نیروهای معلوم الحال با کمک برخی نیروهای مجهول الحال به تپه های خجیر پاتک زدند. آذرجسنف بن بیور الاغ به شیوه ای معهود با توسل به قوه قهریه پاتک ایشان را خنثی کرد. سراوان سرابیل هاج و واج مانده بود و چون نمی دانست چه کند همین طور دست روی دست گذاشت تا مهشید مرادی بچه هشتمش را زایید و از زایشگاه خارج شد در حالی که هیچ چشم اندازی در افق مستقیم خود نداشت. این است که دستش را سایه بان چشمهاش نمود، به افق نگاهی غیر مستقیم افکند و تیری از لوله اسلحه کمریش به دشمنی که دسترسی درستی بهش نداشت انداخت که مسلم است خطا رفت و تنها اثری از دود در هوا بر جا نهاد.
پدافند غیر عامل به دلیل فرسودگی بیش از اندازه به قهقرا رفت ولی همین که مه جبین پاک سیرت به سن تکلیف رسید سلسله جنبانان منار جنبان به سن عقل رسیدند و جریمه خود را نقدی پرداختند. سواد سوادکوه از دور نزدیک شد و به ثریا خلیلی چشمک زد. ثریا خلیلی که آه در بساط نداشت با شپشی که در تار عنکبوت جاسم هویزه گیر افتاد بود بنای قایم باشک را گذاشت تا این که صدر الدین تهامی به دست خود لقمه ای فلافل برای برادر زاده اش گرفت و بهش داد تا نوش جان بکند.
صدر الدین تهامی با تلالوی نوری که از رخسار شهاب الدین اشکذری ساطع می شد قادر شد به اعماق گسل نگاهی ژرف بیفکند که هیچ کس تا کنون جرات نکرده بود. ماهرخ با پشت دست جلو چشمش را گرفت. جایی بود بسی هولناک. چشمش سیاهی رفت. چون نمی توانست بر ترس خود غلبه کند هوشنگ باقری را احضار کرد تا به امور رسیدگی نماید اما این شخص نیامد چون دستش بند کاری بود که روش نمی شد بگوید.
هوشنگ باقری می خواست به حج تمتع مشرف بشود. مشکل بزرگش این بود که پول نداشت. رو هم نداشت که قرض و قوله بکند. به این خاطر است که بنده ای از توابع ساوجبلاغ او را پیدا کرد، مقداری پول بهش قرض داد تا باهاش خرج سفرش را بپردازد و ناپدید شد. این بنده خدا کمی می شلید. شاید می لنگید. به هر صورت خیلی وضعیت درستی نداشت. حاتم بندری بواسطه شرم حضوری که داشت با چند نفر شیخ ریشدار وارد مذاکره شد ولی از آنجایی که برخی در انتخابات شرکت می کردند زیاد وقت نداشتند تا این که اسی طحال از سمت مغرب آبریزگاه ماهان درآمد، کمر همت بست و با ازدیاد نسل گروهی مواجه شد که در هنگ پیشاهنگی فعالیت می کردند اما چون فعالیتشان شبانه روزی بود خجالت می کشید مزاحمشان بشود.
شخصی که هویتش بعدها فاش شد تمثالی از حضرت امیر المومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام از توی اتاقش درآورد و با دستمال یزدی گردگیری کرد تا سر فرصت به در کوچه بیاویزد اما با ملاحظه این که هرمز اهورایی از سمت دیگر جاده نیشابور داشت سوار بر شتر به سوی او می آمد در حالی که مانند کسی که جن دیده بسم الله می گفت به حاشیه جاده پناه برد و زیلویی انداخته روش دراز کشید تا آبها از آسیاب افتاد، آنوقت به راه خود ادامه داد تا به شهرستانک رسید. مهوش عطاردیان دشکی را که برای ماه عسل ازش استفاده کرده بود از توی اتاق انباری درآورد، تکاند و زیر بغلش زد تا به بوستان ببرد و شب را روش بخوابد. مورچه ها شروع کردند به راه رفتن روی دشک چنان که عاصی شد و برخاست، دشک را زیر بغلش زد و به خانه بازگشت.
هورخش تهامی چیزی نمانده بود که سکندری بخورد و نقش زمین بشود. حاتم اسکندری به نیت کمک به او دست زیر بغلش برد و کمکش کرد تا به سرای بومگردی حاجی محمود خاکسار اردکانی رسیدند. آنجا هفتاد راس دام سبک و سنگین داشتند علوفه می خوردند و می چریدند. ژنده پیل نیز از راه رسید. خسته راه بود. حاجی محمود خاکسار اردکانی به او خوشامد گفت. ژنده پیل اصلا حال و حوصله این برخوردها را نداشت. وی ترجیح می داد تخت بگیرد بخوابد، نه با کسی کار داشته باشد و نه کسی باهاش کار داشته باشد. امیر حسام اشتهاردی درین مورد با او همعقیده بود، به همین خاطر است که دو تایی به دستبوس صدر الدین بلاغی مهراسپ مشرف شدند و دغدغه های خود را با او در میان نهادند.
صدر الدین بلاغی مهراسپ بر مخده ای تکیه زده بود و داشت دعای جوشن کبیر را از مفاتیح الجنان می خواند. ورود غیر منتظر مهمانان ناخوانده تمرکزش را به هم زد و گرچه نمی خواست رو ترش کند رو ترش کرد اما تنها در آن حد و اندازه که مهمانان ناخوانده اش را بتاراند و بگرخاند. مهمانان ناخوانده اش تاریدند و گرخیدند. ابو عطا شاندرمن زد زیر آواز و ابو عطا خواند. چند نفر داش مشدی از دور و نزدیک همراهیش کردند. حاج آقا هومن غضنفری از آنجایی که این حرکت را کفرآمیز می دانست سگرمه هاش را تو هم برد و اصلا این حرکت را تایید نکرد. نجف شاهمرادی برعکس او می اندیشید. او زیاد به این حرفها اعتقاد نداشت. درست به همین خاطر بود که کنارشان نشست، دل به آوازشان داد و همراهیشان کرد.
سهند جاویدان از پشت کوه پایین آمد. ناراحت بود و کمی پریشان. ناراحتیش کمی از پریشانیش کمتر بود ولی با وجود این زیاد خوشحال نبود چون به گوشش خورده بود که شیخ پشم الدین هرندی به شیخ موسی عبد المطلبی نامه شدید اللحنی نوشته بود که مو را از ماست می کشید و از آب کره می گرفت. این نامه در محافل دست چپی و دست راستی سر و صدای زیادی کرد چنان که حاج آقا محمود ماست بندیان دست از کار واجبی که مشغولش بود کشید و یکراست به باعث و بانیش ناسزا داد و بد و بیراه گفت.
سهند پاکروان همان کسی بود که حاج آقا محمود ماست بندیان گمان بهش می برد که باعث و بانیش باشد. آقا منوچهر بیدگلی کمی با او بحث کرد بلکه از خر شیطان پایین بیاید ولی این طور نشد و به هیچ عنوان از خر شیطان پایین نیامد چنان که خر شیطان از کوره دررفت و شروع کرد به جفتک انداختن. حالا جفتک نینداز، کی جفتک بینداز. صدر الدین هاشم چناری از سمت دیگر کوچه ای که خر شیطان در آن شروع به جفتک اندازی کرده بود پیداش شد و در حالی که می کوشید لبخندی بر چهره بنشاند دست انداخت دم خر شیطان را گرفت، او را کمی به سمت خود کشید ولی از آنجایی که دید این حیوان زیادی چموش شده بود ولش کرد تا همچنان جفتک بیندازد.
حاج آقا هومن غضنفری به هیچ وجه زیر بار این خفت نرفت چنان که خر شیطان به خاطر گل روی او آرام گرفت و در حالی که می کوشید از هیجان خود بکاهد کمی جلو آمد تا حاجی دست نوازش به سر و روش بکشد. سهند جاویدان کمی به خود پیچید تا کمی آرام شد ولی شیخ موسی عبد المطلبی چنان از دست شیخ پشم الدین هرندی عصبانی بود که تا سه هفته آرام نگرفت و همین طور از چپ به راست و از راست به چپ اتاقش واقع در کوچه برلن قدم زد تا این که اسی طحال دچار اسهال شدیدی شد و ناچار به خاطر گل روی او هم که شده بود دست از عصبانیت کشید، سرش را روی بالش گذاشت و بیست و چهار ساعت آهسته و پیوسته خوابید.
وقتی بیدار شد ثریا خلیلی را بر بالین خویش یافت. این زن نامحرم آنجا چه می کرد؟ به چه اجازه ای آنجا آمده بود؟ کمی ترسید و ازش فاصله گرفت اما ترسش تا اندازه ای بیهوده بود زیرا ثریا خلیلی خودش پاشد رفت و پشت سرش را نگاه نکرد. اسی طحال از اسهال خود جست و در حالی که روی دو پا راه می رفت به سوی سهند جاویدان گام برداشت. زلزله ای به شدت هفت ریشتر در حال لرزاندن زمین بود. سهند جاویدان در یک لحظه گمان کرد که همه چیز تمام شد ولی هنگامی که به خود آمد دریافت که همه چیز تازه شروع شده بود.
یکی از مسایلی که بدجوری روی وجدانش سنگینی می کرد مساله ای بود که روی وجدان هیچ کس سنگینی نمی کرد چنان که هرمز ماهوتیان در سال کرونایی به سرش زد که تنهایی به کره ماه بپرد ولی از آنجایی که هیچ کس همراهیش نمی کرد مگر پرویز هورخشیان چمدانش را به مقصد ایالات متحده بست ولی هرگز به آن صفحات پا نگذاشت که بخواهد چمدانش را بگشاید، این است که پرنده ای از لانه اش در کرانه باختری رود اردن بیرون پرید و به سربازی که داوطلبانه از پل طبیعت مراقبت می کرد درود فرستاد. خوکی به دنبال گرازی دوید ولی به زودی از کرده خود پشیمان شد و تو لانه اش خزید تا گورش را گم کند. سید کریم رنجبر مانند این که طلسم شده باشد دنبال گراز کرد ولی از آنجایی که می دانست که گراز می دانست که چنین کاری فایده ای برای هیچ کدام نداشت راهش را به سوی باتلاق گاوخونی کج کرد تا به عاقبت بشر بیندیشد.
بشر همان نزدیکی کنار باتلاق گاوخونی نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود. سید کریم رنجبر بی آن که به روی مبارک خود بیاورد که او را دیده به فاصله کمی ازو بر تخته سنگی تکیه زد و به آب باتلاق خیره شد. بشر بی اعتنا به بی اعتنایی او پاشد کمر همت بست و باتلاق را از آت و آشغالهایی که به گندش کشیده بودند پیراست تا این مانند یک دسته گل شد. سهند مالکی بی این که طمع به مال کسی بسته باشد با مشارکت امیر مسعود تفتانی باتلاق گاوخونی را به خاک و خون کشید چنان که امیر جبار محدث دماوندی کمربندش را سفت کرد و آمد تا گوشمالی درست و حسابی ای بهش بدهد منتها شکست سختی خورد چنان که دلش را چسبید، به دیوار تکیه داد و فوت شد. هکر نست خشایاری با مدادی که پشت گوشش نهاده بود آمد و جنازه او را مورد دقت و توجه قرار داد بی آن که به هیچ نتیجه قانع کننده ای برسد، به همین خاطر است که رفت و با یک متخصص اموات برگشت تا بلکه این شخص اخیر کاری بکند در حالی که متخصص اموات خودش نیز به سمت قبله دراز کشید و جان سپرد.
نعش کش سازمان ملی اموات از راه رسید و جنازه ها را برداشت تا ببرد ولی یکی دو دقیقه بعد چنان باران ریز سمجی باریدن گرفت که نعش کش تا کمر در آب فرورفت و از راه رفتن ایستاد. هفتاد هزار ملخ بالدار و هفتاد هزار ملخ بی بال حمله کردند و آسمان را از ابری سیاه پوشاندند. حسن پاشا کمره بی هیچ منتی آستین بالا زد و آسمان را از ملخها زدود چنان که آفتاب از پشت ابرها درآمد و به زمین لبخند زد. محمود جوادی از فرصت استفاده کرد، کمر همت بست و آسمان را در اختیار کبوتران نهاد که آمدند و آسمان را از حضور خود انباشتند.
شادروان منوچهر بازیگوش از آن آدمهایی بود که توجهی به هیچ چیز نداشت مگر به موفقیت. درین راه گاهی افراط می کرد. شادروان حامد علامه این را بهش متذکر شد. شادروان منوچهر بازیگوش به حرف او کرد ولی سودش نصیب شادروان حامد علامه شد. روزی شادروان اخیر مشغول بازی با تعدادی از همشاگردیهای قدیمش بود که اتفاقی فوق العاده افتاد. شخصی از سوی هومن هامان هاماوران آمد و بی آن که به او نگاه کند متن سخنان خود را از روی کاغذی خواند که شبیه یک طومار بلند بالا بود. مشهدی طاهر کریمی از ترس غش کرد و روی دست کربلایی جعفر غضنفری افتاد. سهند باقری انگشت تفکر به جبین نهاد و مرغش تخم دو زرده گذاشت. جواد مهیمن به راست و چپ خود نگاهی انداخت و از آنجایی که به هیچ مانعی برنخورد با ترازوی بابا نوئل هدایای یک تعداد دوستان دور را وزن کرد ولی چون به نتیجه قابل قبولی نرسید زه زد و گوشه ای نشست در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود. علی اکبر چغازنبیل زیر دو خم او را گرفت و در حالی که گوشه چشم بهش نازک می کرد فنی زد که شهبانو ناهید حیدری از ناحیه بافق به ناحیه تفت جهید ولی اتفاق خاصی نیفتاد بلکه از جانب حضرت اشرف پیامی به نزد بانو مهشید کریمی فرستاده شد که او را به تسلیم و رضا تشویق و ترغیب می کرد.
صدر الدین هوشنگ باوندی یک روز که به خاطر امر خیری به نزد آدم شری رفته بود سرش به سنگ خورد چنان که تا ده روز پیوسته دست به عصا راه می رفت تا این که سرش را زمین نهاد و آهی از نهاد برکشید که تا آسمان رفت و حواس بندگان خدا را پرت کرد. مسعود گرشاسبی بواسطه روابط سیاسیش با حسام الدین ثعالبی نقبی در زمین حفر کرد که راه به دیار بکر می برد. امیر هوشنگ چالدران از دیار بکر سر درآورد و بی آن که هیچ ریگی به کفش داشته باشد با سرهنگ امیر حسین همدانی نقشه ای برای تصرف برخی نقاط کشید که می خواست سری بماند. جناب پرویز هوشمند پاچناری به خاطر برخی ملاحظات ترجیح داد به دیار بکر مراجعت کند و مدتی را بمیرد. پس ازین که زنده شد تکانی به دست و پاش داد و چون از کارکرد بدنش خاطر جمع شد به دیار عدم رفت.
شخصی آنجاها رفت و آمد می کرد که به گرانفروشی شهره بود. مرجان مهتابی او را لو داد چنان که سرهنگ وحید هوشمند دماوندی توانست بر اوضاع سوار شود و سر و سامانی به اوضاع بدهد که نظیرش تا کنون دیده نشده بود و پس از آن نیز دیده نخواهد شد. بابا رمضان رحمتی همان روزها فوت شد. مهندس علی محمد فروزان به این مناسبت در مسجد محل مراسم سوگواری گرفت. سید علی اکبر نهاوندی نفر نخستی بود که دم در مسجد رسید و از پله ها بالا رفت. پدرام صبیح باوندی او را تحویل گرفت و ساسان ماهانی او را به درون مسجد راهنمایی کرد در حالی که سید مهدی نجابتی او را بر صندلی ای نزدیک در ورودی نشاند. حاج رجب شاه آبادی براش یک لیوان شربت آبلیمو آورد. برادر مشهدی جبار هاشمی بهش خیر مقدم گفت. شاهین مهرآبادی بی اعتنا به تقاضای محمود شهرستانی که ازش دستمال کاغذی می خواست به مستراح رفت ولی هنگامی که بازگشت جلسه تمام شده بود.
سید عباس ضیاء افندی چیزی به پایان روز نمانده بود که پای یک عده مزاحم به خانه اش باز شد اما از آنجایی که ماخوذ به حیا بود به روی مبارک نیاورد بلکه بر مدار خوش خلقی چرخید تا صبح دولتش دمید و این مزاحمان شر خود را کندند. یکی ازین مهمانان ناخوانده مبتلا به فشار خون بالا و آن دیگری مبتلا به فشار خون پایین بود در حالی که نفر وسط به هیچ چیز مبتلا نبود مگر اعتیاد به مطالعه کتب علمی و ادبی. سید محمد علی موسوی بندری تا خود صبح ازش کتاب می خواست ولی سید عباس ضیاء افندی که تازگیها کلید کتابخانه اش را گم کرده بود شرمنده اش می شد و چاره ای نداشت مگر تسلیم به خواسته دیگر او که عبارت بود از مطالعه روزنامه های صبح و عصر و نه البته شبنامه ها. علی اکبر ممتحن پاوه به گونه ای رشک برانگیز کلید کتابخانه سید عباس ضیاء افندی را در صندوقچه اسرار خانوادگی سوسن کمالی بحرانی یافت ولی چون به هیچ وجه روش نمی شد ازش نخواست و تا صبح روز دیگر صبر کرد تا از نواحی شرقی دریای عرب کشتی ای حامل مواد نفتی به سوی تنگه هرمز نزدیک شد و می خواست پهلو بگیرد که آرش بافقی به خاطر رودربایستی اش از شیخ محمود شریف بروجردی به لقاء الله رسید.
از سمت مشرق تاج محل بادی می وزید که پرده های تازه نصب شده ربابه را تکان می داد. ربابه با خاله اش و دختر این یکی در اتاقی به کوچکی زندان می زیست. سگی ولگرد که در کوچه عوعو می کرد زیر پنجره آمد. ربابه تکه ای نان خشک ریز ریز کرد و براش پاشید. سگ ولگرد عوعو کنان خرده های نان را بویید و چون خوشش آمد به نیش کشید. قصابی کارد به دستش گرفته بود و می خواست گوسفندی را کنار جوی آبی سر ببرد. ربابه پرده را بست تا نبیند.
خاله اش خواستگار پیدا کرد و به خانه شوهر رفت. البته این طور نبود که بار نخستش بوده باشد بلکه دفعه نخست ازدواج کرده و شوهرش فوت شده بود. دختر خاله اش بزرگ شد ولی هیچ خواستگاری پیدا نکرد یا هیچ کس به خواستگاریش نیامد، این است که نزدیک بود به خوبی و خوشگلی و ترگل ورگلی خود شک کند ولیکن بزودی عده ای جوانان برنا و برومند دوره اش کردند و براش لقمه گرفتند چنان که از شک خود بازگشت ولی بیش ازین اتفاقی نیفتاد و قضیه به همینجا خاتمه پیدا کرد.
مشهدی باقر نامنی در حالی که به شدت به خود می لرزید به حج تمتع مشرف شد ولیکن کسی بهش خبر داد که حج تمتع ممنوع و تنها حج عمره جایز است. مشهدی باقر نامنی به شنیدن این خبر به اندازه ای متاثر و متاسف شد که در دم جان سپرد. جلال الدین هروی مراسم او را به هزینه خود به انجام رساند ولی مجد الدین کرمی برخورد سختی با او کرد چنان که جلال الدین هروی از کرده پشیمان شد و توبه کرد. چیزی ازین ماجرا نگذشته بود که سپهر بافقی به دیار عدم شتافت. روح آن مرحوم از دیار بکر سر درآورد ولیکن از آنجایی که محسن اویغوری می خواست با نامزد مورد نظرش وصلت کند شیخ جابر مهیمن به بهشت زهرا رفت و از دری دیگر به دار السلام راه یافت در حالی که از فرق سر تا نوک پا بر خود می لرزید.
پدرام بایسنقر برای رفاه حال او تختی از پر کاه براش فراهم و دعوتش به نشستن روی آن کرد در حالی که شیخ جابر مهیمن تخت گرفت خوابید تا این که اسرافیل در صور دمید و طلیعه رستاخیز رسید. امید شهشهانی بی هیچ چشمداشت مادی و معنوی به کمک اسرافیل شتافت و خواست صورش را بگیرد تا او نیز در آن بدمد اما اسرافیل برو غضب کرد و در حالی که صور را از دستش بیرون می کشید به اندازه ای ازش فاصله گرفت که قادر به دخل و تصرف در امور مربوط به او نباشد. امید شهشهانی ناراحت شد و در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود به نزد شیخ کبیر امیر مسعود کاشغری از اسرافیل شکایت کرد.
شیخ کبیر امیر مسعود کاشغری خود درین ایام خسته از روزگار بود و با بیماریهای جسمی و روحی گوناگون دست و پنجه نرم می کرد. شخصی از دیار بکر نزد او مشرف شد و می خواست پیامی از ملا باقر گرسویی به او برساند که چشمش به امید شهشهانی افتاد. این بنده خدا همین طور سر در گریبان فرو برده و گوشه ای کز کرده بود.
کاری از من برای شما ساخته است؟
خیر.
بسیار خوب. به سلامت.
این شخص بی آن که پیام ملا باقر گرسویی را به شیخ کبیر امیر مسعود کاشغری برساند، که در واقع فراموش کرده بود، آستین بالا زد، کمر همت بست و مسجد و مدرسه ای در آن حوالی تاسیس کرد. مردمی که به دین مقدس اسلام گرویده بودند ولی زمینه ای برای تعلیم و تعلم نداشتند از فرصت بدست آمده نهایت استفاده را بردند اما تنها چیزی که عایدشان شد پشیزی بود که رامین امینی بر کف دست صدرا بازغی نهاد.
رامین امینی همین یکی دو هفته پیش از تحصیل علوم معقول و منقول فارغ شده بود و همسرش نیز تا یکی دو هفته دیگر از باری که در شکم داشت فارغ می شد. همسرش راضیه صدر عاملی از زنان مهاجر جبل عامل لبنان به اصفهان بود که با پیدایش یاسای چنگیزی مجبور به ازدواج با شوهرش شد. همین که از بارداری فراغت یافت و نوزادش را به دنیا آورد از سمت و سوی طوس مردی با گرز گران و جوشن لرزان فرا رسید که نعره ای از ته گلو برکشید بطوری که گاوهایی که در طویله ملا هاشم عبدوس می چریدند لحظه ای از چرا باز ایستادند، گوش فرا دادند و دوباره مشغول چرا شدند.
راضیه صدر عاملی ازین رفتار او خشمگین شد ولی خشم خود را فرو خورد و چیزی نگفت. طرفهای عصر و غروب که خورشید در زوال و افول بود گاوی از طویله آزاد شد که پرچم آزادی دیگر گاوها را به دست گرفت و آنها را به طغیان و عصیان فرا خواند. دیگر گاوها کاملا منظم و مرتب یکی پشت سر دیگری به صف ایستادند و فرمان او را بر چشم خود نهادند. مسعود طارمی در حالی که از لطف و صنع خدا در شگفت آمده بود به خود نهیب زد تا مبادا کلامی بر زبان جاری کند که بر خلاف مصلحت وقت باشد. گاوی بی آن که هیچ گونه ضرورتی داشته باشد به گاوی دیگر خیانت کرد و سر دسته گاوها را بدجوری برآشفت. چند گاو بنای نافرمانی و بدقلقی را گذاشتند و شروع کردند به ماغ کشیدن بطوری که از سمت مراوه تپه اصغر بادپا به میان صحنه مخاصمه دوید و کوشید سر و سامانی به اوضاع قمر در عقرب بدهد ولی از آنجایی که صیت جود و کرم مهدی صباغ در آفاق و انفس به یک اندازه پیچیده بود صحنه مخاصمه را ترک کرد و میدان را برای او خالی گذاشت.
مهدی صباغ تازگیها از مدرسه عالی موسیقی مفتخر به دریافت مدرک شماره یک رقص و آواز شده بود. شخص شماره یک مدرسه عالی موسیقی در نظر داشت به عنوان تشویق و ترغیب او به امر موسیقی چیزی به رسم هدیه به او بدهد تا برای دیگر شاگردان و دوستداران موسیقی نیز عامل تشویق و ترغیب به شمار بیاید. فردای همان شبی که قمر در عقرب رفت، صبح کله سحر، شخص شماره یک مدرسه عالی موسیقی به رسم هدیه به شاگردان و دوستداران موسیقی یک دست کله و پاچه داد. مهدی صباغ نخستین کسی بود که به رسم سپاس لب به ستایش استاد گشود و در عین حال به رسم اعتراض مجلس کله و پاچه خوری را ترک کرد.
استاد از پی او شاگردی را فرستاد که از همه خردتر ولی خردمندتر بود. این شاگرد با نیت بازگرداندن او به نزدش تا اسالم رفت ولی دست از پا درازتر برگشت در حالی که زیر لب چیزی با خود زمزمه می کرد.
به چیز وحشتناکی برخوردی که این طور وحشت کرده ای؟
بله، استاد.
به چه؟
نمی توانم بگویم، استاد. تامین جانی ندارم. اگر هم تامین جانی داشته باشم تامین مالی ندارم.
یعنی چه؟ واضح تر بگو ببینم منظورت چیست.
شاگرد می خواست لب از لب بگشاید تا منظور خود را توضیح بدهد که گاوی شاخدار سر رسید و با کله توی ماتحت او زد. گاوی دیگر به دنبال گاو نخست سر رسید و به همین ترتیب گاو سوم و چهارم آمدند و یکی از پی دیگری به ماتحت آن بیچاره فلک زده شاخ زدند چنان که از زندگی خود سیر و نومید شد ولی هنوز قافیه را نباخته بود.
پدرام بایسنقر از سمت ملایر به اشکذر می رفت. امیر هوشنگ ورجاوند در حوالی چاله اسکندر با او برخورد کرد. ابو قادر ناتوان ضمن این که به ضعف خود و قدرت آذر گشتاسب کاملا آگاهی داشت به نحوی برنامه ریزی کرد که در حوالی برج زهر مار دمار از روزگار منهاج السلطنه درآورد و او را بر سیخی آهنین بریان کرد. تیهویی از فراز قله دنا پرید. منهاج السلطنه که کاملا سوخته و بریان شده بود آهی جگر سوز از سینه برآورد و روانه عالم برزخ شد. امیر هوشنگ ورجاوند در عین حال که قصد خدمت به نوع بشر داشت از پاشنه چپ برخاست و کشیده ای به صورت ابو قادر ناتوان نواخت چنان که این بابا درجا کله پا شد و از هوش رفت.
مهدی صباغ موسیقی و هر آنچه را به هنر مربوط بود کنار نهاد و به برج زهر مار رفت. معصومه علی اصغری در بالای برج داشت به نوزادش شیر می داد. شیخ طهماسب هاشمی مزرعه ای را که آبا و اجدادش در حوالی توسکستان برای زاد و رود خود دست و پا کرده بودند به جناب ماهرو مومن داد. جناب ماهرو مومن از آنجایی که خود را شایسته نگهداری از آن نمی دانست دست رد به سینه او زد و گوشه ای نزدیک رود سند نشست تا به جریان آب بنگرد و بدین وسیله به فلسفه زندگی بیندیشد در حالی که هیچ گونه اندیشه ای به ذهنش خطور نکرد بلکه ذهنش متوجه مرگ شد که از سوی دیگر داشت بهش نزدیک می شد. جبار قهاری به شدت با سرنوشت خود مشکل داشت و شاید به همین خاطر بود که سوار بر اسبی خنگ به برج زهر مار رفت. جناب ماهرو مومن سر از گریبان بیرون آورد و در حالی که هیچ گونه نشانه بهبود درو مشاهده نمی شد به قهقرا رفت و در چاه اسکندر افتاد.
جبار قهاری از اسب خنگ خود پایین جهید، ریسمانی به درون چاه اسکندر فرستاد و هنگامی که اطمینان یافت ازین که جناب ماهرو مومن بهش چسبیده بود آن را بالا کشید. جناب ماهرو مومن بیرون که آمد رنگش مانند میت پریده و چهره اش سفید مانند گچ شده بود. هیچ نیرو، جان و روحی درش نبود. پدرام بایسنقر به فوریتهای کفن و دفن در شرکت مرگ برای همه زنگ زد و زمینه انتقال جنازه را به سرای ابدی فراهم کرد.

گاهنامه خسروان 11