loading...

محمد حسین راسخ افشار

پایگاه نشر آثار محمد حسین راسخ افشار

بازدید : 107
يکشنبه 14 مرداد 1403 زمان : 12:35

6

ماکان هوشیار در ته کوچه دانیال نبی دکانی داشت که به دو تا شاگرد معتمد سپرده بود. شاگرد نخست مردی بود که پسری داشت به سن پسرش و شاگرد دوم پسری بود که پدری داشت به سن خودش. در روز مادر مشتری ای آمد به مغازه تا هدیه ای برای مادرش بخرد. ماکان یک هدیه قشنگ به او پیشنهاد داد که وقتی مادر مشتری دید پسندید و خوشحال شد. مادر مشتری یک دنیا خوشحال شد بطوری که پر درآورد و به طبقه هفتم آسمان رفت، سپس از آنجا یکی یکی طبقات را پایین آمد و برگشت روی زمین سر جای خودش.

این زن متاهل بود البته، چون به هر مادر بود، ولی یک روز مردی که برای گردشگری به طبقه چهارم آسمان رفته بود به یک نظر دیدش و یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شد. عنبر نسا خودش را گرفت و بهش شکلک درآورد تا بلکه او را دک کند ولی عارف نسب پرروتر و سمج تر ازین حرفها بود که به این راحتی دست بردارد و تا چندین روز همین طور زاغ سیاه او را چوب می زد. ماکان هوشیار در کمال متانت شانه خود را بالا انداخت و وارد گود شد. دستهایش را خوب در روغن چرب کرد، صیقل داد، آستینهایش را تا بازو بالا زد و آمد جلو تا زیر یک خم او را بگیرد و ضربه فنی اش کند.

عارف نسب همین که دید دارد وارد جنگ می شود رفت آستین بالا زد، وضو ساخت و دو رکعت نماز کرد. ماکان هوشیار هر چه زیر یک خم او را گرفت و فشار داد و بالا و پایین کرد فایده ای نداشت که نداشت. دست آخر در حالی که هیچ فکری به مخش نمی رسید خودش چنان ضربه فنی شد که مادرش به سوگش نشست. علی اکبر شرح صدر به کمکش آمد. یک لشکر نیز به کمک خود آورد. این بنده خدا با همه لشکری که به کمک خود آورده بود موفق به انجام هیچ کاری نشد و دست از پا درازتر به منزل بازگشت.

شرح صدر ده روز روزه گرفت و هیچ چیز نخورد و نیاشامید. سوسکی در روز دهم روزه با او مواجه شد. شرح صدر به نشانه ادب به سوسک از جا برخاست، سلام کرد و تنها هنگامی سر جایش نشست که سوسک آنجا را ترک کرده و از آنجا رفته بود. چند سوسک دیگر سر و کله شان پیدا شد و با اجازه سوسک نخست جشن گرفتند و شبی را به شادی سپری کردند. شبهای بعد نیز به همچنین تا این که جواد رفسنجانی با سوسک کش تار و مار دمار از روزگارشان درآورد.

سوسکها که تار و مار شدند تا مدتی خانه ساکت و صامت بود. شرح صدر با استفاده از سکوت ایجاد شده کمی خودسازی انقلابی کرد. با هوای نفس خود جنگید و آن را کشت. البته هوای نفس تا او خود نمرد کشته نشد. این اتفاق در بعد از ظهر یک روز پاییزی افتاد. شرح صدر که مرد هوای نفسش نیز کشته شد و وقتی به خاک سپرده شد هوای نفسش نیز به خاک سپرده شد.

عبد العلی خازن به تماشای لولیان به بادغیس رفت و بساط خویش در میان سبزه انداخت. لولی ای میان مایه از دور نمایان شد. عبد العلی خازن سازی به دست او داد. لولی ساز را گرفت، کوک کرد و نواخت. گازری خوشرو از دور نمایان شد. عبد العلی خازن ساز را از دست لولی گرفت، به دست او داد و ازش خواست که بنوازد. گازر ساز زدن نمی دانست. عبد العلی خازن از خزانه غیب به او علم لدنی آموخت. گازر ساز زدن را شروع کرد و حالا ساز نزن کی ساز بزن. عبد العلی خازن زد به صحرای کربلا. روضه خواند و خواند و خواند بطوری که اشک از سنگ و چوب گرفت. مولانا عباس اقبال خراسانی از پشت کوه پیدا شد و کوله بار خود را بر زمین نهاد. گازر رخت او را گرفت تا بشوید.

نه، عزیز من، لازم نیست.

گازر ساز را گوشه ای انداخت و رخت مولانا عباس اقبال خراسانی را گوشه ای دیگر. مولانا عباس اقبال خراسانی پاپوش خود را به گوشه ای پرت کرد و به رقص پرداخت تا آفتاب پایین آمد. عبد العلی خازن نماز نکرده بود. دست دراز کرد، خورشید را بالا آورد، وضو ساخت، نماز کرد و آنگاه خورشید را پایین آورد. خورشید که پایین آمد به جهان لبخند زد. مائده ساداتیان به شادباش میلاد مسعود برادرش رفت و ازو دستلاف گرفت. هنگامی که بیرون می آمد پایش به پادری گرفت و زمین خورد البته نه جوری که طوریش بشود. یک زخم کوچک برداشت که زود برطرف شد. برادرش به دادش رسید.

چیزی شده؟

نه، داداش. ممنون.

برادرش به میدان تیر رفت و تیری در کرد که صاف به هدف خورد. سرهنگ با مداد دور محل اصابت تیر خط کشید و به عنوان نشان پیروزی به سربازان دیگر نشان داد. سربازان دیگر چاتمه فنگ کردند و وقتی دیدند کسی بهشان اعتنایی نمی کند پیش فنگ و سپس پا فنگ کردند و چون از هیچ کدام نتیجه ای نگرفتند دست فنگ کردند و عقب گرد به خلا رفتند. برادرش دو ساعتی در خلا معطل کرد بطوری که موشکی را به فضا فرستادند تا سراغش را بگیرند. او را در میدان تیر یافتند در حالی که داشت قلق گیری می کرد تا درست تیر درکند. سید محمود تاج آبادی دستش را گرفت بطوری که قلق گیریش بهم خورد و نتوانست درست تیر درکند.

ماشاء الله آقاجانی اخمهایش را توهم کرد و خواست بد و بیراهی نثار او کند که دید انگار کظم غیظ بهتر است. محمود تاج آبادی به مجرد این که متوجه کظم غیظ او شد به عنوان یک ویژگی مثبت شخصیتی ازش قدردانی کرد. ماشاء الله آقاجانی به یک اشاره انگشت بهش فهماند که از قدردانیش سپاسگزار است. با وجود این محمود تاج آبادی به تعریف و تمجید خود ادامه داد تا این که غروب شد. هر دو تا طهارت کردند، وضو ساختند و نماز کردند.

قبول باشد.

قبول حق.

علیرضا سادات نژاد یک طبق میوه برایشان آورد که تنها یکی ازش برداشتند و در حالی که بهش گاز می زدند، میوه سیب بود، خدا را به خاطر آفرینش خردمندانه اش سپاس گزاشتند. علیرضا سادات نژاد رفت و با سفره ای رنگارنگ برگشت. این دو بهش ایراد گرفتند که این کارها را نمی خواهد اما علیرضا سادات نژاد توجهی نکرد و سفره را آن میان انداخت. سید محمد گازر سر سفره را گرفت تا میزانش کند. علیرضا سادات نژاد او را همراهی کرد و کمک نمود تا غذا را بیاورند. غذا عبارت بود از خورش قورمه سبزی با سالاد شیرازی. جبار پاشایی یک طبق زولبیا بامیه آورد و جلوشان گذاشت. سید مراد هاجری آمد و مقدار زیادی زولبیا خورد بی این که دست به بامیه بزند. این موجب اعتراض مردم شد. سید مراد هاجری بامیه ها را نیز خورد. این سبب خوشحالی مردم شد.

صالح میرزایی عزم شیراز کرد. صادق شهیدی همراهش رفت تا این که در حوالی اصفهان اتوبوسشان پنچر شد. ناچار به توقف شدند. از حوالی بافق مردی با بقچه ای به کمر راه افتاد و تا به آنجاها رسید پنچری اتوبوس را گرفت. راحله مرنجانی در حالی که با ماهرخ می آمد کنار اتوبوس ایستاد و به چند بچه گربه که ظاهرا بی پدر و مادر بودند غذای مخصوص گربه ها داد. گربه ای عاشق او شد و دیگر ول کن معامله نبود. صالح میرزایی معامله را از دست گربه گرفت تا مجبور شود ولش کند.

گربه دست از پا درازتر محل را ترک کرد و به نزدیک سگی رفت که هیچ کس محل سگ بهش نمی گذاشت. سگ با او گرم گرفت و سر صحبت را گشود. گربه خود را به او معرفی کرد. سگ کمی ترسید و ازش فاصله گرفت. چرا؟ چون شناخت سبب ترس می شد. وقتی او را شناخت و فهمید که قادر به انجام چه کارهایی بود ترسید و عقب نشست. حق داشت. واقعا حق داشت. هر کس دیگری جای او بود همین کار را می کرد. گربه و سگ بزودی با یکدیگر دوست شدند و انجمن حمایت از حیوانات بی سرپرست یا بد سرپرست را بنیان نهادند. این انجمن تا روز قیامت برقرار بود و تنها در روز قیامت بود که منحل شد.

حضرت موش بی آن که کمترین ترس و هراس به وجود مبارکش راه بدهد با چند گربه که خود با چند سگ طرح دوستی ریخته بودند طرح دوستی ریخت و جهان جانوران را کن فیکون کرد. این مصادف بود با عید قربان چهار هزار و صد و بیست و نه که صد هزار میلیون گاو و گوسفند را از دم تیغ گذراندند و دریایی از خون راه انداختند. حضرت موش موش شد و توی سوراخی رفت تا از بلای بزرگ در امان بماند. اتفاقا گربه ای را ختنه کرده بودند و ختنه سورانش بود. حضرت موش به ختنه سوران گربه رفت و حسابی شکمی از عزا درآورد. از همه بیشتر چیزی خورد. دلش درد گرفت. شب اسهال و دل پیچه شد. به داروخانه دکتر خوک نژاد رفت و نسخه ای برای دل درد خود به دست دکتر داد تا داروهایش را بگیرد.

دکتر خوک نژاد از دنده چپ بلند شده بود. حسابی بنای پرخاش و بداخلاقی را گذاشت و حالش را گرفت. حضرت موش با وجود این در کار خود پافشاری کرد تا آنجا که دری به روی خود گشود و راه چاره ای یافت. خوشحال از نتیجه ای که عایدش شده بود به سراغ ابر قدرت هسته ای رفت و سکه ای به او داد تا ازش دعوت به همکاری کند. ابر قدرت هسته ای بی اعتنا به این سکه و به این موجود ابرو درهم کشید و دنبال کاری که اهل و عیال بهش داده بودند به بازار روز رفت.

بازار روز اندکی شلوغ بود. مرد بزرگ داشت به امور سر و سامان می داد. ابر قدرت هسته ای سکه ای از جیبش درآورد، روی پیشخوان گذاشت و قهوه ای سفارش داد. صاحب جمع یک فنجان قهوه برایش گذاشت. ابر قدرت هسته ای ملچ مولوچ کرد و فنجان قهوه را برداشت. کمی گویا تردید داشت. صاحب جمع با تعریف کردن لطیفه ای بی مزه خاطرش را جمع کرد. مرزبان چیزی روی دلش سنگینی می کرد که به خاطر گل روی ارژنگ به زبان نیاورد. اختر ساز مخالف را کوک کرد ولی نزد، بلکه به ماهایا گوش سپرد که می خواست روی یخ سرسره کند. سرهنگ کردان به خاطر رودربایستی ای که با همسر دوستش داشت دست روی دست نهاد. منوچهر خراط در راستای سیاستهای جاری با سرهنگ کوثر جنی نان بیار کباب ببر کرد. سرهنگ کوثر جنی باخت خود را به روی مبارک نیاورد و تنها به زدن لبخندی بسنده کرد.

جعفر جنی به او حسادت کرد و چرخ اقبال را در جهت عکس به حرکت درآورد. چرخ اقبال با همه دشواری ای که باهاش مواجه بود به حرکت درآمد و نیمی از جهان را برد. حمزه یارمحمدی به شدت برآشفت و چرخ اقبال را گرفت تا به صورتی دیگر تنظیم کند. وقایع زمینی و آسمانی به سمتی رفتند که اردشیر اردهال را به ازدواج با سوسن قلنبه کشاندند.

اردشیر اردهال جوانی خوب و سربراه بود. در رشته خاصی تحصیل نکرده بود ولی کار و باری داشت که بهش اجازه می داد که دستش به دهنش برسد. مادر و پدرش غیر ازو هفت دختر و پسر داشتند که به سختی از پسشان برمی آمدند اما توکل به خدا داشتند و بی صبری نمی کردند. خدا روزیشان را به هر شیوه ای می رساند و هیچ روزی نشد که گشنه سر بر بالین بنهند. البته ممکن بود نیمه گشنه باشند یا کاملا سیر نشده باشند ولی این طور نبود که بی هیچ لقمه ای که سق بزنند سر بر بالین بنهند. پدرش بازنشسته اوقاف و امور خیریه بود. درین سازمان زیاد دوام نیاورد و زودتر از موعد بازنشسته شد چون آبش با روسا توی یک جوی نمی رفت. یک جوری زیر آبش را زدند که ناچار خود را کنار کشید.

چون به ناچار خود را کنار کشید تا مدتها دمغ بود و دل و دماغ و حال و حوصله کل کل را با هیچ کس نداشت. هیچ کس البته به سراغش نیامد تا باهاش سر و کله بزند و کل کل کند مگر مادر فولاد زره که در نیمه دوم هزاره سوم از راه رسید، چمدانش را به دیوار تکیه داد و یکراست به کنج اتاق آمد که او نشسته بود. خیلی هول شد و دست و پاش را گم کرد. ساعتی که نه بلکه دقیقه ای طول کشید تا به خود بیاید و فکر خود را بر موضوع متمرکز کند.

مادر فولاد زره از طریق سرهنگ کوثر جنی ازین مطلب آگاه شده بود. سرهنگ کوثر جنی خود از طریق جعفر جنی ازین مطلب آگاه شده بود ولی به دلایل چندی که ترس یکی از آنها بود در آغاز خود را دم چک نمی داد و کناره می گرفت. جعفر جنی درین روزگار ساکن طبقه چهلم برجی در نیاوران بود و هنوز فرزند هشتم خود را به دنیا نیاورده بود. زنش هفت ماهه باردار بود و جعفر جنی برای رفاه حال او می خواست به فروشگاهی برود تا لباس بارداری برایش بخرد. فروشنده خود از طرفداران پر و پا قرصش بود و به محض دیدن او لب از لبش شکفت.

شما جعفر جنی هستید؟

خودشم.

چیزی می خواستید؟

بله، می خواستم برای همسرم لباس بارداری بخرم.

چه اندازه ای می خواستید؟

هر اندازه ای که پیدا بشود.

فروشنده چند تا لباس بارداری در اندازه های مختلف بیرون آورد و روی میز نهاد تا جعفر جنی از بینشان یکی را برگزیند. جعفر جنی هر چه گشت و زیر و روی آن را کاوید نپسندید و ترجیح داد به فروشگاه دیگری برود تا بلکه چیز مورد نظر خود را بیابد. فروشنده کمی ناراحت شد و در صدد برآمد که برود این ناراحتی را از دل مشتریش درآورد. جعفر جنی فروشگاه را علیرغم تلاش فروشنده ترک کرد و به فروشگاه کناری رفت که همان لباس بارداری را در اندازه های دیگری ارایه می کرد.

اینها در یک ردیف قیمتی هستند یا فرق دارند؟

همه جورش را داریم. کدامش را می خواستید؟

یک چیزی که خیلی گران نباشد، خیلی هم ارزان نباشد. چیز مناسب و خانم پسند که اقتصادی باشد.

شما چقدر پول دارید؟

من هیچ پولی ندارم.

پس چه طور خرید می کنید؟ البته منظور بدی نداشتم. اشتباه برداشت نکنید. منظورم این است که ما همه جوره در خدمت مشتریها هستیم. هر کس هر طور راحت باشد.

من سبیل گرو می گذارم. قبول است؟

بله، مانعی ندارد. فقط یکی موی درشت باشد.

بسیار خوب، بفرمایید. این موی سبیل درشت. قبول است؟

بله، حالا هر چه میل دارید بردارید.

جعفر جنی دو سه تا لباس که مناسب ارزیابی می کرد برداشت، به فروشنده داد و رسید خواست. فروشنده لباسها را در کاغذ پیچید، رسید بهش داد و فرستادش که برود. جعفر جنی لباسها را برداشت، با فروشنده خدانگهداری کرد و رفت. رفت تا یک روز برگردد و حسابهایش را با فروشنده صاف کند. این مهم تنها دو روز بعد صورت گرفت. جعفر جنی با قرض و قوله ای که ازین و آن کرد توانست مبلغ مورد نیاز را برای تصفیه حساب با فروشنده بدست آورد و یکراست به فروشگاه او رفت.

بفرمایید. این حساب شما. تمام و کمال. ببینید کم و کسری دارد یا خیر.

فروشنده پول را گرفت، شمرد و تبسم کرد.

خیر، هیچ کم و کسری ندارد. درست است. یا علی!

جعفر جنی به منزل رفت.

حاجی محمد صادق جباری شخصی بود که بواسطه قرض و قوله ای که به جعفر جنی داده بود ازش طلب داشت. جعفر جنی ازین بابت در فشار بود. می دانست که بدهکار است و باید در مهلت مقرر بدهی خود را بپردازد. بدبختانه وضعیت مالیش خراب بود و این اجازه را بهش نمی داد که هیچ بدهی را صاف کند. شاید و بلکه بی هیچ گمان بهتر بود به هیچ وجه دست به قرض و قوله دراز نکند. امکان داشت این کار را نکند اما کرد. هر که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند. ناچار به تکاپو افتاد تا پول را جور کند. به سختی موفق به انجام این کار شد. در واقع به قیمت از دست دادن استقلال و آزادیش موفق به انجام این کار شد. این طوری پول را بدست آورد، به حاجی محمد صادق جباری داد و خسته و مرده و ناامید به منزل برگشت.

حالا زمان نبرد بود برای بدست آوردن استقلال و آزادیش. اما مگر به این سادگی ممکن بود؟ به این مهم اصلا نایل نشد. در نبرد برای بدست آوردن استقلال و آزادیش با مانعی برخورد کرد که برای برداشتنش به دوستی مراجعه کرد. این دوست آمد، زمین و زمان را مطالعه کرد و تنها راهکاری که به ذهنش رسید استفاده از نیروی فیل بود. فیل در آن نزدیکی به هم نمی رسید. دوست به دوست دیگری که در هند سکونت داشت تلفن زد، موضوع را مطرح کرد و کمک خواست. دوست دیگر به دوست باز دیگری که در نواحی فیل خیز سکونت داشت تلفن زد و سفارش فیل داد.

فیل کمی لک و پیس داشت و خرطومش کمی کج و کوله بود ولی در هر صورت چهار ستون بدنش سالم بود و از همه مهمتر زور زیادی داشت. او را با هواپیمایی که دو سه روز دیگر از دهلی به تهران می پرید فرستادند. جعفر جنی خودش به فرودگاه رفت تا فیل را تحویل بگیرد. فیل در قفس خود به شدت بیقرار بود و هی خود را ازین ور به آن ور قفس می کوبید بطوری که خطر ضربه مغزی برایش وجود داشت یا ممکن بود جاییش به شدت زخم شود و خونریزی کند. اینها با خود فکر کردند و حساب و کتاب نمودند تا ببینند بهترین، ساده ترین و کم خطرترین روش برای درآوردن فیل از توی قفس چیست.

جعفر جنی پیش از هر چیز دیگر متوجه شد که فیل از جنی بودن او می ترسد و می هراسد. این را خیلی ساده کشف کرد ولی حل مشکل به این سادگی ممکن نبود. آیا می شد و درست بود که از جنی بودن خود به خاطر یک فیل دست بکشد؟ در هر صورت زمان از دست می رفت و فیل همین جور بیشتر و بیشتر می رمید. باید کاری کرد. جعفر جنی وردی خواند و دور خود دمید. هنوز ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که آثار جنی بودن از وجودش ناپدید شد.

فیل وقتی متوجه شد که جعفر جنی دیگر جنی نیست دیگر نترسید، نهراسید و نرمید. فیلبان قفس فیل را گشود، جعفر او را بیرون آورد، سوار کامیون کرد و برد تا به موضع تعیین شده برساند. جایی که محل مانع بود مردم جمع شده بودند و شلوغ پلوغ می کردند. جعفر از میان جمعیت گذشت، قفس فیل را به موضع تعیین شده رساند، درش را گشود و به فیل اجازه داد که بیرون بیاید. فیل مردد بود. انگار از جمعیت خجالت می کشید. جعفر رو به مردم کرد و تقاضا نمود که آنجا را خلوت کنند. کسی توجهی به این تقاضا ننمود. در واقع یکی دو نفری گوش کردند ولی بقیه هاج و واج ماندند و از جاشان تکان نخوردند. جعفر تقاضای خود را تکرار کرد. چهار پنج نفر دیگر به ایشان پیوستند و رفتند. فیل کمی به خود تکان داد. مانند این که کمی خجالتش ریخته بود یا داشت می ریخت.

آقا، یک کم جا خالی کنید! فیل راحت نیست.

باز چند نفر دیگر جا خالی کردند. فیل بالاخره توانست با خیال راحت از توی قفسش بیرون بیاید. نگاهی به اطراف انداخت. مردم ازش به اندازه کافی فاصله داشتند. دیگر خجالت نمی کشید. خرطوم خود را به سمت مانع گرداند، آن را به خرطوم خود فشرد و با زوری که به خود زد آن را از جا کند. مردم کف زدند. فیل به راستی کار بزرگی کرده بود. جعفر خیالش ازین بابت راحت شد. از فیل تشکر کرد. او را یک هفته پیش خود مهمان نمود و سپس با پروازی که به دهلی می رفت به هند بازگرداند.

گروهی از اجنه ازین که جعفر جنی از جن بودن دست کشیده و انسان شده بود گلایه داشتند. گهگاه پیش او می آمدند یا دست کم چند تا نماینده خود را پیش او می فرستادند تا گلایه خود را مطرح کنند. جعفر به اینها محل سگ نمی گذاشت و اگر با ایشان برخورد می کرد با روی خوش روبرو می شد. چند بار اینها توبیخ و تهدیدش کردند و برایش خط و نشان کشیدند تا بلکه از خر شیطان پایین بیاید و به اجنه بپیوندد. جعفر هرگز خود را نباخت و تسلیم اینها نشد که نشد. برعکس، خوب ایستادگی کرد و سینه سپر نمود.

به او سوء قصد کردند. کسی از اجنه یا از نمایندگان ایشان مامور شد که جهت عبرت سایر اجنه و جهت بازدارندگی از انسان شدن ایشان او را به سزای کارش برساند و به درک بفرستدش. جعفر داشت در خیابان راه می رفت که شستش خبردار شد که توطئه ای در کار است. با فرزی و چالاکی ای که هنوز از زمانهای قدیم درو باقی مانده بود ولی کم کم رو به کاهش داشت در کوچه ای پیچید تا رد گم کند. مامور اجرای نقشه شوم برای مدتی ردش را گم کرد ولی از رو نرفت و همچنان به تعقیب او ادامه داد. جعفر می خواست از عرض خیابان عبور کند که دید مردی با قیافه مشکوک از نزدیک او می گذرد. مشکوک بودنش به این لحاظ بود که مرتب به او نگاه می کرد و قصد داشت فاصله اش را ازو کمتر و کمتر کند.

جعفر فهمید که هوا پس است. در لحظه ای مناسب که ماشینی بین رهگذران فاصله می انداخت در کوچه ای پیچید و نفس خود را درسینه حبس کرد تا صدایش در نیاید. همانجا برای چند دقیقه ایستاد و خوب اوضاع را زیر نظر گرفت. اتفاق خاصی نیفتاد. نه کسی بهش نزدیک شد، نه نشانه ای از مشکوک بودن اوضاع مشاهده کرد. آب از آب تکان نخورد که نخورد. از پناهگاه خود بیرون آمد و راه منزل را در پیش گرفت. نزدیک در منزل رسیده بود که دستی از پشت سر یخه اش را گرفت. آهسته به عقب برگشت و همان مرد را باز شناخت.

شما با من چه کار دارید؟

من مامورم و معذور. من هیچ پدر کشتگی با شما ندارم و اصلا شما را نمی شناسم. مرا مامور کرده اند که شما را سر به نیست کنم. معذرت می خواهم، ولی چاره ای نیست. اگر در انجام ماموریتم کوتاهی کنم خودم را سر به نیست خواهند کرد.

این که درست نیست، برادر. این حرف خوبی نیست. حرف خوب بزنید. نه شما مرا سر به نیست می کنید، نه هیچ کس شما را به خاطر سر به نیست نکردن من سر به نیست می کند. این چیزی نیست مگر توهم یا وسوسه. شیطان تو جلدتان رفته. بر شیطان لعنت.

اگر من شما را سر به نیست نکنم آیا به من ضمانت می دهید که هیچ کس مرا سر به نیست نکند؟

خیر، من چنین ضمانتی نمی دهم. اصلا اجازه ندارم که چنین ضمانتی بدهم.

پس برایتان متاسفم. من باید ماموریتم را انجام بدهم.

یک لحظه صبر کنید. به من بگویید کی شما را تهدید کرده که اگر مرا سر به نیست نکنید شما را سر به نیست خواهد کرد.

من اجازه ندارم اسمش را بگویم. این یک راز است.

راز؟ وقتی صحبت سر کشتن یک انسان باشد راز چه معنایی دارد؟ من که جانم را از بازار نخریده ام، خدا به من داده است. شما حق ندارید جانم را که خدا به من داده از من بگیرید. نه شما، نه هیچ کس دیگر.

بله، باشد. من کاملا قانع شدم. اگر اجازه بدهید دیگر مزاحم شما نمی شوم و رفع زحمت می کنم.

مامور هلاکت او با این که واقعا قانع نشده بود رفع زحمت کرد و رفت. جعفر چند قدم او را مشایعت کرد و کمی تعقیب نمود تا ببیند به کدام سو می رود. مامور هلاکت به طهارت عمومی ای رفت که پشت مسجد جامع قرار داشت. جعفر بیرون طهارت ایستاد و صبر کرد تا مامور هلاکت بیرون بیاید. مانند این که توقف او در داخل طهارت بیش از معمول طول کشید. جعفر داخل راهروی طهارت رفت، به پشت در کوبید و انتظار کشید تا مامور هلاکت پاسخ بدهد یا دست کم اهن و اوهونی بکند.

هیچ خبری از پاسخ یا اهن و اوهون مورد نظر نشد که نشد. جعفر مضطرب گشت و با مشت به پشت در طهارت کوبید. مامور هلاکت در حالی که شلوارش را بالا می کشید در را گشود و بیرون آمد.

چه خبر است؟ در را از پاشنه کندید!

چیزی نیست، جناب مامور هلاکت. راستش نگران حالتان بودم. زیاد معطل کردید، گفتم مبادا خدای نکرده اتفاقی افتاده باشد.

چه اتفاقی؟ می ترسیدید مرده باشم؟ یا آرزویش را می کردید؟

هیچ کدام. ترس که نبود، آرزو هم نه. فقط نگران بودم. همین. حالا خدا را شکر حالتان خوب است. همین برای من بس است. خدانگهدار.

چطور شد؟ من قصد جانتان را داشتم و شما نگران حالم بودید؟ مگر چنین چیزی می شود؟

بله، کاملا امکان دارد. در مکتب عشق این چیز عجیب و غریبی نیست.

مکتب عشق؟ این دیگر چیست؟ نکند شما عاشق من هستید؟

من عاشق خدا هستم و چون او عاشق بندگانش است من کیستم که عاشق بندگانش نباشم؟ شما مگر بنده خدا نیستید؟

من بنده هستم؟ البته خدا که نیستم، پس ناچار بنده هستم. چرا، من بنده خدا هستم.

آفرین بر شما. من همین را می گویم. من می گویم که چون شما بنده خدا هستید به این عنوان که بنده خدا هستید عاشقتان هستم، نه چیز دیگر.

اگر من بنده کافری باشم چطور؟ اگر بنده مشرکی باشم چطور؟ این عشق شما به بندگان خدا شامل بندگان کافر و مشرک می شود؟

بله، عشق من شامل همه بندگان خداست، چه مومن و موحد، چه کافر و مشرک. هیچ نوع خط کش بین ایشان نمی گذارم.

شما اگر به کشتن کفار و مشرکین فراخوانده بشوید چه می کنید؟ به عنوان این که همه بندگان خدا را دوست می دارید فرمان خدا را انجام نمی دهید؟

نمی دانم. اما این حرف درستی نیست. شما از کجا می دانید که فلان کس کافر یا مشرک است که بر فرض که به کشتن او فراخوانده بشوید فرمان خدا را انجام بدهید؟ هیچ کس نمی داند که کدام بنده خدا کافر یا مشرک است مگر خود خدا. هیچ کس را خدا نمی آید پشت شانه اش بزند، یک بنده خدا را نشانش بدهد و بهش فرمان کشتن او را بدهد. اگر در روزگار پیغمبر می زیستیم و پیغمبر به وحی روح القدس فرمان خدا را در مورد فلان یا بهمان کس ابلاغ می کرد حرف دیگری بود. اکنون که وحی روح القدس وجود ندارد چون دیگر پیغمبری وجود ندارد هیچ کس حق ندارد و اجازه ندارد به خود حق بدهد که به فلان یا بهمان کس عنوان کافر یا مشرک بدهد و به این عنوان گمان کند که باید او را بکشد.

پس به نظر شما دیگر کافر و مشرک وجود ندارند؟ همه بندگان خدا مومن و موحدند؟

بطور کلی همه جور آدم وجود دارد. اما کار ما نیست که آدمها را قضاوت کنیم و به خیال خود فرمان خدا را در موردشان انجام بدهیم. اگر نظر مرا بخواهید ما نباید کار داشته باشیم به این که کی مومن و موحد یا کی کافر و مشرک است. ما باید به یکسان با همه مردم رفتار کنیم و مهر بورزیم. اگر قیامتی وجود داشته باشد که وجود دارد خدا خودش برای قضاوت مردم کفایت می کند.

پس شما به این جنگهایی که با نام دین و مذهب اتفاق می افتند اعتقاد ندارید؟

خیر، معلوم است که اعتقاد ندارم. اگر کسی تنها به این دلیل که خود را مومن و موحد می داند و به گمان خود قصد نابودی یک نفر یا یک تعداد کافر و مشرک را دارد دست به سلاح سرد یا گرم ببرد چه در اقدام خود موفق بشود و آن نفر یا آن تعداد را بکشد چه موفق نشود و تنها در دل او یا ایشان ایجاد ترس و هراس کند این از نظر من مردود و محکوم است. تنها موردی از جنگ دینی و مذهبی که به قید شرایطی مجاز یا حتی واجب است آن است که دشمن به شکل فردی یا جمعی به شما حمله کند. درین هنگام شما که نمی خواهید و نمی توانید تنها نظاره گر نابودی خود و نزدیکان و بستگانتان باشید ناچار اقدام به دفاع می کنید و به حمله دشمن پاسخ می دهید.

اگر درین موقع هم دست و دلتان به جنگ نرود چه باید کرد؟

این مورد امکان دارد دلایل مختلفی داشته باشد. ممکن است شما جنگ افزار لازم و کافی نداشته باشید، به لحاظ تعداد کم و به لحاظ نیرو ضعیف باشید یا اصلا جنگیدن بلد نباشید. ممکن است از کشتن و کشته شدن بترسید و بهراسید. درین صورت یا باید بایستید تا دشمن هر چه می خواهد و می تواند با شما بکند، یا باید با او سازش کنید یا این که ازو بگریزید. گمان نمی کنم راهکار دیگری وجود داشته باشد. در جنگ حلوا که خیر نمی کنند!

بله، متوجه هستم. اما این راهکار مناسبی نیست. انسان نباید بزدل باشد. انسان باید شجاع باشد. مطمئن باشید که انسان باید شجاع باشد. بزدلی در شان و مقام انسان نیست.

به هر صورت همیشه هستند کسانی که شجاع نباشند و ترسو باشند. اینها هم انسانند. شجاع نبودن و ترسو بودن انسان را از انسان بودن خارج نمی کند. اینها هم حق زندگی دارند. اینها هم حق دارند که از خطرات مصون و محفوظ باشند.

مامور هلاکت چون امر به هلاکت در جایی دیگر داشت از حضور جعفر مرخص شد و به دنبال ماموریت خود رفت. جعفر به طهارت رفت، بیرون آمد، وضو ساخت، به مسجد رفت و نماز کرد. در مسجد با منظره ای مواجه شد که بسیار تعجب کرد. این اتفاق هنگامی افتاد که نمازش را سلام می داد. موریانه ای به مسجد آمده بود و داشت تعقیبات نماز را بجا می آورد. جعفر به نزدیک او رفت، تقبل الله گفت و التماس دعا کرد.

قبول حق.

شما اینجا چه می کنید؟ نکند خدای نخواسته بی خانمانید؟

بله، من بی خانمانم. جا و سرپناه ندارم. به مسجد پناه آورده ام.

مسجد جای خوبی است. هم برای عبادت، هم برای پناهگاه. خوش آمدید. صفا آوردید.

ممنون.

مشکل خانوادگی که ندارید؟

چرا، مشکل خانوادگی هم دارم. مدتی است که با همسرم به اختلاف نظر خورده ام. آبمان با هم توی یک جوی نمی رود.

خوب، این که کاملا طبیعی است. هیچ دو نفر آدم، حتی خواهر و برادر دوقلو، کاملا مانند همدیگر فکر نمی کنند. اختلاف نمک زندگی است. بدون اختلاف زندگی ممکن نیست. نه تنها در زندگی انسان، بلکه در جهان هستی همه چیز بر پایه اختلاف است. اختلاف روز و شب، زن و مرد، زندگی و مرگ و همین طور چیزهای دیگر. ما باید با وجود اختلافها زندگی کنیم.

درست است. حالا اگر اجازه بدهید من بروم به نمازم برسم.

بفرمایید. التماس دعا.

محتاج دعا.

موریانه نماز دیگر را آغاز کرد. جعفر آهسته خدا را شکر کرد، پاشد بیرون آمد و کنار خیابان منتظر وسیله نقلیه ای ایستاد که سوارش شود. یکی از اجنه که با راس الجن به اختلاف نظر خورده بود جلو پاش ترمز زد و شیشه را پایین داد.

بیا بالا.

جعفر با کمی تردید که به نظرش ضروری می رسید در را گشود، بر صندلی جلو نشست و کمربندش را بست.

چرا تردید داشتی؟

به نظرم ضروری می رسید.

چرا؟

به خاطر این که تازگیها مساله ای در برخی جاها پیش آمده که مربوط به همین است.

چه مساله ای؟

حالا شاید مناسب نباشد. بگذار برای وقت دیگر.

سم جن دنده یک گذاشت و راه افتاد. در میان راه سکوت بود. جعفر همه اش درین فکر بود که این سم جن چه از جانش می خواهد و چرا سوارش کرده. سم جن خود را به بی اعتنایی زد و رانندگی اش را کرد تا این که به دروازه قزوین رسیدند.

این هم از دروازه قزوین. خوب، منتظر چه هستی؟ پیاده شو!

چرا اینجا؟

کجا پس؟

من می دانستم تو تو کله ات یک فکر پلیدی داری. از اول بیخود بهت اعتماد کردم و سوار شدم. افسوس.

نه، بابا. بی شعور خودتی. من هیچ فکر پلیدی تو کله ام نداشتم و ندارم. حالا اگر اصرار داری که این طوری باشد، باشد. به هر حال رسیدیم به دروازه قزوین. می خواهی پیاده بشوی، پیاده شو. نمی خواهی پیاده بشوی، پیاده نشو. خودت می دانی.

حالا مقصدت کجاست؟

من دارم برای مراسم نکوداشت فردوسی به طوس می روم. می خواهی با من بیایی؟

حالا چرا ازین مسیر می روی؟ این ره که تو می روی به ترکستان است.

ترکستان جای دوری نیست. طوس همان نزدیکی است. چند ساعت بیشتر فاصله نیست.

تو اهل و عیال و زن و بچه نداری؟

چرا، دارم. چطور مگر؟

خوب، این بندگان خدا را همین جوری ول می کنی می روی دنبال عیش خودت؟

عیش خودم؟ کدام عیش؟ من هر کار می کنم به خاطر اینهاست. تو فکر می کنی من بیکارم؟

آره، خوب. راستش به نظرم می آید که تو بیکاری. حالا شاید هم اشتباه می کنم.

بله که اشتباه می کنی. من به خاطر کارم دارم می روم.

کارت چیست؟

مراسم نکوداشت فردوسی را که در طوس تدارک می دیدند مرا به عنوان سخنران گشایش نکوداشت انتخاب کردند. پول خوبی هم می دهند.

چقدر بهت می دهند؟

این جزو اسرار است. فضولی موقوف.

باشد. نگو. اصرار نمی کنم.

التماس هم بکنی نمی گویم.

سم جن که دید جعفر قصد همراهیش را دارد مخالفتی نکرد و بهش اجازه داد همراهش بیاید. البته جعفر نیاز داشت به این که نخست به زن و بچه اش سفر خود را اطلاع بدهد چون نمی خواست، نمی توانست و نمی بایست ایشان را بی اطلاع بگذارد و دل واپسشان بکند. زنش مخالفتی ننمود مگر این که نیاز به پول داشت چون که جعفر نفقه اش را نداده بود. این است که جعفر دست کرد از تو کیفش گوشیش را درآورد، مقداری پول که بیشتر از سقف مجاز انتقال روزانه نباشد به او فرستاد و دیگر آماده رفتن بود. بچه هاش دلتنگش می شدند و پول براشان در درجه دوم اهمیت بود. جعفر به ایشان وعده داد که اگر صحیح و سلامت به سفر برود و برگردد براشان چیزهای دلخواهشان را بخرد و بیاورد. بچه ها آرام گرفتند و خاطر باباشان را آسوده کردند که با وجدان راحت عازم سفرش بشود.

سم جن دست فرمان خوبی داشت. در کمتر از یک روز به طوس رسیدند و در اتاقی جا گرفتند. جعفر به خاطر این که توی راه نمازش قضا شده بود ناراحت بود و پیش از هر چیز به طهارت رفت، وضو ساخت، قبله را از روی تصویر دید، جانماز انداخت و نماز کرد. سم جن ازین بابت ناراحتی خاصی نداشت.

شما نماز نمی کنید؟

من از نماز معافم.

عذر شرعی دارید؟

به نسبت. البته شرع به من نماز را تکلیف نکرده.

مگر ممکن است؟

در دنیا همه چیز ممکن است. هیچ تعجبی ندارد.

دنیا را ولش. دنیا که مهم نیست. من صحبت شرعی کردم. شما عذر شرعی دارید؟

شرع را ولش. شرع چیست؟ یک مشت احکام اجباری و عقاید جزمی. با شرع که زندگی نمی شود کرد. عقب می افتید.

تا تعریفتان از عقب افتادگی چه باشد. اگر منظورتان از عقب افتادگی این باشد که از پول درآوردن و خوش گذراندن عقب بیفتید، بله، عقب می افتید.

خوب، این چه سود؟ چه سود که از پول درآوردن و خوش گذراندن عقب بیفتیم؟ چرا عقب بیفتیم؟ نمی خواهیم عقب بیفتیم!

شما مانند این که به آخرت ایمان ندارید. اگر به آخرت ایمان داشتید این حرف را نمی زدید.

ایمان که ندارم ولی انکار نمی کنم. وقتی در وحی الهی صحبت آخرت را می شنویم انکار نمی کنیم ولی به این خاطر ایمان نداریم. شنیدن کی بود مانند دیدن.

اگر آخرت را می دیدید ایمان می آوردید؟

شاید.

بله، این هم حرفی است. آدم تا به چشم خودش چیزی را نبیند باور نمی کند. البته این استدلال ضعیفی است. شامل همه چیز نمی شود. شما مادر را می بینید ولی مهر او را نمی بینید. آیا چون مهر مادر را نمی بینید می توانید انکارش کنید؟

انکار نمی کنیم ولی ایمان نمی آوریم. مادرهایی هستند که مهر ندارند. بچه هاشان را رها می کنند.

چه ربطی دارد؟ من بطور کلی صحبت می کنم. مقصودم استثناها نیست. شما مادر را می بینید که برای بچه هاش فداکاری می کند، از خود می گذرد، همه کار می کند و هیچ مزدی نمی خواهد. مهر او را نمی بینید ولی از روی این ویژگیها به وجودش ایمان می آورید.

بله، خوب. حرفی نیست.

آخرت همین طور است. شما خودش را درین دنیا نمی بینید ولی با نشانه هاش به وجودش ایمان می آورید.

چطور؟

ببینید، به دور و برتان نگاه کنید. همین زمستان مرگ است و بهار رستاخیز. هر سال تکرار می شود و همه می بینند اگر چشم بینا داشته باشند. همین دانه ای که در خاک می کاریم مرده ای است که گیاهی زنده ازان می روید. همین جنین که در رحم مادر است مرده ای است که وقتی روح خدا دران دمید زنده می شود و نوزادی بدنیا می آید. این میت و متوفی که به خاک سپرده می شود همان جنین است که در رحم مادر به انتظار تولد و زندگی بسر می برد. منتها این که ساعت و تاریخ رستاخیز کی خواهد بود هیچ کس نمی داند حتی پیغمبر و امام و ولی و وکیل و وصی ایشان. علم آن تنها در نزد خداست و بس.

الله اکبر. لا اله الا الله. استغفر الله ربی و اتوب الیه.

سم جن در لحظه غش کرد. وقتی به هوش آمد به طهارت رفت، وضو ساخت و نماز کرد.

مراسم نکوداشت فردوسی در فضایی آکنده از معنویت و عطر شهادت که در هوا پخش بود برگزار شد. سم جن پشت بلندگو رفت، به حضار نگاهی سرتاسری کرد، بسم الله گفت و چنان نطق کرد که حضار بر جای خود میخکوب شدند و تا یکی دو ساعت پس از پایان مراسم میخشان از جا باز نشد. جعفر به او به این مناسبت تبریک گفت و براش آرزوی موفقیتهای بیشتر و بهتر کرد. موقع بازگشت به ولایت یادش افتاد به بچه هاش وعده خرید یک تعداد چیزهای دلخواهشان داده بود. جهت وفای به عهد به فروشگاهی رفت و چند تا چیز که گمان می کرد بچه هاش دوست می دارند و می پسندند خرید و داد بسته بندی کردند تا به صورت آبرومند بهشان هدیه بدهد.

در مسیر بازگشت پیرمردی را دیدند که کنار جاده ایستاده بود و براشان دست تکان می داد. او را سوار کردند. همان مسیر را می رفت ولی وسیله نداشت. این جوری به یک بنده خدای در راه مانده خدمت می کردند. پیرمرد در طول راه ساکت بود. مهر سکوت بر لب زده بود. جعفر چند بار کوشید سر صحبت را با او بگشاید ولی موفق نشد. پیرمردی سرسخت و تسلیم ناپذیر بود یا این طور به نظر می رسید. سم جن بیشتر تمرکز بر رانندگی اش داشت ولی گهگاه او را زیر نظر می گرفت تا بلکه لحظه ای مناسب برای مصاحبت با او بیابد. این فرصت تا پایان سفر فراهم نشد که نشد. وقتی به دروازه قزوین رسیدند پیرمرد پیاده شد. تنها چیزی که به زبان آورد یک کلمه تشکر خشک و خالی بود و بس. البته سم جن از سوار کردن او هیچ انتظار مادی نداشت. همین اندازه که به بنده خدایی کمک کرده بود براش بس بود.

پیرمرد به محض رسیدن به مقصد از ماشین پیاده شد و رفت. سم جن تا چند قدم دنبال او رفت ولی چون دید حاصلی ندارد برگشت و با جعفر به میدان اصلی قزوین رفت. آنجا به مناسبت عید فطر جشن گرفته بودند. شربت و شیرینی می دادند. پیرمرد در میان جماعتی مشاهده شد که داشتند دیگ سمنو را هم می زدند و آواز می خواندند. سم جن او را به جعفر نشان داد.

ولش کن. بگذار راحت باشد و به کارش برسد.

سم جن حرف او را پذیرفت و بی خیال پیرمرد شد. این دو چیزی در حدود دو ساعت و پنجاه دقیقه در محل ماندند، از شربت و شیرینی که پخش می شد برداشتند و چون تشنگی و گشنگی شان برطرف شد سوار شدند تا به سمت رودبار بروند. نزدیک رودبار که رسیدند آهسته کردند و کنار جاده پیاده شدند. هوا خوب بود. بادی ملایم می وزید. نسیمی. سم جن به سمت چشم انداز رفت. بدجوری متاثر شد. چرا؟ چون با چیزی مواجه شد که تا کنون با آن مواجه نشده بود. آن چه بود؟ آن این بود که پول نداشت. دست کرد تو این جیبش، پول نداشت. دست کرد تو آن جیبش، پول نداشت. دست کرد تو جیب پشتش، پول نداشت. دست کرد تو کیف پولش، پول نداشت.

کمی جلوتر که رفتند با پیرمرد مواجه شدند در حالی که داشت با عینک خود به چشم اندازی می نگریست که بسیار دور بود. سم جن خواست با او باب صحبت را بگشاید ولی نتوانست چون گمان کرد که نمی بایست. جعفر مقداری پول تو جیب او نهاد چنانکه سم جن در آغاز تعجب کرد و سپس گل از گلش شگفت. پیرمرد از محلی که قرار داشت تکان خورد، آستین پیرهنش را بالا زد و به ایشان نزدیک شد. سم جن به او سلام کرد. پیرمرد پاسخ داد. جعفر گوشه ای بر یک تخته سنگ نشست و به دوردست خیره شد. سم جن به نزدیک او رفت و بهش پیوست. هر دو در حالتی که مراقبه را می مانست فرو رفتند. پیرمرد مراقبه ایشان را به هم زد. سوالی داشت. چیزی می خواست. سم جن دست کرد از توی جیبش مقداری پول درآورد و به سمت او گرفت. پیرمرد پول را قبول نکرد و به خودش برگرداند.

سم جن در حال مراقبه بود که گوشیش زنگ زد. محلی بهش نگذاشت.

خوب، جواب بده دیگر!

گوشیش را برداشت. هر کس پشت خط بود داشت خبر بدی بهش می داد چون خطوط ناراحتی و اضطراب بر چهره اش نقش بست. جعفر به نزدیک پیرمرد رفت، یکی آهسته پشت شانه اش زد و تک سرفه ای کرد تا حضور خود را به وجود مبارکش اعلام نماید. پیرمرد به روی مبارک نیاورد. انگار نه انگار که کسی بر شانه اش زده بود. آیا بیحس یا بیهوش بود؟ خیر، هیچ کدام نبود. تنها چیزی که می توانست باشد این بود که لای استخوان پای راستش یک تکه پیه آورده بود که حرکتش را مختل می کرد. سم جن از توی ماشین یک آچار و یک پیچ گوشتی درآورد و به کمک اینها کوشید تا پیه را از لای استخوان پای راستش درآورد ولی تا شب که کوشید هیچ فایده ای نبرد مگر خستگی فراوان و عرق ریزی بی پایان. نزدیک شب که شد هاتف غیب بهش رساند که استخوان پای چپ پیرمرد پیه آورده بود. این مرتبه که اقدام به عمل کرد موفقیت آمیز بود و پیه را پیروزمندانه درآورد تا به پیرمرد نشان بدهد.

خیلی ممنون. محبت کردید.

خواهش می کنم. قابل شما را نداشت. ما بیش ازینها به شما مدیونیم.

جهت خواب گوشه ای را نزدیک پرتگاه برگزیدند، چادرشان را برپا کردند و زیرش خزیدند. صبح علی الطلوع با قلقلک پرتو آفتاب بیدار شدند. نمازشان قضا شده بود. طهارت کردند، وضو ساختند و نمازشان را قضا نمودند. باد خنک آهسته ای می وزید. نسیم بهشتی. بوی خوش می داد. عین عطر. پیرمرد نفس راحتی کشید و از آنجا رفت.

شخصی نامعلوم از سمت روبرو آمد و پیرمرد را با خود برد. سم جن با حسرت به رفتن او نگاه می کرد. جعفر برای او آب میوه ای آورد تا بنوشد ولی سم جن ننوشید چون ترسیده بود. می ترسید چیزی اتفاق بیفتد که انتظارش را نمی کشید. شخص نامعلوم پس از بردن پیرمرد به سمت آنها برگشت و در خوردن شیرینی باهاشان شریک شد. سم جن کمال تشکر را ازو کرد و به صرف شام در چلوکبابی شمشیری بازار دعوتش نمود. شخص نامعلوم در آغاز مردد بود و می خواست نپذیرد ولی با اصرار سم جن ناچار به پذیرفتن دعوتش شد. جعفر نمی توانست یا نمی خواست برای شام با آنها باشد، به همین خاطر در کمال ادب از سم جن تشکر کرد و به منزل برگشت.

سم جن کمی تامل کرد و به سراغ یخچال رفت تا برای خوردن چیزی پیدا کند. چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. اینجا بود که پندی از شیخ شافدولک وهابی به خاطرش آمد. به دنبال این یادآوری پند شیخ شافدولک وهابی بود که پاش به پایه چهارپایه ای خورد که روش مقدار زیادی میوه را چیده بودند. همه میوه ها فروریختند و بر زمین پخش شدند. محمد جواد افندی از روی صندلی راحتی اش برخاست، به سراغ محمد بن سلمان رفت و گوشش را کشید. محمد بن سلمان به دلیل مشکل پوستی نیاز به متخصص پوست داشت و نیازش واقعا مبرم بود. جواد صبوری بدون این که محلی به این بشر بگذارد به دنبال جبار شکوری فرستاد تا ماشین مشدی مندلی را برای عروسی دختر هما آهنگ گل بزند.

دختر هما آهنگ تازگیها با پسری آشنا شده بود که یک دل نه صد دل عاشقش شده بود. این پسر در زندگی هیچ کاری نمی کرد و به نوعی بیکار بود. آیا بیکاریش به حدی بود که مانع ازدواجش با او می شد؟ تقریبا. طبعا خانواده دختر ازین وضعیت خبر داشت و نمی خواست یا نمی توانست اجازه بدهد که این ازدواج سر بگیرد. هما خودش به شدت متمایل بود که این ازدواج سر بگیرد. پسر نیز با او همعقیده بود. پدرام با وجود این که بیکار بود بیعار نبود و اتفاقا خیلی ناراحت و نگران بود که بیکار است. به همین خاطر است که روزی به دفتر کاریابی وزارت کار و رفاه اجتماعی مراجعه کرد تا کاری مناسب خود بیابد یا دست کم پرونده ای برای خود درست کند تا موضوع را پیگیری نماید.

شخصی بسیار محترم و شریف به تورش خورد که ترتیب کارش را داد و بزودی پرونده ای براش درست شد. با درست شدن این پرونده براحتی توانست کار مورد نظر را پیدا کند و مشغول به کار شود. قضیه ازدواجش به این ترتیب ختم به خیر شد و ازدواجش با هما سر گرفت. این ازدواج به تولد یک دختر و سه پسر انجامید. دختر را آرام نام نهادند و پسرها را اشکان، آرش و آرشام. آرام وقتی به سن شش سالگی رسید مبتلا به بیماری ریوی سختی شد که تا پایان زندگی با او ماند. اشکان و آرش در ناز و نعمت زیستند ولی آرشام فقیر شد و محتاج به نان شب. او روزی که برای جست و جوی کار به بازار رفته بود با شخصی برخورد کرد که بی گمان شبیه به هیچ کس دیگر نبود. پیرمردی بود با عمامه ای سیاه و ریشی سفید. تا اینجا چیز خارق العاده ای نداشت ولی وقتی دست در گریبانش می کرد و بیرون می آورد دستش نورانی می شد مانند ماه شب چهارده.

آرشام از برخورد با او ترسید و لرزید. پیرمرد به نزدیک او آمد.

نترس، جانم. از من بهت آسیبی نمی رسد. من آمده ام تا تو را به راه راست ببرم.

راه راست؟ راه راست کدام است؟

راه راست راه دین است، راه خداست. من آمده ام تا تو را به راه دین و راه خدا ببرم.

دستتان چرا این طوری است؟ من از شما می ترسم. شما کی هستید؟

پیرمرد چیزی زیر لب گفت که چون بادی شدید وزیدن گرفت آرشام درست نشنید ولی گمان کرد که درست شنیده است. این است که راه را اشتباه رفت و با سر در چاه افتاد ولی الحمد الله بخیر گذشت و جان سالم بدر برد. در نقطه ای نزدیک چاه مردی بی نام و نشان ایستاده بود و بهش نگاه می کرد. به او نگاه کرد. نگاهشان با هم برخورد نمود. هیچ چیزی از توش درنیامد. چند لحظه ای که گذشت دو تاشان از آنجا رفتند و به کار خود پرداختند.

چیزی که قابل توجه بود این که مهشید با شتاب سرسام آوری به سوی نابودی می رفت. مسعود از ته چاهی درآمد، او را نجات داد و به ته چاه برگشت. عقربی که ته چاه اقامت داشت او را نیش زد. مسعود با کله از چاه بیرون زد، فریادی از سر درد کشید و جان سپرد. حمزه محمودی برای آخرین بار به دوستی که در نزدیک اوشان و فشم اقامت داشت هشدار داد که ولش کند. دوستش بی توجه به هشدار او به کار ادامه داد تا این که به جرگه بی خانمانان عیالوار پیوست. حسن خانجانی به خاطر دلواپسی شدیدی که داشت جوش کرد و کلی دل دل زد. ابو عبدالله ترقه به او چراغ سبز نشان داد و دوتایی تن به آب دریای ربع مسکون زدند. جابر ابن حیان با وجود وحی الهی که به یکی از پیامبران بنی اسراییل می شد به میل خود قانونی را به مجلس کشاند که موجب مخالفت همگان شد مگر پیری رنجور و رنگ پریده که در سمت چپ باشگاه روزنامه نگاران پیر زانوی غم بغل کرده بود. زولای ابو عمر به خاطر تعارف و تکلفی که با مهشید عباسی داشت از در پشتی چایخانه مشهدی عبدالله به کبابخانه مشهدی ید الله پناه برد. ابو عمر ملاج با نهایت صداقتی که در خود سراغ داشت به نزدیک شاه ابو عمر مهتابی مشرف شد، آستین خود را بالا زد و بدون رسیدن به نتیجه خاصی به سیم آخر زد. شخصی که از دور شاهد اوضاع بود نزدیک آمد، اوضاع را از نزدیک مشاهده کرد و بی این که به نتیجه خاصی برسد از همه چیز و همه کس فاصله گرفت تا شاهد چیز دیگری نباشد ولی خوشبختانه یا بدبختانه دولت عشق با ملت عشق دست به یکی کردند و به دشمن دوستان پیوستند.

صغری کبرایی اصلا انتظار این را نداشت چنانکه به کبری صغرایی خبر حمله قریب الوقوع این را به آن داد ولی همچنان بی نتیجه. جواد شجاعی بی هیچ هراس روی مدار صفر درجه قرار گرفت و شاهد عبور قطار مرگ و زندگی از تنگه بواسیر بود. سنندج باریجانی به شرط چاقو با علی اصغر علی اکبری کنار آمد و خود را با شرایط تازه وفق داد. جبار باغبان بی هیچ هراس پا در سرزمین شادی بی مرز نهاد و تا مرزهای جغرافیایی جاویدان خرد پیش رفت. چاودار به سرعت جایگزین علوفه شد. مردم سرزمین بی ملت با ملت مردم بی سرزمین دست به یکی کردند و به اختراع جایی همت گماشتند که به یکی دو نفر بدجوری دهن کجی می کرد. سرباز بی جیره و مواجب سرزمین فرات در حین خدمت فوت کرد. علی اکبر علی اصغری به او پیوست ولی در میان راه پشیمان شد و به جای نخست برگشت. هشام یکتا با مشاهده این وضع رو به قبله دراز کشید و به انتظار مرگ ماند در حالی که مرگ نیامد و او را دماغ سوخته کرد. جواد جاوید بی هیچ شک و تردید به نقطه ای در پشت درختی رفت که دختری در پشت آن داشت بدن خود را در حجاب می پوشاند ولی با مشاهده او دست از کار کشید و بهش سلام کرد. جواد در ابتدا ترسید و لرزید چون آمادگی برخورد با چنین صحنه ای نداشت ولی بلافاصله بر ترس و لرز خود غالب شد و دست و پاش را جمع و جور کرد. دختر از خانواده ای متمول بود که دستش به دهنش می رسید ولی پیشتر ازان نمی رفت. همان نیز خوب بود. بیشتر چه نیازی داشتند؟ هیچ! همین که زندگی روز به روز می گذشت کفایت می کرد.

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 9
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 15
  • بازدید ماه : 41
  • بازدید سال : 125
  • بازدید کلی : 4413
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی