5
در کنار برکه ای بی آب راه می رفت. چند مرغ دریایی به هوا پریدند. چند ماهی به خشکی جهیدند. چند مار بر پشت خزیدند. چند فیل با خرطوم خود به سمت مشرق و مغرب آب پاشیدند. کمی این سوتر آمد. اردکی به پایش نوک زد. دست نوازش به سرش کشید. شیری از بیشه درآمد و غرید. دست نوازش به سرش کشید. نهنگی از اقیانوس سوم به خشکی دوم کوچید. دست نوازش به سرش کشید. مارماهی ای به ماری و ماهی ای غبطه می خورد. دست نوازش به سرش کشید. محبتش به جانداران حد و مرز نداشت. جانداران را حرمت می نهاد. چرا که نه؟ اینها همه آفریدگان خدا بودند. حرمت نهادن به آفریدگان خدا حرمت نهادن به خدای آفریننده بود.
از سمت روبرو لشکری جرار با هزاران سرباز سواره و پیاده به او نزدیک شد. او تنها با یک اشاره انگشت سبابه دست راست همه را تار و مار کرد و به دیار عدم فرستاد. آیا این با محبتی که به همه آفریدگان داشت تضادی پیدا می کرد؟ خیر. چرا؟ به این دلیل که این نیز جزو برنامه بود. هیچ چیز با هیچ چیز تضاد نداشت. همه چیز در لوحه ای محفوظ ثبت بود. قدرت و ارادت او در هیچ چیز تاثیر نداشت. این نیز جزو برنامه بود.
چند کشور با یکدیگر اختلاف پیدا کرده بودند و سر هیچ و پوچ می جنگیدند. صلح و صفا را بینشان حکمفرما کرد. چند کشور با یکدیگر در صلح و صفا می زیستند. جنگ را بینشان ایجاد کرد. نمایندگانی ازین کشورها به نزدیک او آمدند و پیام سرانشان را به وی ابلاغ کردند. به اینها پاسخ مقتضی را داد و روانه شان کرد. چند کشور خواهان جا به جایی مرزهایشان بودند. به این کار سر و سامان داد. چند جا قحطی شده بود. برای مردمشان هزاران هزاران کیسه برنج، گندم و سایر نیازمندیها گسیل داشت. چند کشور از بس در ناز و نعمت بودند خوشی زیر دلشان زده بود. هزاران هزار کیسه خالی به نزدیک ایشان گسیل داشت تا خوشیها را از زیر دلشان جمع کنند.
زنی با چهره ای مغموم به نزدیکش آمد.
چه می خواهی؟
خواهش می کنم برای من کاری بکنید.
ممکن است توضیح بدهید چه کاری از دست من برایتان برمی آید؟
زن به او نزدیکتر شد. تقریبا نفسش به صورت او می دمید.
من آمده ام جانتان را بگیرم.
شما کی هستید؟
زن نقاب از چهره خود برگرفت. او عزراییل بود.
بفرمایید. این شما و این جان من.
عزراییل جان او را گرفت و به نزدیک عرش اعلی رفت. آنجا هوا خیلی سرد بود. همه چیز یخ بسته بود. سگی در لانه اش عوعو می کرد. سگ با استخوانی که جلوش انداخته بودند احساس شادی نمی کرد. انگار کمش بود یا چیز دیگری می خواست.
گربه ای از در دوستی با او درآمد. موشی نیز به بازی پیوست. گیس گلابتون داشت گیسش را شانه می زد. جلو آینه قدی ایستاده بود.
من چقدر خوشگلم! کیست مثل من؟ نیست مثل من!
موش به نزدیک او آمد. گیس گلابتون یک چنگه شکر از تو شکردان برداشت و جلوش پاشید. موش رفت تو شکر و آنقدر توش وول خورد تا ناپدید شد. حضرت دوستاق باشی در زد.
بفرمایید؟
من حضرت دوستاق باشی ام.
کارتان؟
در را باز کنید، بیایم تو.
گیس گلابتون در را باز کرد. حضرت دوستاق باشی آمد تو. یکراست سر اصل مطلب رفت.
من خواستگار ننه شهربانو هستم. مرا به مراد دلم برسانید.
گیس گلابتون خودش را به نشنیدن و نفهمیدن زد. این جوری قرین به نجات بود وگر نه قرین به عقاب. حضرت دوستاق باشی حوصله این رفتار را نداشت. دمش را گذاشت روی کولش و رفت. در حوالی ساعت سه صبح شخصی سراسیمه در واحدشان را کوبید. حضرت دوستاق باشی خود را به خواب زد و پاسخ نداد. همسرش سراسیمه پاشد و رفت تا پاسخ بدهد. حضرت دوستاق باشی پتو را روی سرش کشید و تا صبح خوابید. صبح که پاشد سیل ویرانگر تا کمرش را زیر آب برده بود و خانه را داشت با خود می برد. ای دل غافل! این طوری که امکان نداشت. حضرت دوستاق باشی سراغ همسرش را گرفت. همسرش رفته بود گل بچیند. گل را که چید با او همراه شد تا بی نهایت.
در بی نهایت انقلاب کبیر شده بود و مردم بی نهایت مشغول بودند که سهم الارث خود را از انقلاب بگیرند. حضرت دوستاق باشی قاطی ماجرا نشد ولی خودش قاطی کرد و سیمهایش اتصالی نمودند. همسرش با گلهایی که از باغ چیده بود سینه آویزی درست کرد و به گردن پیروز انقلاب کبیر آویخت. پیروز انقلاب کبیر سجده شکر به درگاه ایزد منان به جای آورد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.
جواد به نانوایی رفت و ده نان سنگک گرفت. مادرش ده تومن بهش داده بود. تعجب کرد که چگونه ممکن بود با ده تومن ده نان سنگک گرفته باشد. امکان داشت که با یک تومن یک نان سنگک گرفته باشد؟ نه، بابا! امکان نداشت! در چه عصر و روزگاری می زیست مگر؟ گذشت آن عصر و روزگاری که با یک تومن یک نان سنگک می گرفتند. اکنون با پنج هزار تومن یک نان سنگک ساده می گرفتند، با ده هزار تومن یک نان سنگک یک ور کنجدی، با پانزده هزار تومن یک نان سنگک دو ور کنجدی و با بیست هزار تومن یک نان سنگک دو ور کنجدی بزرگ می گرفتند. این بود. به همین خاطر جواد با تعجب ده نان سنگک را که گرفته بود به منزل آورد، به مادرش داد و به باشگاه بدنسازی نزدیک خودشان رفت.
آقا منتظر بود. داشت خودش را گرم می کرد. گرم شد. بچه ها دورش حلقه زدند. همه خودشان را گرم کردند. گرم شدند. جواد سلام کرد. خجالت می کشید. یک کم دیر آمده بود. آقا همچین بفهمی نفهمی اخمی کرد ولی نه بیش از آن. جواد قاطی بچه ها شد. انسان نئاندرتال در را گشود و آمد تو. آقا با او برخورد شدیدی کرد و انداختش بیرون. انسان نئاندرتال ناراحت شد و دست از پا درازتر پی کارش رفت. جواد وسط تمرین از غفلت آقا استفاده کرد و دنبال انسان نئاندرتال گشت. کجا می شد پیدایش کرد؟ نمی دانست. منزلش کجا بود؟ نمی دانست. محل کارش کجا بود؟ نمی دانست. هیچ چیز در موردش نمی دانست. حالا چه می خواست، چه می توانست و چه می بایست بکند؟
امیر هوشنگ ورجاوند او را به محل اختفای انسان نئاندرتال هدایت کرد. انسان نئاندرتال در غاری به فاصله هفتاد فرسنگی مشهد اردهال مخفی شده بود. وقتی این دو وارد غار شدند او را دیدند که بر بستری از سنگ سخت دراز کشیده بود و به سختی دم و بازدم می زد.
او را می بینی؟
آره.
به نظرت چرا این طوری است؟
نمی دانم.
امیر هوشنگ ورجاوند نزدیک تر رفت، شانه انسان نئاندرتال را گرفت و تکان داد.
بیداری؟
انسان نئاندرتال تکان نخورد. آیا زنده بود؟ آیا مرده بود؟ آیا اصلا واقعیت داشت؟ تکانش نده. جواد جلو آمد، با امیر هوشنگ سر و ته انسان نئاندرتال را گرفت و از توی غار بیرونش آورد.
انسان نئاندرتال بیرون غار که رسید انگار هوای تازه او را به خود آورد. تکان به دست و پایش داد، خمیازه ای کشید و سر جاش نشست.
من کجام؟
امیر هوشنگ و جواد ازین که دیدند حالش سر جا آمده خوشحال شدند.
الهی شکر. می ترسیدم هرگز برنخیزد. می ترسیدم مرده باشد.
چیزی نمی خواهی؟
یک تکه نان اگر داری بده.
نان تازه که نداشتند بهش بدهند ولی نان خشک داشتند. جواد یک کیسه نان خشک معمولا همراهش داشت. از همان جلو انسان نئاندرتال گرفت.
ممنون.
آن را به نیش کشید.
بد نیست. دستت درد نکند.
خواهش می کنم.
این نان مال کجاست؟ عجب مزه داد!
مال یزد است. توابع یزد.
چیز خوبی است. دستت درد نکند.
خواهش می کنم.
جواد و امیر هوشنگ نیز از همان کیسه نان خشک خوردند و لذت بردند.
برای شب اینجا بمانیم یا برگردیم؟
برگردیم.
برگشتند. رفتند به منزل جواد. امیر هوشنگ و انسان نئاندرتال در اتاق مهمان خوابیدند و جواد در اتاق خودش. صبح که پاشد سفره در آن وسط پهن بود. مادر جواد نان و پنیر و کره و مربا و عسل و گردو و تخم مرغ و چای آماده کرده و بر سفره چیده بود. انسان نئاندرتال می خواست برود به شهر و دیار خود.
شما اهل کجایید؟
هوم، من اهل زمینم. همه زمین خانه ام است.
جواد ازین حرف چیزی دستگیرش نشد ولی برای این که ادب را رعایت کرده باشد سکوت کرد. مادر جواد او را به مدرسه فرستاد. امیر هوشنگ انسان نئاندرتال را به ایستگاه وسایط نقیله عمومی هدایت کرد تا شرایط بازگشت او را فراهم نماید. انسان نئاندرتال نزدیک ظهر سوار اتوبوس شیراز شد و رفت.
علی اصغر علی اکبری بی هیچ شتاب فنجان چای خود را نوشید و بر میز نهاد. اصلا حوصله نداشت. مدیرش او احضار کرده بود و حوصله نداشت برود. می خواست برای سفر خود با خانواده اش برنامه ریزی کند. زنش موافق رفتن به جنوب بود ولی بچه هاش موافق رفتن به شمال. کمی به موضوع اندیشید و تصمیم خود را گرفت. به شمال می رفتند. ولی مدیرش؟ مدیرش نمی گذاشت. او را به کار احضار کرده بود. علی اصغر موافقت نکرد، بلکه مقاومت کرد. مدیرش ازین مقاومت او برآشفت و عزم به اخراج او از محل کارش نمود. علی اصغر بی اعتنا به مدیرش به سفر شمال رفت و برگشت. وقتی برگشت با حکم اخراج خود مواجه شد. انتظارش را نداشت ولی تعجب نکرد چون مدیرش را می شناخت.
تیر غیب چنان به مدیرش زد که تا دو سال و چهار روز کمر راست نکرد. وقتی سرانجام فهمید از کجا خورده تا آمد کرده خود را راست کند همه چیزش کج شد. مهدی عطایی کمی به مددش آمد ولی کفایت نمی کرد. شاهین اشراقی کار را تمام کرد. برج زهر مار را ساخت و تحویلش داد. مدیرش کمر راست کرد، کرده خود را راست نمود و به دیوار تکیه زد. دیوار ریخت. از زیر گرد و خاک گنجی پیدا شد که نسل گذشته پنهان کرده بود. مدیرش بی اعتنا به گنج به جنگ اهریمن رفت. اهریمن مودبانه بهش سلام کرد. مدیرش ضمن این که تعجب کرد پاسخ او را داد. دیواری به درازای رود نیل و به بلندای کوه اورست میان آنها حایل بود. عقابی بالای دیوار پرید. مدیرش به او اشاره کرد.
چه می خواهی؟
بیا اینجا، پیش من.
عقاب پرید و روی شانه مدیرش نشست. مدیرش خوشحال شد.
ممنون.
خیلی وقت است اینجایی؟
نه، خیلی وقت نیست. دو سه روز است.
هدفت چه بوده؟
هدف من؟ هدف خاصی نیست. فکر خودت را خیلی مشغول نکن. به جایی نمی رسی. من اینجا هستم تا شخصی را تحویل بگیرم که هنوز بدنیا نیامده است.
چطور ممکن است؟ چطور ممکن است شخصی را تحویل بگیری که هنوز بدنیا نیامده است؟ حتما نمی شناسیش!
چرا، اتفاقا می شناسمش.
تو از کجا می دانی که نمی شناسمش؟ اتفاقا خوب هم می شناسمش!
اگر راست می گویی اسمش را بگو.
راست که می گویم، اما اسمش را نمی گویم.
چرا؟
چون مجاز نیستم. اجازه اش را ندارم.
عقاب همانجا ماند. البته از روی شانه مدیرش پایین جست و بر شاخه درختی نشست.
من چرا اینجا آمده ام؟ ماموریت من چیست؟ من باید اینجا باشم و بمانم تا هوشنگ بدنیا بیاید. من باید تحویلش بگیرم. وظیفه ام است.
باد تندی وزیدن گرفت. شاید با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت. درختها را تا ریشه خم کرد. آنهایی که خشک و یکدنده بودند شکستند. درختی که عقاب بر شاخه اش نشسته بود نشکست. شاید از آنهایی بود که انعطاف داشتند. یک گله گاو و گوسفند وحشی به دنبال یکدیگر آمدند و رفتند. کالسکه ای از خط افق پدیدار شد. کالسکه که جلوتر رسید مشخص شد که دو مرد و دو زن در حالی که قنداق کودکی را بدست داشتند داخلش نشسته بودند.
کالسکه به زیر درخت که رسید ایستاد. دو مرد همچنان داخلش نشسته بودند اما دو زن در حالی که قنداق کودک را بدست داشتند پیاده شدند. نگاهشان به عقاب بود. عقاب فهمید، بال زد و کنارشان بر زمین فرود آمد. دو زن قنداق کودک را به او دادند. عقاب آن را گرفت، رسید کاغذی بهشان داد، به هدف خود در بالای دیوار نگاه کرد، پرید و رفت.
این رسید دادن و گرفتن خیلی مهم بود. تجربه زندگی بهش آموخته بود که این کار را بکند. اگر نمی کرد به نفعش نبود، به ضررش بود. یک بار به همین خاطر و به خاطر ندانم کاری و سهل انگاری سند ملکش را از دست داده و مجبور شده بود همه چیز را از نو انجام بدهد. این تاخیر کارش را با مشکل مواجه کرد. نه، نمی خواست دوباره با این مشکل مواجه شود. به همین خاطر رسید کاغذی بهشان داد.
عقاب کودک را گرفت و در دامن خود پرورد. به او همانند بچه های خودش خوراک داد و بین ایشان تبعیض قایل نشد. کودک بزرگ شد. عقاب فوت کرد. بچه های عقاب که برای خود عقابهای بزرگی شده بودند به سرزمینهای گوناگون پر کشیدند و کوچیدند. شهاب در منزل باباش اتاقی داشت و می زیست. اینجا کسی به کسی نبود. کسی کاری به کار دیگری نداشت. شهاب بیخودی نگران آینده اش بود. سالی که در آزمون سراسری شرکت کرد هکر نست شادی با فاصله اندکی ازو جلو زد و به رتبه نخست دست یافت. آقای سهامداری باغ خود را در کردان به ثمن بخس به یار غار خود واگذار کرد و به ینگه دنیا کوچید.
سهند کمی به او دهن کجی کرد هر چند که دلیلی برای این کار نداشت. شناختی که این از آن داشت به هیچ وجه برای دهن کجی کفایت نمی کرد. ارژنگ مجاهد تنها کسی بود که حق داشت به او دهن کجی کند و بس. سهند را به خاطر این بی ادبی و بی نزاکتی مدتی در هلفدونی انداختند. عزت الله صامت او را به قید وثیقه آزاد کرد. بابک او را سوار ماشین کرد و به شمال برد. در آن هنگام شمال داشت به سمت جنوب نقل مکان می کرد. ببر مازندران بر کامیونی نشست و بر کناره بوشهر پایین پرید. فیلی از کشمیر آنجاها می پلکید.
سلام.
سلام. اینجا چه می کنی؟
هی، می گذرانم.
ببر از کنار او رد شد و سر پیچ به انسان نئاندرتال رسید. انسان نئاندرتال ازو خجالت می کشید، به همین خاطر رو پوشید و در رفت تا به ته کوچه شهید عباسپور رسید. آنجا بن بست بود. انسان نئاندرتال ماند و ببر مازندران.
ببر مازندران نزدیک آمد، او را بو کشید و تا شب پیشش ماند بی آن که نه این و نه آن یک وجب از جایشان جم بخورند. چه سماجتی! انسان نئاندرتال دچار باد فتق بود و کم کم خسته و کوفته شد تا این که وا داد. ببر مازندران رفت برایش دنبال طبیب گشت ولی موقعی که بازگشت او را باز نیافت.
کجایی، انسان نئاندرتال؟ بیا! برات یک نفر آورده ام که به دردت می خورد. بیا ببینم!
از سنگ و چوب صدا درآمد که از انسان نئاندرتال صدا درنیامد. انگار نه انگار که اصلا پایش را آنجاها نهاده بود.
ببر مازندران با فیل کشمیر به چلوکبابی مشهدی اصغر رفت و هر کدام یک چیز سفارش دادند، ببر مازندران چلو گوشت و فیل کشمیر میرزا قاسمی. انسان نئاندرتال یک لحظه از پشت شیشه چلوکبابی گذشت و ناپدید شد. مشهدی اصغر می خواست خود را برای نیمه شعبان آماده کند. پرچم بزرگی جهت گرامیداشت امام زمان عجل الله تعالی فرج الشریف کنار گذاشته بود که به کمک ببر مازندران و فیل کشمیر بیرون دکانش به دیوار آویخت. تنی چند از شهروندان آمدند و با تعجب به این صحنه خیره شدند. پیرزنی گوژپشت از مشاهده ببر مازندران لرزه بر اندامش افتاد اما فیل کشمیر با سخنان آرامش بخش او را دلداری داد بطوری که پیرزن به آرامی از آنجا گذشت و به منزل نوه اش رفت که ته بن بست بود.
نوه پیرزن تازه از زایمان پنجمش فارغ شده بود و داشت نوزادش را شیر می داد. پیرزن زنبیلش را که پر از خوراکیهای خوشمزه بود کنار در ورودی نهاد، چادرش را به گل میخ آویخت و به طهارت رفت. از طهارت که درآمد وضو ساخته بود و گوشه ای سجاده اش را انداخت تا نماز کند. نماز که کرد نوه اش یک چای قند پهلو واسه اش آورده بود که کمی از داغیش کاسته شده و آماده مصرف بود. پیرزن چای را با قند مصرف کرد و کمی از هر دری با نوه اش حرف زد. از گذشته ها گفت و گفت و گفت تا نوه اش به یک رشته خواب در بیداری فرورفت.
نزدیک مغرب که شد شوهر نوه پیرزن از در درآمد و سلام گفت. مردی بود کله طاس، تپل مپل و کوتاه. پیرزن به گرمی پاسخ او را داد و همسرش برای پذیرایی ازو برخاست. شام آماده بود. شوهر که دست و رویش را شست سر سفره نشست در حالی که مادربزرگ همسرش زودتر جای خود را گرفته و منتظرش بود. همسرش با بچه های قد و نیم قد آمدند و سر سفره نشستند. همگی با نام خدا به خوردن آغاز کردند و نیم ساعتی مشغول بودند.
عده ای بیرون منزل سر و صدا می کردند بطوری که سر و صداشان به درون منزل می رسید و نه تنها حواسشان را پرت می کرد بلکه آزارشان می داد. شوهر همین که تا اندازه ای ته دلش پر شد خدا را شکر کرد، پاشد رفت بیرون و در را گشود تا ببیند که هستند و چه می کنند. اینها هر که بودند از اهل محل نبودند و بیگانه بودند چون حرفشان را متوجه نمی شد. قیافه شان هم آشنا نبود. با وجود این نزدیک آنها رفت، حس کرد دعوایی در حال وقوع است و کوشید تا میانشان صلح و آشتی بوجود بیاورد. موفق به انجام این کار نشد، چون نه او حرف ایشان را می فهمید، نه ایشان حرف او را می فهمیدند. از جهت این که ثواب نکرده کباب نشود برگشت تو، در را پشت سرش بست و به خانواده اش دلگرمی داد که چیزی نیست و درست می شود.
صبح که شهروندان از خواب برخاستند و بیرون آمدند ببر مازندران را دیدند که انسان نئاندرتال را بر پشت خود نشانده بود در حالی که فیل کشمیر پیش ازیشان حرکت می کرد و راه را برای ایشان می گشود. امیر هوشنگ ورجاوند پشت سر ببر مازندران حرکت می کرد و مواظب بود کسی یا چیزی مانع حرکت این کاروان نشود. کسی یا چیزی مانع حرکت ایشان نبود مگر این که برخی شهروندان به خاطر ترس و هراس کاملا طبیعی شان از عبور و مرور جانوران وحشی گهگاه فریادی می زدند یا نعره ای می کشیدند.
ابو قادر ناتوان بطور کلی مخالف این بود که جانوران وحشی پا به شهر و روستا بگذارند و مردم را برمانند و بترسانند. امیر هوشنگ ورجاوند اصلا با او موافق نبود بلکه اعتقاد داشت که مردم هستند که جانوران وحشی را می رمانند، می ترسانند و که اصلا وحشیگری ایشان از رفتار مردم با ایشان می آید وگر نه در طبیعت خود آرام و بی آزار هستند.
دو سه ساعتی این دو نفر با هم در بحث و جدل بودند بی آن که هیچ سودی برای هیچ کس داشته باشد. برخی شهروندان واسطه شدند تا بحث و جدل خاتمه پیدا کند و چون خاتمه پیدا نکرد بهش خاتمه دادند. بحث و جدل که خاتمه پیدا کرد ببر مازندران و فیل کشمیر از بوشهر رفته بودند. انسان نئاندرتال به همراهشان.
سه چهار روزی هیچ اثری ازشان ملاحظه نشد تا این که مردم بندر عباس بر کناره های خلیج فارس ایشان را دیدند که گوشه ای دریوزگی می کردند. عده ای به ایشان پول می دادند، عده ای دیگر بی اعتنا از کنارشان می گذشتند و عده ای دیگر نیز مستقیم یا غیر مستقیم می کوشیدند تا ایشان را از آنجا برانند و از شرشان خلاص شوند. کم کم طرفداران هر گروه با یکدیگر آشنا شدند و گهگاه با یکدیگر درگیر می شدند یا از یکدیگر می گریختند. هیچ گروهی نخواست یا نتوانست بر گروههای دیگر پیروز شود یا ازشان شکست بخورد.
امیر هوشنگ ورجاوند گذرش به برخی ممالک تازی همسایه خلیج فارس افتاد و ضمن این که هیچ هدف و برنامه ای نداشت دست به برخی کارهایی زد که برخی نتایج مثبت و منفی برایش داشتند ولی چون نمی خواست یا نمی توانست به این شکل بی هدف و برنامه ادامه بدهد دست از پا درازتر به مملکت خود برگشت. به مملکت خود که برگشت متوجه واژگونی دیگی شد که در آشپزخانه گذاشته بود. به کسی اتهام نزد ولی به گربه همسایه مشکوک شد. در نخستین فرصتی که دو هفته بعد بدست آورد گربه همسایه را به نهار دعوت کرد. گربه همسایه نپذیرفت. او را به شام دعوت کرد. گربه همسایه رفت گل بچیند. وقتی گلش را چید و برگشت تا دیگ را در آشپزخانه دید واژگون کرد. امیر هوشنگ فهمید که خودش است.
تو چرا این کار را می کنی؟ با دیگ من چه کار داری؟
گربه خود را به کوچه حاجی بادام مشهدی زد و فقط ادا درآورد. یک وقتی میو میو کرد و آرام گرفت.
امیر هوشنگ ورجاوند به آشپزخانه همسایه اش رفت و اوضاع آن را با چشم غیر مسلح رصد کرد. هیچ چیز غیرعادی ندید. چیز عادی هم ندید. اصلا هیچ چیز ندید. علت؟ چشم غیر مسلح کار نمی کرد. نیاز به چشم مسلح بود. با چشم مسلح نیز چیز غیرعادی ای ندید. همه چیز عادی بود. با شتابی که در قاموسش جایی نداشت گربه را گرفت و بیرون انداخت. گربه بیرون رفت ولی زود برگشت. امیر هوشنگ برایش خوراک گذاشت.
انسان نئاندرتال در سطح کره ماه مشاهده شد. ابو قادر ناتوان شبی داشت اخبار شبکه یک را نگاه می کرد که به این مطلب برخورد. شادیش به غم آمیخت. از روی صندلیش برخاست، نیم چرخی دور خود زد و به سماع پرداخت. شبنم طاهری او را همراهی کرد ولی ابو قادر ناتوان ازو گریخت چون نمی خواست انگ مغایرت با شرع بهش بخورد. البته یکی این انگ را بهش چسباند ولی ابو قادر ناتوان بلافاصله این انگ را گرفت و کند. وقتی دنبال این می گشت که چه کسی جرات کرده و این انگ را بهش چسبانده بود به نتیجه ای نرسید و سرش را زمین گذاشت.
شیخی از یاران غار ملا حبیب واجبی رحلت کرده بود. ملا حبیب واجبی بدون همراهی یاران غارش به مراسم وی رفت ولی چیزی که دید اصلا در خور شان و مقام شیخ نبود. ملا حبیب واجبی به سرعت دست به کار شد و برای محکم کاری به قلع و قمع نیروهای شریر پرداخت که همگی در هوای نفس خودش بودند. دلش هوس شیرینی کرده بود. آنقدر روزه گرفت که بی حال گوشه ای افتاد و دیگر نای بلند شدن نداشت. ابو قادر ناتوان با این که خودش توان هیچ کاری نداشت به کمک او شتافت و توانگرش کرد. ملا حبیب واجبی سفره ای به افتخار او انداخت که درویشان کوچه و خیابان را به آمدن دور آن دعوت کرد. درویشان کوچه و خیابان برخی شان دعوت او پذیرفتند و آمدند، برخی شان دعوت او را نپذیرفتند و نیامدند.
ملا حبیب واجبی یک لگن و یک تغار آورد توی حیاط گذاشت تا ازینها برای مهمانیش استفاده کند. رکن الدین اسعد کرکس با لگن او میانه خوبی داشت. احسان الشریعه با تغار او حال می کرد. لواسان العابدین تو حال او زد و اینها را به سخره گرفت. ابو حسام معرفت به طهارت رفت. مطهره اش را نیافت. دوستی مطهره اش را به او قرض داد. ابو حسام معرفت به محض این که از آن استفاده کرد آن را به او پس داد. صدر المتاهلین به یاری صدر المتالهین بلندیهای کرکس را فتح کرد. ابو ماجد ترابی فوت شد. از بلندای برج کندو مردی به معراج رفت. شمیم شیاف او را همراهی کرد. آنا بوفالو به کودک خود تا سه سالگی شیر داد. حمیرا انجیری با جنازه همسایه اش برخورد کرد. کسی مسوولیت فوت او به عهده نگرفت. الکساندر مافنگی به سرهنگی از هنگ هشتم نارو زد. سرهنگ ناتو از آب در آمد. سارا بارهنگی بدون منت قبول کرد که به آنجا برود. وقتی به آنجا رسید کار از کار گذشته بود.
قیمت شیاف بالا رفت. بازار سیاه درست شد. عندلیب جواهری با جیب خالی مردم را بسیج کرد. عده ای به فراخوان او پاسخ دادند. هوشنگ جباری شاید نخستین کس بود. صادق گیلانی نفر دوم بود. حمید واسعی نفر سوم بود. مابقی نفرات بعدی بودند. فراخوان جواب داد. تعداد زیادی بسیج شدند. کاری انجام شد کارستان. جبار مسعودی تنها کسی بود که خیانت کرد. او را مجازات کردند. مجازاتش چه بود؟ او را جلو دروازه هرات گذاشتند، دست هایش را بستند ولی پاهایش را باز کردند. چون دستهایش بسته بود نمی توانست ازشان استفاده کند ولی از پاهایش استفاده کرد و دررفت.
نزدیک دروازه هرات گله ای گوسفند می چرید. چوپان گله نی لبک می زد و نان و پنیر و گردو می لمباند. منوچهر جاسبی از راه دور رسید و یکراست به سوی گله آمد. چوپان بی توجه به او کارش را ادامه داد. منوچهر جاسبی نیاز به یک گوسفند داشت.
برای چه گوسفند می خواهی؟
می خواهم ببرم برای منزل.
چرا؟
برای استفاده.
چه استفاده ای؟
شیر، گوشت، پشم، پوست.
چوپان ناراحت شد و به هیچ وجه حاضر نشد دست او به هیچ گوسفندی بخورد. روشنک باقری از راه رسید و میانجیگری کرد. منوچهر جاسبی ازو سپاسگزاری نمود.
خواهش می کنم.
کاری نکردم. اگر کار دیگری داشتید در خدمتم.
نه، خیلی ممنون.
روشنک باقری رفت در حالی که منوچهر جاسبی گوسفندی را از گله جدا می کرد. چوپان پا پیش نهاد و گوسفند را از دستش گرفت.
چه می کنی؟
مگر ندیدی؟
روشنک باقری به نفع من میانجیگری کرد. این گوسفند مال من است!
اوهو! چی چی؟ خیال برت داشته؟ گوسفند مال من است! برو!
منوچهر جاسبی گوسفند را ول کرد و رفت ولی دو سه بار دیگر برگشت تا با چوپان وارد مذاکره شود. چوپان هر دفعه پاسخ سربالا داد بطوری که ناامیدش کرد. بار چهارم یا پنجم بود که چوپان راضی شد و گوسفند را به او داد ولی به این شرط که نکشدش. منوچهر جاسبی وعده سر خرمن بهش داد و گوسفند را برد. اتفاقا مصادف با عید قربان بود و یکی از خویشاوندانش بهش پیشنهاد کشتن گوسفند را داد ولی تا یادش افتاد چه قولی به چوپان داده بود در برابر او ایستادگی کرد و گوسفند را نگه داشت.
حاجی محمد باقر چادرباف وقتی از سفر حج برگشت برای بچه ها و نوه هایش سوغات آورده بود. یکی از نوه هایش از هدیه خود راضی نبود. این را به بابا بزرگش گفت. حاجی محمد باقر چادرباف هدیه را بی حرف و بحث پس گرفت و با هدیه دیگری جایگزین کرد. این دفعه نوه اش پسندید. این نوه وقتی به سن تکلیف رسید به هزینه بابا بزرگش به حج عمره رفت. دوست داشت به حج تمتع می رفت. بابا بزرگش او را برای حج تمتع ثبت نام کرد. تا هفت سال نوبتش نرسید. وقتی نوبتش رسید بابا بزرگش فوت کرده بود. مادرش او را قسم داد که بی توجه به فوت بابا بزرگش به حج برود ولی نوه نرفت که نرفت.
چون بابا بزرگ فوت کرده من نمی روم. همین جا می مانم تا دلگرمی شما باشم.
بهمن فرهادی به قول خود عمل کرد و زن خود را به حج برد. زنش در میان راه بار خود را بر زمین نهاد و پسری زایید. پسر را حاجی نامیدند و در حج با آب زمزم شستند. در بازگشت گروهی راهزن به کاروان تاخت. حاجی یک باد به حلق خود انداخت و بهشان فوت کرد. گروه راهزنان تار و مار شد مگر رییسشان که باد حلق حاجی او را به سه قرن پیشتر انداخت و چون چشم به جهان گشود خود را در میان قبایل آدمخوار یافت. رییس قبیله آدمخواران چون او را از جنس خود دید باب دوستی را باهاش گشود. بهادر با او دوست شد. دوستی ایشان در بین دوستان و دشمنان پیچید. دوستان خوشحال و دشمنان بدحال شدند. یکی ازین دوستان با یکی ازان دشمنان کل انداخت و برد. بازنده به خاک سیاه نشست و سه ماه در خاک سیاه ماند. پس ازان کم کم خاک سفید شد. البته بصورت کاملا تدریجی.
بهمن فرهادی حاجی را به مشهد برد و مشهدی کرد. در مشهد مهمانسرایی گرفتند که به مرقد مطهر ثامن الحجج علیه السلام نزدیک بود. صبح زود که برمی خاستند طهارت می کردند، وضو می ساختند و به مرقد مطهر می رفتند تا موقع ناهار. آن هنگام به سفره خانه حرم مطهر می رفتند و ناهار می خوردند. روزی مردی را در حرم مطهر دیدند که قیافه گداها را داشت ولی سخن گفتنش مانند گداها نبود. بهمن فرهادی او را مورد مطالعه قرار داد ولی به نتیجه خاصی نرسید. حاجی با شامه قویش او را شناسایی کرد. این مرد شخصی بود که از دختر همسایه خواستگاری کرده ولی به قول خود عمل نکرده بود. حاجی او را مجبور نمود که به قول خود عمل کند. نادر به قول خود عمل کرد. حاجی با شامه قویش متوجه صدق مدعایش شد و بهش رخصت داد که خواستگاریش را با ازدواج تکمیل کند.
عباس مجیدی ضمن تعریف و تمجید از حمید اصغری چند مورد انتقاد و گلایه بهش کرد. حمید اصغری یکه خورد و زبانش بند آمد. چرا؟ آخر چرا این انتقادها و گلایه ها را ازش داشت؟ کمی با خود خلوت کرد، کلاهش را قاضی نمود و متوجه شد که این انتقادها و گلایه ها بیخودی و الکی نبود. در فرصت مناسبی که صبح روز دیگر پیدا کرد به وجدان خود مراجعه کرد، لایه های زیرین و زبرین آن را کاوید و واکاوید تا به ریشه های انتقادها و گلایه های او رسید و پی برد. مرده ای که هفته ای پیش روی در نقاب خاک کشیده بود در راس اموری قرار داشت که موجب انتقادها و گلایه های او شده بود. عباس مجیدی آن شب را با گوش سپردن به یکی از آثار موسیقایی حضرت استاد به خواب رفت. صبح روز دیگر که از خواب برخاست کاملا تهی از کینه و آکنده از مهر بود. روح آن مرحوم به خوابش آمد. به احترامش از جا برخاست، خم شد و باهاش دست داد. روح آن مرحوم نیاز به تزریقات داشت. به این مهم اقدام کرد و یک سرم بهش زد. روح آن مرحوم سر حال و قبراق پاشد راه افتاد و چند بار دور اتاق چرخید. شبیه سماع بود. منوچهر بابایی رقص بابا کرم کرد. سهیل انواری روی بند با پارو راه رفت. کامران مهران با میمونی شیرین کاری کرد. رویا سجودی با ماه منیر قهر کرد. منیر سادات با نیر سادات آشتی کرد. شریف کرمانی کارخانه کبریت سازی در ماهان بنیان نهاد.
هنوز از ولادت با سعادت منجی عالم بشریت چهل روز نگذشته بود که بادی از جانب مشرق وزید و پرده ای را تا جانب مغرب انداخت بطوری که مردم مشرق و مردم مغرب تو کف رفتند و تا چند روز و چند شب در کف ماندند. چند ساربان سرگردان به شترهای خود هی کردند و راهشان انداختند تا بادیه را قطع کردند و از فلات گذشتند. هژبر پاکدل به خاطر احتلام در دل کویر نیاز به غسل جنابت داشت. با دو انگشت خود یک بشکن زد و ساختمانی برای او ایجاد شد که به کار گرمابه می خورد. در گرمابه رفت و غسل جنابت کرد. مگسی در گرمابه پرید. از صدای وزوزش آهویی صحرایی رم کرد و با تنه به بدنه گرمابه زد. هژبر پاکدل ترسید و هر چند که خطری تهدیدش نمی کرد یا اگر خطری تهدیدش می کرد چیز حادی نبود لخت و عور حوله ای به دور خود پیچید و درآمد بیرون.
مگس از گرمابه بیرون آمد. آهوی صحرایی هراسناک شد و در همه صحرا شروع به دویدن از چپ به راست و از راست به چپ کرد تا جایی که خسته شد و گوشه ای خزید. هژبر پاکدل گوشه ای رفت تا با فراغت خاطر خود را خشک کند و لباس بپوشد. آهوی صحرایی به نزدیک او آمد و خود را به لباسش مالید. هژبر پاکدل فهمید که آهو به چیزی برای خوردن نیاز داشت. آنجا چیزی برای دادن به او نبود یا اگر بود نمی دانست و جایش را نمی شناخت.
تو چیزی می خواهی؟
تو چیزی داری؟
بگذار ببینم.
هژبر تو جیبهایش را گشت. یک مشت کاهو پیدا کرد.
کاهو می خوری؟
بدم نمی آید.
کاهو را به آهو داد. آهو کاهو را خورد و سر به بیابان نهاد.
شیری از دور نزدیک شد. آهو او را می شناخت.
سلام.
علیک السلام.
شیر برای آهو خوراکی آورده بود. یک مشت کاه بود. آهو کاه را خورد.
دستت درد نکند.
خواهش می کنم.
شیر می خواست برود که آهو برای او خوراکی آورد. یک موش مرده بود که روی زمین انداخت. شیر به آن قناعت کرد و به نیشش کشید. شیخ ابیض سودایی در چادر خود نشسته بود و چون وضع را چنین دید دلش به حال شیر سوخت و یک خروار ماکارونی با سویا جلوش ریخت. شیر اصلا چنین چیزی دوست نمی داشت. با وجود این به نشان سپاسگزاری دم جنباند و به احترام شیخ یک گاز به این زد. بد هم نبود. از زور گشنگی هی خورد و خورد تا ته شکمش را گرفت.
غضنفر شغاد از ننه اش قهر کرده بود و به دلداری خود شعر نو می سرود که ننه اش می گفت معر. غضنفر ازین بابت ناراحت بود و کمی حرص می خورد. روزی به مناسبت این که خواهرش قدسیه به سن تکلیف رسیده بود شعری سرود که وقتی برای مادرش خواند همان تعبیر و تفسیر همیشگی را کرد و آن را معر خواند. با مادرش بدجوری قهر کرد بطوری که تا یک هفته باهاش حرف نزد و سر سفره مشترک ننشست. مادرش زودتر ازین که او برای آشتی اقدامی کند برای آشتی با او اقدام کرد.
مشکلت با من این است که شعرهایت را معر می دانم؟
بله.
اگر معرهایت را شعر بدانم باهام آشتی می کنی؟
بله.
خوب، معرهایت را شعر می دانم. حالا باهام آشتی کردی؟
بله.
دیگر با مادرش قهر نکرد. روز دیگر مردی قلچماق با سبیل چخماقی از راه رسید، پیازی درشت را جلوش نهاد، با مشت رویش کوبید و به دو نیمش کرد. غضنفر شغاد بهش برخورد. پاشد، آستین هر دو دستش را بالا زد، یخه یارو را گرفت، از زمین بلندش کرد و انداختش تو سطل آشغال. یارو حسابی دماغ سوخته شد. صدایش درنیامد. موش شد رفت تو سوراخ. روز دیگر زنی چادری با دماغ گنده پیداش شد. وقتی شروع به صحبت کرد صدایی چنان لطیف و ظریف داشت که اصلا به قیافه و هیکلش نمی خورد. غضنفر شغاد دست به کمرش زد، آمد جلوش ایستاد و بهش زل زد.
شما؟
من مادر فولاد زره هستم.
غضنفر شغاد بی درنگ رفت تو، مادرش را صدا زد، قضیه را بهش گفت و ازش خواست که بیرون بیاید تا با زنی که خود را مادر فولاد زره می نامید دیدار کند. مادرش حال و حوصله این مزخرفات را نداشت. می خواست بخوابد. چنین کسی را باور نداشت. لابد قصد داشتند سر به سرش بگذارند. پتو را روی سرش کشید و غضنفر شغاد را فرستاد برود.
مادرت آمد؟
خیر.
چرا؟
فکر می کند شما واقعیت ندارید.
زنی که خود را مادر فولاد زره می خواند وقتی چنین دید بیش ازین اصرار نکرد و رفت. صراط مستقیم در میان راه با او برخورد کرد. مادر فولاد زره رخ ازو پیچید و به راه دیگری رفت. صراط مستقیم دنبالش راه افتاد. ول کن معامله نبود. مادر فولاد زره وقتی چنین دید رنجید و ایستاد تا با او اتمام حجت کند. صراط مستقیم ولش کرد و دنبال کار خود رفت. فرخ جاویدان دنبال صراط مستقیم راه افتاد تا ناراحتی را از دلش درآورد. صراط مستقیم میان راه ایستاد و منتظر ماند تا از قصد و نیت او سر درآورد. فرخ جاویدان چیزی از قصد و نیت خود پس نداد ولی بهش اشاره کرد که برگردد. صراط مستقیم این اشاره را جدی گرفت و برگشت ولی نمی دانست چرا. فرخ جاویدان به گردابی که در برابرش بود اشاره کرد و بهش هشدار داد. صراط مستقیم وقتی چنین دید به او ایمان آورد و راه خود را عوض کرد تا به صحرای سوزان رسید.
درویشی مستجاب الدعوه میان صحرای سوزان به نماز ایستاده بود. خورشید چنان به مغز سرش می تابید که نزدیک بود دود از سرش برخیزد. از شن و ماسه و ریگ بخار بلند می شد. تخم ماری که زیر تخته سنگی بود از گرما ترکید. صراط مستقیم دست به سینه روبروی درویش مستجاب الدعوه ایستاد و بهش سلام کرد. درویش همین طور که مشغول نماز بود سلامش را پاسخ داد. ماری که تخمش ترکیده بود از لابلای شن و ماسه و ریگ به سوی او خزید. به فاصله یک وجبی او که رسید ایستاد و تکان نخورد. درویش مستجاب الدعوه نمازش را سلام داد. مار به او دم تکان داد. درویش دست خود را به احترام بلند کرد.
صراط مستقیم تعجب کرد. هیچ کاری نکرد و نمی کرد مگر چشم دوختن به این صحنه. درویش مستجاب الدعوه جانمازش را تا کرد، در توبره اش نهاد و پاشد ایستاد تا به سمتی برود. صراط مستقیم پشت سرش حرکت کرد بدون این که حضور خود را فریاد بزند. درویش مستجاب الدعوه چه متوجه حضور او شد چه نشد به روی مبارک نیاورد و به هر صورت بهش اجازه داد که همراهیش بکند. فرسنگها که پیش رفتند درویش به چشمه ای رسید و ایستاد تا مطهره اش را برای طهارت آب کند. مطهره اش را که در چشمه فرو برد ماهی ای توی آن افتاد. درویش خم شد، مطهره را در آب خالی کرد تا ماهی برود. ماهی رفت. دوباره مطهره را آب کرد. این دفعه چیزی تویش نرفت. برخاست تا به حرکت خود ادامه بدهد که صراط مستقیم حضور خود را به او اعلام کرد و ازش اجازه خواست که همراهش برود.
شما که از میان صحرای سوزان دنبال من راه افتاده اید. چه احتیاجی به اجازه من دارید؟
شرمنده ام. فکر نمی کردم که متوجه شده باشید.
خیر، متوجه شده بودم. حالا اگر دوست دارید با من بیایید، بیایید.
صراط مستقیم همراه درویش مستجاب الدعوه راه افتاد و رفتند تا به چاه زمزم رسیدند. درویش مستجاب الدعوه دلوی با خود داشت که می خواست از چاه زمزم آب کند ولی نمی دانست یا مطمئن نبود که آیا می توانست یا خیر. صراط مستقیم به استناد مثل معروف خواستن توانستن است او را تشویق به انجام این کار کرد. درویش مستجاب الدعوه دلو خود را از توی توبره اش درآورد، نشانه گرفت و به میان چاه زمزم انداخت. صدای برخورد دلو با سنگ کف چاه زمزم آه را بر لب هر دوتاشان آورد. آیا آب چاه زمزم تمام شده بود؟ آیا چاه زمزم این بود یا اشتباه گرفته بودند؟
درویش مستجاب الدعوه آه بلندی کشید و صراط مستقیم آه کوتاهی. درویش مستجاب الدعوه صراط مستقیم را به کوتاهی آهش متهم کرد و صراط مستقیم درویش مستجاب الدوله را به بلندی آهش. هیچ کدام نخواست یا نتوانست دیگری را متقاعد کند.
اجازه می دهید من امتحان کنم؟
شما هم امتحان کنید. هیچ اشکال ندارد.
صراط مستقیم دلو را گرفت، فاصله اش را تا ته چاه زمزم سنجید و انداختش توی چاه. این دفعه صاف توی آب افتاد. صدای به هم خوردن سطح آب را هر دو شنیدند.
عجب! شما انگار تجربه دارید.
صراط مستقیم دلو پر آب را با ریسمان بالا کشید، به درویش مستجاب الدعوه نشان داد و آرام گوشه ای نشست تا خستگی درکند. درویش مستجاب الدعوه صحبتی نداشت و این اجازه را بهش داد. صراط مستقیم کمی که نشست کمی چرتش برد. اشکال نداشت. درویش مستجاب الدعوه این اجازه را بهش داده بود. صراط مستقیم نزدیک اذان مغرب پاشد، وضو ساخت و رو به قبله نشست تا زمان نماز برسد. درویش مستجاب الدعوه پیش ازو وضو ساخته و آماده بود. نماز که شد درویش مستجاب الدعوه پیشنماز شد و صراط مستقیم نمازش را به او بست.
امیر هوشنگ ورجاوند حامل پیامی برای درویش مستجاب الدعوه بود و چیزی از سلام نماز نگذشته بود که از راه رسید و سلام کرد. درویش مستجاب الدعوه گویا انتظار او را داشت ولی صراط مستقیم خیر. او کمی تعجب کرد، البته بزودی تعجبش فرو کاست و به شکلی که گویا هماهنگ شده بود در کنار ایشان نشست و از خوراکی که امیر هوشنگ ورجاوند آورده بود تناول کرد. خوراکی او شامل همه چیزهای مفید برای بواسیر و قولنج بود بطوری که با صرف آن هیچ موردی از ناراحتی و بیماری نزد ایشان باقی نماند.
صراط مستقیم از جای خود برخاست، کف زد و تعدادی کبوتر را فراخواند. کبوترها آمدند و روی شانه راستش نشستند. یک بار دیگر کف زد. نیمی از کبوترها از روی شانه راستش پاشدند و روی شانه چپش نشستند. درویش مستجاب الدعوه به طهارت رفت. امیر هوشنگ ورجاوند وضو ساخت و به نماز ایستاد. چند بار نماز کرد و چون شک داشت از نو به نماز ایستاد. عابد سلیمی به شک او پی برد و جهت کاهش یا از میان بردن آن اقدام کرد. موفق نشد. ورجاوند به حرف او توجهی نمی کرد. حرف هیچ کس را گوش نمی کرد. امیر هوشنگ ورجاوند سیصد رکعت که نماز کرد خسته شد و به پهلوی راست دراز کشید.
صراط مستقیم از طهارت برگشت. خسته بود. چاره ای نداشت مگر استراحت. دو ساعت استراحت کرد. امیر هوشنگ ورجاوند همزمان با او از چرت خود بلند شد. عابد سلیمی مشغول بافتن شالی برای معشوقه اش بود. شال قشنگی می شد. امیر هوشنگ چند پیشنهاد برای بهتر از کار درآمدن آن بهش کرد. عابد سلیمی چند مرتبه از جا دررفت و سر جایش نشست. لهراسب برکیارق به پشت اسبش زد تا او را روانه مسجد سلیمان کند. وقتی به آنجا رسید متوجه شد که شیطان در کمینش نشسته بود. لهراسب به شیطان نارو زد. شیطان او را پشت گوش انداخت و در زاویه تکیه پنهان شد. برکیارق ضمن اعتماد به نفس بالایی که داشت با تنی چند از ساکنان ماه وارد شور و مشورت شد تا به دشت گرگان نقل مکان کند. آدم زودتر ازو به دشت گرگان نقل مکان کرده بود. وقتی لهراسب به دشت گرگان رسید دریافت که نفسهای دوستش حضرت منوچهر خوشرو به شماره افتاده است. به دلایلی که خود بدرستی نمی دانست چند تا از پیشبندهای ننه اش را از روی بند رخت برداشت تا به نیازمندان بدهد.
یکی از نیازمندانی که با او در تماس بود تماس خود را با او از دست داد و به ته دیگ افتاد. علی اکبر تقی زاده او را از ته چاه درآورد ولی به خانواده اش خبر داد که چنین اتفاقی افتاده است. خانواده اش به شدت نگران شد و مخصوصا مادرش خیلی بی تابی کرد. پدرش به بازار سید اسماعیل رفت و شیره ای خرید تا با ارده مصرف کنند.

گاهنامه خسروان 11